آغاز جدایی

198 41 15
                                    

بخش دوم:  آغاز جدایی!

کاش وقتی می‌رفتی چند دقیقه بیشتر بغلت می‌کردم... اینطوری عطر بیشتری از تو روی پیراهنم جا می‌موند!

******************

حالش تعریف چندانی نداشت. وقتی به خونه برگشت، بدون توجه به صدا زدن مادرش وارد اتاقش شد. چیزی که اتفاق افتاده بود رو نمی‌تونست درک کنه. 

همیشه متوجه این موضوع شده بود که جان با تمام پسرهای روستا فرق داره. اون همیشه سعی می‌کرد بهترین لباس‌هارو بپوشه و حتی از به روزترین تکنولوژی استفاده کنه. 

با حرص روی تختش نشست. پول‌هایی که از فروختن مدال‌هاش به دست آورده بود رو روی تخت گذاشت. مثل آینه دق براش بودند. نتونست از لبخند غمگینی که روی لب‌هاش نشست جلوگیری کنه. 

اون همیشه جان رو موقع بازیگری دیده بود. مطمئن بود که میتونه سریع به موفقیت برسه؛ ولی این سوال توی ذهنش اومد که اون هم بدون جان موفق میشه یا نه؟ 

اون همیشه دلش می‌خواست وقتی در حال رقصیدنه جان اون رو تشویق کنه و حتی قصد داشت از اون به عنوان پارتنر رقصش استفاده کنه؛ اما همه چیز تنها توی چند دقیقه از بین رفته بود... آرزوهای رنگیش کمرنگ شده بودند و احساس می‌کرد در حال افتادن توی چاه ناامیدی هست. 

تمام پول‌هاشو برداشت و توی کشو گذاشت. نمی‌تونست جان رو به زور مجبور به کاری کنه که دلش نمی‌خواد. شاید می‌تونست به جان اصرار کنه و حرف دلش رو باهاش در میون بگذاره؛ اما قلبش اینطوری آروم نبود. احساس می‌کرد با این کار بال‌هایی که برای پرواز از شونه‌های مردونه‌ش بیرون اومده رو نابود میکنه. 

روی تخت دراز کشید. ضربان قلبش کمی تند بود و تعجبی هم نداشت. همیشه موقع ناراحتی‌ها قلبش نشون میداد که حواسش به پسر هست. دستش روی قلبش نشست. لبخندی زد و گفت: 

اینجا خونه جانه. لطفا مراقبش باش! 

نمی‌دونست از چه زمانی حسش به پسر شکل گرفته. فقط از این موضوع اطمینان داشت که لبخندهای جان با اون خالی که همیشه زیر لبش می‌درخشه، میتونه قدرت زندگی کردن رو بهش ببخشه. 

از روی تخت بلند شد. به سمت میزش رفت. دفتر خاطراتش رو برداشت و اون رو ورق زد. تمام نشونه‌های جان رو می‌تونست ببینه. 

جان گاهی اوقات می‌تونست بهترین دوست ییبو باشه و بعضی وقت‌ها با حرف‌هاش قلب پسر رو تا مرز نابودی می‌کشوند. طوری که بارها ییبو به خاطر حرف‌های پسر اشک ریخته بود و حرص خودش رو با اختصاص دادن صفت دو قطبی به جان خالی کرده بود. 

هر چند جان تا یک ساعت به اشتباهش پی می‌برد و سریع از پسر عذرخواهی می‌کرد. ییبو هیچوقت علاقه‌ای نداشت تا از جان کینه‌ای به دل بگیره... 

𝑊ℎ𝑒𝑛 𝑌𝑜𝑢 𝐿𝑒𝑓𝑡 𝑀𝑒Where stories live. Discover now