#پارت72
دوربین را کنار روی میز گذاشت و تلفن را روی گوشش جابه جا کرد: بله قربان توی موقعیتم
_چی میبینی؟
+سه تاشون روی پشت بومن
_تغییری ایجاد نکردن توی نقشهشون؟
+نه قربان هنوزم قراره هلن بنوا رو طعمه کنن
البته تا جایی ک من میدونم
صدای عصبانی از ان طرف خط امد: باید نزدیک تر بشی
باید بدونم دقیقا میخوان چیکار کنن!
دوربین را دوباره روی چشمانش گذاشت: تمام تلاشمو میکنم قربان فقط...
صدای آن طرف خط حرفش را قطع کرد: نگران نباش
تا وقتی به قولت عمل کنی منم سر حرفم هستم
بلایی سرش نمیاد!
از اون دختره دیوونه؛ اریس خبر جدیدی نشده؟
دست میان موهایش کشید: طبق نقشه ی شما داره حرکت میکنه
احتمالا فردا بره بیمارستان
صدای آن طرف خط لحظه ای ضعیف شد و دوباره بلند شد: خوبه
وضعیت نیک و لوسی؟
شخص دوربین ب دست سری به نشانه ی منفی از پشت تلفن تکان داد: به اونجا دسترسی ندارم اما میدونم توی مشت توما و اریسن
دیان برای اونا هم برنامه داره!
هنوز دقیق جزئیاتو نمیدونم مردد ادامه داد: قربان؟
_بگو
+راجب دیزی چی؟
_دیان خبر نداره؟
+اصلا فکرشمنمیکنه
_ هنوز زوده اما زنده بمونه لازمش داریم
به پاسکال بپرس اگه اریس خواست بلایی سر دیزی بیاره بمون خبر بده
+چشم
_از بقیه ی جنده ها چخبر؟
+توما میفرستتشون برای کله گنده ها
حسابی داره ازشون پذیرایی میکنه
طرف مقابل پوزخند زد:چرا نکنه؟
با بدبختی بخاطر اونا سرپا شد
باید حسابی براشون خمو راست شه
+بله قربان
_و دارسیا؟
+بدون حرف دیان کاری نمیکنه
با نقشهاش برای هل...ببخشید، با نقشهاش برای خانم بنوا موافق نیست اما با دیان پیش میره
جلوی چشمای دیانو فقط خون انتقام گرفته
_شریل رو بنداز به جونش
میتونه مهره ی خوبی باشه برای جدا کردن اون دوتا
+کیا قربان؟
دارسیا و دیان
نمیتونیم بزاریم همه چی طبق نقشه ی دیان پیش بره
تا یه جایی باشون همراه میشیم ازون جا ب بعد باید هلنو دور کنیم
زیادی خطرناکه
+پس چرا باید شریل رو الان وارد کنیم؟
_چون بذر شک اروم اروم رشد میکنه
یکاری کن شریل یواش یواش ب دیان مشکوک شه و رابطش با دارسیا شکراب بشه
+چشم قربان
_ارتباطمون محدود تر میشه ازین ب بعد
بازی شروع شده!
مواظب خودت باش جان
و سپس این بوق تلفن بود به مکالمه پایان داد

ŞİMDİ OKUDUĞUN
Fingers
Romantizmدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...