🐞102🐺

63 4 0
                                    

💣ایمان💣

مدتی بود که پشت در اتاق احیا وایساده بودیم.
پیام اخم کرده تکیه داده بود به دیوار و من هم روی صندلی نقابل در نشسته بودم و با پاهام ضرب گرفته بودم روی زمین.

استرس و تنش داشت دیوونه ام میکرد.
اگه بلایی سر علی احسان میومد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم.

شاید من میتونستم زودتر حکم دستگیری اون عوضی رو بدم اما صبر کردم تا مدرک بیشتر جمع کنیم و حالا خبر رسیده که از کشور رفتن!

با باز شدن در یه آن از جام جهیدم و به سمت پزشکی که از اتاق اومد بیرون رفتم.
لبخندی زد و گفت:
دارن منتقل میشن به بخش...یکم فقط فشارشون بالا رفته و نزدیک به سکته ی قلبی بودن ولی خداروشکر پیش نیومده!

نفس راحتی کشیدم و دستی به سرم کشیدم و گفتم:
ممنونم...واقعا ممنونم ازتون دکتر!

روی شونه ام زد و رفت.
نگاهی به پیام انداختم که نگران گفت:
ایمان...میگم...من برم یه چیزی بگیرم بخوری آخه رنگت پریده یکم...هوم؟!

اخمی میون ابروهام نشست و گفتم:
ببینم احترام گذاشتن رو به همین زودی فراموش کردی...من کی گفتم ایمان صدام کنی...هان؟!

با لبای آویزون نگاهم کرد و سرش رو پایین انداخت و گفت:
چشم...سرگرد!

لبخند محوی بی اختیار روی لبام نشست.
دروغ بود اگه میگفتم ازش خوشم نیومده!

سرش رو که بالا آورد دوباره اخم کردم و گفت:
حالا اجازه هست برم و بخرم و زودی برگردم؟!

سری تکون دادم که لبخندی زد و میونه های راه خواست بره که یهو انگار چیزی یاد اومده باشه برگشت سمتم و گفت:
راستی جناب؟!

کلافه لب زدم:
دیگه چیه؟!

لبخندی شیطونی زد و گفت:
وقتی اخم میکنین خیلی بهتون میاد!

نگاه تیزی بهش کردم که با خنده دویید و رفت.

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now