Xiao Zhan 32th Bday

128 32 32
                                    

I always Hold Your Hand
Verse
Romance, Angst

***************
و من برای زیستن، فقط به تو نیاز داشتم! 

تو آمدی،

دستانم را گرفتی 

و به سلول‌های تنم فهماندی که هنوز زنده هستند. 

****************

برای آخرین بار به رزومه‌ش نگاهی انداخت تا هیچ چیزی رو از قلم ننداخته باشه و تمام تلاشش رو می‌کرد تا به حرف‌های دوستش بی‌توجه باشه: 

ییبو مطمئنی؟ ببین رفتنت به اون خونه واقعاً صلاح نیست. هر پرستاری رفته به دو هفته نکشیده استعفا داده. حالا فکر میکنی تو میتونی موفق بشی؟ 

ییبو کمی از قهوه روی میزش رو نوشید و بعد در حالی که دکمه ارسال رزومه رو فشار میداد، گفت:

مگه زامبی یا خون‌آشامه؟ اون هم یک آدمه... شاید این پرستارها هستن که نمیتونند باهاش کنار بیان. در هر صورت من فقط سه ماه قراره اونجا باشم؛ اما به اندازه یک سال میتونم حقوق بگیرم. 

پسر با عصبانیت سری تکون داد و گفت:

برو یه جای دیگه کار کن. 

ییبو ناامیدانه به دوستش نگاه کرد و گفت:

سونگیون تو که وضعیت منو میدونی چطوریه، الان که این فرصت رو به دست آوردم، نمیتونم از دستش بدم. فوقش اگه راضی نبودم، دیگه نمیرم، خوبه؟

هرچند سونگیون راضی نشده بود؛ اما مجبور شد موافقت خودش رو اعلام کنه. این پسر لوس تحت هر شرایطی می‌تونست حرفش رو به کرسی بنشونه. هرچند می‌دونست ییبو فقط جلوی خودش اینطوریه. 

هیچکس از سختی‌هایی که پسر برای رفتن به مدرسه و دانشگاه کشیده بود، خبر نداشت. در نظرش ییبو قهرمان زندگی خودش بود. اون پسر معنای جدیدی رو به قوی بودن و قوی موندن می‌بخشید. 

****************

وقتی توی خونه پا گذاشت، استرس گرفت. نمی‌دونست چرا؛ اما هاله‌ای تاریک و غمگین رو احساس میکرد. مثل همیشه یک لباس ساده پوشیده بود. هیچوقت علاقه‌ای به تیپ‌های خیلی رسمی نداشت. حالا احساس میکرد لباس‌هاش به هیچ عنوان مناسب این خونه نیست. 

با اینکه هوا گرم بود؛ اما احساس سرما میکرد. نگاهی به اطراف خونه انداخت. از ظاهر همه وسیله‌ها مشخص بود که چقدر قیمت بالایی دارند؛ پس عجیب نبود فقط برای سه ماه همچین حقوقی رو پرداخت می‌کردند. 

ییبو وقتی صدای پایی رو شنید، سرش رو بالا آورد. یک خانم میانسال بود. ییبو منتظر موند تا زن نزدیک‌تر بشه و بعد تعظیم کوتاهی کرد. شاید انتظار رفتار گرم‌تری رو داشت؛ اما لحن زن، هوارو براش سردتر کرد: 

برای پرستار بودن خیلی جوونی!

ییبو ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشت. احساس خوبی به اون زن نداشت؛ اما سعی کرد با نهایت اعتماد به نفس جوابش رو بده: 

Sunflower's CollectionsWhere stories live. Discover now