🍃راوی🍃نمیتونست به همین راحتی قبول کنه.
درسته ازش حساب میبرد و میترسید اما خب نمیتونست دور شدن از علی احسان و علیسان رو تحمل کنه!با بغض لب زد:
معراج میشه نریم...من قول میدم بچه ات رو بدنیا بیارم...معراج یهو جوش آورد و سیلی محکمی توی گوشش کوبید که پرت شد روی تخت و غرید:
تو خیلی غلط میکنی میگی نریم...تو خیلی غلط میکنی به بچه ی ما میگی بچه ات...ببینم مگه بهت حق انتخاب دادم که داری زر زر میکنی...هان؟!از موهای بلندش گرفت و کشید و نگاهش روی صورتش میخکوب شد و گفت:
چرا من نه...هان؟!اشک هاش روی صورت عین ماهش جاری میشدن.
رد سرخ سیلی روی پوست سفیدش کاملا پیدا بود.لبخندی معنادار به چشای آبی رنگش زد و گفت:
عین اقیانوس هستن...همون اقیانوسی که ته نداره و وقتی از توی فضا به زمین نگاه میکنی پیدا هست!اترس چشاش رو دزدید و پر از حس ناامیدی گفت:
پس بزار برای آخرین بار ببینمشون...کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
یه کاری نکن بدم خلاصشون کنن...هقی زد.
ترسید.
وحشت داشت از این مرد.
میدونست اگه بخواد هر کاری میتونه بکنه.
