نقشه ی بزرگ

484 30 8
                                    

#پارت71

جوزف قهقه ای زد و شاتش را به سلامتی دیان بالا برد: به سلامتیه بازیگر بزرگ
دارسیا عصایش را به لوله ی فلزی روی پشتبام زد: اول که ایدتو شنیدم فکر میکردم جای نقشه کشیدن داری داستان مینویسی
ولی خوب درش اوردی
دیان یک طرفه خندید و روی شانه ی دارسیا زد: بت گفتم ک
سر این قضیه فقط کافیه بهم اعتماد کنی
چشمان دارسیا لحظه ای رنگ غم گرفت و جوزف کنار او قرار گرفت: هی بش فکر نکنیم هوم؟
مهم اینه ک الان همه چی توی دستای ماست
دقیقا همونطوری ک میخواستیم
دیان پوزخند زد: لحظه ای ک ببرمش توی اون مهمونیا و بزارم همه بفهمن کیه...
لحظه ای سکوت کرد و لبش را از فکر های شومش به دندان کشید: به محض اینکه بفهمن دختر بنواها رو اوردم توی کثافط کاریشون اونوقت التماس میکنن وارد سازمان بشیم
لبخند رو لبش عمیق شد و دارسیا دوباره پرسید: مطمئنی نمیخوای من باهاش برم؟
توما تورو میشناسه
از کجا معلوم بقیه نشناسن؟
دیان از بالای پشت بام خیره ی چراغ ها شد: فقط توماست
اونم مجبور میشه که قبول کنه
برگشت و جوزف و دارسیا را برانداز کرد: این انتقامیه ک خودم باید بگیرم
جوزف شانه بالا انداخت: اون کفتارای پیر چی
مطمئنم هنوز هوای توما رو دارن
وگرنه هیچ جوره نمیتونست سرپا شه
دیان سرش را چرخاند و دارسیا به او لبخند زد: اگه همه چی همونطوری پیش بره ک میخوایم اون کفتارا مشکل ما نیستن
مطمئن باش همیندکه بفهمن نوه ی ادموندو داریم استقبالم میکنن
جوزف شانه بالا انداخت و فلش سیاهی را سمت دیان پرتاب کرد: اطلاعاتیه ک خواستی
فلش را در میان انگشتانش فشرد: چطور گیرش اوردین؟
دارسیا اخم کرده گفت: به سختی!
مجبور شدیم وارد بشیم و از داخل هکش کنیم
جوزف جهره ی مفتخری گرفت: البته من وارد شدم
این پیرزن از بیرون همکاری میکرد
دارسیا اخم کرد و با سر عصایش محکم در فک او کوبید: جایگاهتو یادت رفته؟
دوخط بت خندیدم دور برداشتی
جوزف عقب کشید ک همان لحظه تلفنش زنگ خورد: شریله!
دارسیا شانه بالا انداخت: بگو جایی هستیم
جوزف لب هایش را رویهم فشرد: ولی مشکوک میشه
دارسیا تیز تشر زد: هنوز نوبتش نشده پس بهتره حواست باشه چیزی درز ندی!
دیان بطری و شات هارا در دست گرفت: منم برم
هلن بیدار میشه راه میوفته دنبال فضولی
طولی نکشید که همه از پشت بام متفرق شدن
دیان کنار هلن قرار گرفت و نگاهش کرد
رفتار هایش اورا یاد کسی می انداخت که نباید
چشمانش تیره شدند؛ حتی خنگ بودنش هم شبیه کسی بود که دیان سخت تلاش کرده بود تا یادش نیاید
هلن تکانی خورد و پلک هایش لرزید: دیان؟
دیان کنارش قرار گرفت: پیشتم بیب
هلن جهت دستش را عوض کرد و داخل آغوشش قرار گرفت:کجا بودی؟
دیان تیغه ی بینی اش را روی گونه ی هلن کشید: رفتم یکم راه برم
بخواب صبح کلی کار داریم
هلن گیج پرسید: چیکار داریم؟
دیان کتفش را به دندان کشید: میخوایم اموزشت بدیم

FingersOnde histórias criam vida. Descubra agora