#پارت68
دستمال را روی لبان سرخ هلن میکشیدو بی هیچ ابایی خیره اش بود
داغ!
برّنده!
هلن در چشمانش غرق شده بود و نفس کشیدن از یادش رفته بود
با صدای گارسون هردو به خود امدند: چیزی لازم ندارین خانوم دژاردین؟
دیان نگاهی به بشقاب هلن کرد ک به زور به او غذای دریایی داده بود و لبخند زد: نه ممنون صورت حساب فقط
گارسون سری تکان دادو با چرب زبونی گفت: اوه خواهش میکنم
رئیس رستوران تاکید کردن شما مهمون رستورانید
طول کشید تا هلن به یاد بیاورد دیان نویسنده ای مشهور با کتاب های پر فروش شهوانی است
دیان ارام خندید: امشب خودم مهمون دارم از اقای لاک تشکر کنید و بگین حتما سری بعد دعوتشون رو قبول میکنم
گارسون سری به نشانه ی احترام پایین اورد
بعد از حساب کردن دیان کمک کرد و هلن را تا طبقه ی پایین برد
احساس هلن؟
گویی او یک پرنسس بود و دیان مانند فرشتهاش مواظبش بود
حتی اگر پرنسس از درون به زنجیر کشیده شده باشد
پاهایشان را که از رستوران بیرون گذاشتند دست هایش آزاد شد و دستبند فلزی داخل جیب دیان بازگشت: خیلی بهم خوش گذشت
ممنون
هلن گفت.
دیان سر کج کرد: بخش رستورانش یا بازیه کوچیکمون
هلن خجالت کشید: جفتش
سپس چشم دزدید و جلوتر از دیان حرکت کردو شروع به غر زدن کرد: هرچند نزاشتی من خودم غذا بخورم
دستامم درد میکنن
دروغ نمیگفت.
کتف هایش واقعا درد میکرد دیان کنار او قرار گرفت و حالا دست دیان روی بازوانش داغ بود و آرام آنهارا میمالید
هلن زیر لب غر میزدو تلو تلو مبخورد: یه قرار گذاشتی با دل خوش بریم ما؟
کی رو دیدی تو قرار اول دوست دخترشو زنجیر کنه؟
چشم غره ای ب دیان رفتو ادامه داد: هی میگم من گشنمه منو نگاه میکنه خودش غذا میخوره
پس من چی اخه؟
تازه بعدشم غذای دریایی زورم میکنه
با ناامیدی دست روی شکمش گذاشت: اشکال نداره هیولای خوشگلم
یه روز دوتایی باهم بر میگردیم این رستوران و دل سیر غذا میخوریم هر غذایی که دلمون خواست
دیان زیر لب به او میخندید، دست پشت کمرش گذاشت و ارام حرکتش داد: هیس اروم بگیر دختر جون
وگرنه نمیبرمت یه جای خوب
هلن خسته از کفش های پاشنه دار و درد بازوانش درحالی که پیاده خود را به سختی میکشید نالید: جای خوب فقط تخت خواب برای خواب هوم؟
دیان دستش را دور گردنش انداخت و اورا به خود نزدیک تر کرد، کنار گوشش لب میزد: اونقدری سکسیو جذاب شدی که نمیتونم بزارم بخوابی
لبخند بزرگی روی چهرهی هلن جای گرفت و خواب کمی از سرش پرید: پیشنهادت چیه؟
دست دیان بالاتر امد و سینه های گرد هلن را لمس کرد: ویوی رستوران رو دوست داشتی؟
هلن با لمس شدن سینه هایش صاف تر ایستاد و دیان را نگاه کرد اما گویا دیان اصلا حواسش نبود؛ شاید او حساس شده بود
گرمای دست دیان حتی اورا از زیر لباسش هم میسوزاند و بی حواسش کرده بود: ها؟ اره خیلی خوب بود میشد بندرو ببینی
دیان سر تکان داد: بندرو دوست داری؟
بازی دستانش ادامه داشتند و هلن گیج شده و تحریک شده در آغوشش تاب میخورد: اره خب
باعث میشه به خونه فکر کنم
دیان غمش را حس میکرد: چرا اومدی مارسی؟
در فکر فرو رفت: شاید بخاطر اینکه پرنسس از زندگی پرنسسیش خسته شده بود
حداقل این چیزیه ک بقیه میگن
دیان از پخش کردن نفسش در گردن او ترسی نداشت: مهم نیست بقیه چی میگن
مهم اینه تو چی میخوای
ایستادند و دختر چشم ابی در چشمان عجیب دیان خیره شد: واقعا؟
تقاوت قد باز هم ب چشم می امد و دیانی که خم شد و لبانش را در فاصله ی یه میلی متری او قرار داد: واقعا پرنسس، برای همین اومدیم اینجا
قبل از برگشتن هلن اورا کوتاه بوسید و عقب کشید
هلن با ذوق خیره ی چرخو فلک شد: این عالیههه
قبل از اینکه هلن به سمتش بدود موهایش از عقب کشیده شدند: انقدر سریع رم نکن اسب خوشگلم
هلن به عقب کشیده شد: بریم دیگ
دیان متعجب شد: همینجوری؟ بدون هیچ بازی ای؟
اینطوری که خوش نمیگذره
بندر در شب روشن بود و کشتی ها و قایق های شخصی کنار ان پهلو گرفته بودند
شلوغ بود، انگار این سمت مارسی در شب ها زنده میشد
کلیسای بزرگ از ان فاصله در میان انگشتانش جا میشد
صدای دیان اورا از فکر دراورد: هلن؟
نکنه نمیخوای بری سوار شی؟
هلن سریع ب او پیوست و دیان از پله های سنگی پایین رفت انقدر پایین که دیگر نور و روشنیه بندر انقدر مشخص نبود و صدای اب را میشنید
بجز چند قایق ماهی گیری که در اب تکان کوچکی میخوردند و شیشه های ابجوی شکسته روی زمین چیز دیگری مشخص نبود
دیان توضیح داد: اینجا جاییه که هرزه ها خودشونو در اختیار مردم قرار میدن
نگاه کن!
حواس هلن سمت اهو ناله ی ضعیفی که از سمت راستشان میامد جمع شد
چشم ریز کرد و متوجه زنی شد که از حالت لباسش مشخص بود دستان مردی با او بازی میکند: خب ما چرا اینجاییم؟
#ادامهبا خجالت پرسید
دیان خبیث خندید: نمیفهمم از چی حرف میزنی
هلن گر گرفت؛ میتوانست حس کند دیان باز هم قصد بازی با اورا دارد
لب تر کرد: من نمیتونم همینطوری یه هرزه رو با خودم سوار چرخو فلک کنم میتونم؟
اول باید بهم یه حالی بده تا ببرمش یا نه؟
هلن گیج بود: چی؟ برای چی اینجا اومدیم؟
شانه بالا انداخت: تو یه هرزه ای منم مشتریتم
اغوام کن، اگه موفق بودی میبرمت سوار شی
سرانگشتان هلن یخ کرده بود و بدنش از شدت هیجان داغ بود
مردد کمی از دیان دور شد
عرق شرم میکرد و از خجالت نمیتوانست سرش را بالا نگه دارد
بند های لباس قرمزش را از روی شانه هایش سر داد و کمی از سینه های سفیدش مشخص شد
نسیم ملایم و استرسش باعث شدند لرزی کند: سرتو بگیر بالا
منو نگاه کن، شاید بهتر باشه جات یه هرزه ی دیگه بگیرم تو اونقدرام ماهر نیستی
نفس هلن سخت شد و لبش را گزید
این دیگر چه حالی بود؟
چرا با هر حرف دیان بدتر بین پایش خیس میشد؟
اینبار تمام سعیش را کرد به او نگاه کند کمی عشوه به حرکاتش اضافه کرد و وقتی به دیان نزدیک شد دست روی شانه و گردنش کشید
ران پایش را به پهلویش میکشید و عملا روی دیان بود اما چهره ی دیان بی هیچ حسی اورا نگاه میکرد
سعی میکرد کار های خود دیان را تکرار کند اما نتیجه اش تنها تلاش های ناشیانه اش بودند
صورتش بار دیگر سرخ شد: اینجوری میخوای منو تحریک کنی؟
حتی اگ اخرین دختر دنیاهم بودی بات نمیخوابیدم
چه وضعشه؟
موهایش را کشید و سرش را بالا اورد: میخوای بندازمت تو دریا؟
میخوای؟
چهره ی دیان ترسناک بود و هلن را به سکسکه می انداخت: ن...نه بب...ببخش۔۔ید
اورا رها کرد

ESTÁS LEYENDO
Fingers
Romanceدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...