"سلام اسم من جیمینه. تو تهیونگی درسته؟"
تهیونگ سرشو بالا آورد و دید که یک پسر فنلاندی که کمدش دقیقا کمد بالایی اونه داره، باهاش صحبت می کنه. عجیبه، مگه خواهرش نگفته بودکه فنلاندی ها خیلی سردن و اونا هیچ وقت اول نمیان سر حرف باز کنن پس چی شد؟"سلام، بله اسم من تهیونگه. خوشبختم جیمین"
و بلند شد و بهش دست داد.
"من شنیدن که تو اهل کره هستی درسته؟"
"آره درسته"
تهیونگ با خودش پرسید چرا باید همچین سوالی رو جیمین ازش ببرسه؟
"چقدر عالی. راستشو بخوای من خودم خیلی کی دراما می بینم و خیلی دلم می خواد یکبار برم کره. به هر حال نمی دونم می دونی یا نه ولی یه پسر کره ای دیگه هم توی کلاس ما هست اگه می خوای می تونم بهش معرفیت کنم."
تهیونگ فکر کرد یعنی منظورش همون آقای پروی از خودراضیه؟
"کیه؟"
"جونگکوک، اون دورگه اس. مامانش فنلاندی، باباش کرهای. با اینکه خیلی تلاش میکنه خودشو خفن نشون بده و جوری رفتار می کنه که انگار هیچ احساساتی نداره ولی درونش یک بانی احساساتیه."
تهیونگ توی دلش خندید. آخه اون غول تشنو بانی؟ اون از نوع احساساتیش؟ آخه مگه میشه اون از خودراضی، رو مخ احساساتی باشه؟ این جیمینم یک چیزی زده ها، توهمیی، چیزیه. آخه اون؟ مهربون؟ عمرا."بانی؟"
"آره توی مدرسه همه بانی صداش می کنن. وقتی بچه بود عین یک بانیه کوچولوی کیوت بود. باید می دیدیش. الان خیلی سعی می کنه خفن باشه ولی هنوز برای ما یک بانیه"تهیونگ داشت تمام تلاششو می کرد که نخنده، ولی دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر خنده.
جیمین که فمید چرا داره تهیونگ می خنده گفت:
"می دونم شاید باور نکنی، ولی اونقدرا هم آدم بدی نیس.""به هر حال الان دیگه باید برگردیم به کلاس ۱۵ دقیقهی دیگه زنگ تفریحه دم در کلاس منتظرت می مونم"
"اوکی بریم"
تهیونگ و جیمین دوتایی دوباره بر گشتن به کلاس و سر جاهاشون نشستن. میز جیمین سه ردیف اونورتر از میز تهیونگ بود.
تهیونگ فکرشو نمی کرد روز اول یک دوست پیدا کنه. اون خودشو آماده کرده بود که تا هفته های اول دوستی پیدا نکنه، به خواطر توضیحاتی که خواهرش داده بود.
بلاخره اون ۱۵ دقیقه هم گذشت و تهیونگ تا از کلاس پاشو بیرون گذاشت جیمینو دید که داشت با جونگکوک، چا اون وو و یک پسری که نمی شناخت حرف می زد. مثل اینکه واقعا اونا با هم دوستای نزدیکی بودن.
جیمین داشت مو های جونگکوکو به هم می ریخت و جونگکوک هم یک قیافهی برج زهرماری به خودش گرفته بود.
تهیونگ که نمی خواست دوباره با اون از خودراضی حرف بزنه سعی کرد بدون اینکه جیمین اونو ببینه از اون راهرو بره، ولی مثل اینکه هیچی از چشمای جیمین پنهون نمیمونه.
تا تهیونگ اومد رد بشه جیمین اونو دید و بهش دست تکون داد به معنی این که بیاد پیششون
"تهیونگ، بیا، اینجا اینجا"مثل اینکه دیگه کار از کار گذشته، پس تهیونگ که دیگه نمی تونست هیچ جوره از این وضعیت فرار کنه، رفت و پیش جیمین وایساد.
جیمین رو به جونگکوک کرد و گفت:
"راستی جونگکوک، این تهیونگ دوست جدیده منه اونم مثل اینکه کره ای. گفتم شاید دوستای خوبی شدین"جونگکوک جواب داد:
"اون؟ آره قبلا دیدیمش. ناسلامتی اون اول بین من و چا اون وو نشسته بود و مزاحمون بود."تهیونگ پوفی کرد. مثل اینکه اون از خودراضی می خواد کل سال رو روی مخش بندری برقصه. اصلا چرا این به تهیونگ گیر داده بود و هی روی مخ تهیونگ راه می رفت. مگه اون دخترا نگفته بودن، خیلیا می خوان مخ اونو بزنن، خب بره به همونا گیر بده.
همون موقع جیمین رو به جونگکوک کرد و توی شوخی گفت:
"مثل اینکه قبلا با هم آشنا شدین، ولی اونقدرا هم دیدار دوستانه ای نداشتین. جونگکوک یک ذره شل کن انقدر سخت گیر نباش. نمی شه که دایره ی دوستاتو همینقدر کوچیک نگه داری."جونگکوک تا حرف جیمین تموم شد اضافه کرد:
"کی گفته نمی شه؟ خیلی خوبم می شه بشینو نگا کن. همون دختره که یک دور آوردمش توی دایره ی دوستام، برای هفت پشتم بسه. مگه یادت نیس چقد ضدحال بود دختره ی از خودراضی."تهیونگ با خودش فکر کرد داره در مورد کی صحبت می کنه؟ یعنی اکسشو می گه؟ همون دختره که اون دخترا داشتن درموردش حرف می زدن؟ بعد تازه کی داره به کی میگه از خود راضی.
جیمین که مثل اینکه از جونگکوک قطع امید کرده بود روشو به دوتا پسر که پشت حونگکوک وایساده بودن کرد و گفت:
"تهیونگ فکر کنم قبلا با چا اون وو آشنا شدی. اونم یونگیه شاید یکم قیافه بگیره ولی اگه با آدم صمیمی بشه خیلی هم بچه بقلیه..."همون موقع یونگی پرید وسط حرفش و نسبتا داد زد:
"یاااا، مواظب باش به کی میگی بچه بقلی. میخوای بچه بقلی بودن رو بهت نشون بدم؟ هااا"
بلافاصله هر دوتاشون، یونگی و جیمین زدن زیر خنده. تهیونگ تعجب کرد. مگه یونگی تا دو ثانیه پیش عصبانی نبود و سر جیمین داد نمی زد؟ تهیونگ که نمی تونست اینه رو درک کنه.همون موقع چا اون وو اومد به سمت تهیونگ و باهاش دست داد و گفت:
"من چا اون وو ام. اگه می خوای می تونی چا اون صدام کنی فرقی نداره. احتمالا منو دیدی، اون اول بغلت می شستم. به هر حال اون دوتا اسکل که عین آدم خودشونو معرفی نکردن، حداقل من درست معرفی کنم که نگی اینا تو فنلاند اصلا آداب معاشرت بلد نیستن."◇◇◇◇◇◇◇◇◇
خب خب این از این پارت.این پارتو یکم دیر آپلود کردم چون افتاد توی امتحان های ترم زمستونه و از این جور کارا دیگه وقت برا کله خاروندن برامون نداشتن.
خلاصه سی یو تا پارت بعدی، خدافظظ

YOU ARE READING
jälkiistunto (Detention)
Fanfictionعجیبه امروز با پسری که اصلا فکرشو نمی کردم کار خلافی توی مدرسه بکنه، توی تنبیه بودم... این فیک هم یکی از همون کلیشه های مدرسه ای همیشگی هست ولی اکثر فیکای مدرسه ای توی فضای دبیرستان های کره یا آمریکا اتفاق میوفته. ولی ما قراره یه سفر کوتاهی به دبیر...