Writer: Sun Flower
Top: Verse
Genre: Romance, Fluff
Characters: Xiao Zhan - Wang Yibo
نگاهی به مزرعهش انداخت. همه چیز در زیباترین حالت ممکن شکل گرفته بودن. اون بالاخره تونسته بود شاهد رشد مزرعه آفتابگردونش باشه. یادش نمیومد از تلاش برای بزرگتر کردن مزرعه دست برداشته باشه. وقتی پدر و مادرش رو توی آتشسوزی از دست داد، با خودش عهد بست که از یادگاری اونها محافظت کنه. حالا چند گلدون آفتابگردون تبدیل به یک مزرعه بزرگ شده بودن.
رنگ خاص موهای پسر باعث شده بود، همه از اون به عنوان پسر آفتابگردونی یاد کنند و ییبو هر وقت این صفت رو از بقیه میشنید، لبخندی روی لبهاش مینشست. درخشندگی لبخندهاش انقدر زیاد بود که آدم تصور میکرد رشد گلهای مزرعهش به خاطر اونه.
با شنیدن صدای پرواز جت جنگی نگاهش رو به آسمون داد. لبخندی روی لبهاش نشست. امروز اول ماه آگوست بود و خلبانهای آزمایشی وارد روستا میشدن. همیشه اول ماه ییبو منتظر رسیدن این روز بود. اون قرار بود خلبان مورد علاقهش رو ببینه و چیزی بیشتر از این موضوع نمیتونست باعث خوشحالیش بشه.
به پرواز نمایشی جت چشم دوخت. مطمئن بود این جت متعلق به شیائو جان هست. کسی مثل اون نمیتونست این حرکات رو به نمایش بذاره. فقط ییبو نمیدونست چرا مرد هر بار فراز مزرعه اون رو برای این کار انتخاب میکنه؟ هر چند ییبو بابت این موضوع ناراحت نبود؛ چون با این کار میتونست مرد رو بیشتر حس کنه. با شنیدن صدایی نگاهش رو از آسمون گرفت. با دیدن آقای هان لبخندی زد، میدونست چرا اینجاست:
ییبو عجله کن، الان خلبانها وارد روستا میشن. نمیخوای دست گلشون رو آماده کنی؟
ییبو سری تکون داد. از صبح گلهارو آماده کرده بود. اصلاً مگه میتونست این روز رو فراموش کنه؟ اون همیشه روی تقویم رومیزیش اول هر ماه رو علامت میزد. سریع به سمت گلها رفت و اونهارو برداشت. گلهارو توی سبدی که پشت دوچرخهش وصل بود، گذاشت و رو به مرد گفت:
شما برید، منم دارم حرکت میکنم.
و بعد بدون اینکه منتظر واکنشی باشه، دوچرخهش رو حرکت داد. ذوق داشت، مثل تمام روزهای دیگهای که منتظر اومدن جان بود. اون سالها بود که هر ماه منتظر دیدار مرد میموند.
وقتی به مقصد رسید، متوجه جمع شدن آدمهای روستا شد. افراد روستا احترام خاصی رو برای خلبانهای آزمایشی قائل بودن، در هر صورت اونها بخشی از امنیت کشور رو تامین میکردن. ییبو دوچرخهش رو گوشهای گذاشت. کلاهش رو روی سرش مرتب کرد و بعد از برداشتن گلها جلو رفت.
نمیدونست چرا انقدر استرس داره. تپیدن محکم قلبش رو احساس میکرد؛ برای همین نفس عمیقی کشید. نباید انقدر ضایع رفتار میکرد. ظاهرش کاملاً عادی بود؛ ولی خودش میدونست تو وجودش چی داره میگذره.
