|غریبه|

69 22 113
                                    

~

نگاهش و روی چهره های متفکر وزرا چرخوند و با ناامیدی به سمت لویی که کنارش نشسته بود برگشت

لویی بعد سری که به نشونه تاسف تکون داد نگاهش و از زین گرفت.

درجه داران دریا نمیتونستند چاره ای برای رو به رویی با خالی شدن انبار هاشون پیدا کنند و زین نا امید از همه چی از پشت میز برخاست و بدون توجه به احترام و خم شدن وزرا،قدم هاشو از دفتر به سمت خروجی برداشت و با اخم هایی که بشدت به هم گره خورده بود سمت ورودی سالن پیچید و از درب خارج شد

لویی با اخم کمرنگش از دریچه کوچیک روی دیوار به زین سرخورده که شنل مشکیشو به تن میکرد و توی حیاط قدم میزد،داد..

اون بی نهایت نگران مردمش بود ..

به لوکا که مشکی رو به سمتش می آوورد نگاه کرد و با اخم کمرنگ روی صورتش کلاه شنل رو،روی موهای مشکیش کشید.

لوکا با چشم هاش که نگرانی به راحتی ازشون خونده میشد افسار مشکی رو بدست زین داد

زین دستشو روی یال بلند مشکی کشید و لبخند کمرنگی زد:ممنونم لوکا میتونی بری

لوکا کمی رو پاهاش جا به جا شد:سرورم من هم با..

+نه لوکا می‌خوام تنها باشم!

لوکا با آشفتگی سرشو پایین انداخت محکم اما غمزده گفت:وظیفه من محافظت از شماست شاهزاده..نمیتونم پریشون ببینمتون اما دلم به تنها گذاشتنتون راضی نیست

زین لبخندش رو پررنگ تر کرد و با دست آزادش چند بار آروم روی شونه پهن لوکا کوبید:هی مرد..مثل اینکه یادت رفت من یکی از محافظ های دریام!بلایی سرم نمیاد لوکا فقط می‌خوام توی خلوت فکر کنم و جای دوری نمیرم

لوکا چشم های درشت و غمگینشو روی چهره شاهزاده چرخوند و با تردید سری تکون داد

با کمک لوکا روی مشکی نشست و بدون توجه به چند جفت چشم نگران که از دور و نزدیک نگاهش میکردن افسار مشکی رو کشید و این صدای سم های اسبش بود که به زمین کوبیده میشد و به گوش اهالی اونجا می‌رسید

+هییییی

افسار و کشید و قدم های مشکی رو نگه داشت..
با نفس های تند شده حاصل از غم و سرعت زیاد مشکی به صحنه رو به روش خیره شد..
دنبال آرامش میگشت..شاید آرامشش اونجا بود..

کلاه شنل از سرش افتاده بود و موهای بلند مشکیش توسط باد به رقص در اومده بود و گاه روی صورتش میفتاد و دوباره به عقب می‌رفت..

از مشکی پایین اومد و همون‌طور که افسار مشکی دستش بود نزدیک تر رفت:سلام مادر..

موج ها خودشون رو با آرامش به تن ساحل می‌زدند و در سکوتی که حاصل از نبود فردی در اون اطراف حکم فرما بود فرمانروایی دریا رو فریاد می‌زدند..

|𝗗𝗘𝗦𝗘𝗢|Where stories live. Discover now