🐺علی احسان🐺
وقتی رسیدم خونه از ماشین پیاده شدم و همونجوری رهاش کردم.
خسارت و دزدی ماشین هیچ برام مهم نبود وقتی پای مرگ و زندگیم و بی کسیم در میون بود!
وقتی با آسانسور به واحد خودم رسیدم چون کلید نداشتم مجبور شدم در رو بشکنم.
با لگد کوبیدم و در رو شکستم.
درد قفسه ی سینه ام یه لحظه هم قطع نمیشد.لباس هام رو عوض کردم.
پیرهن و شلوار اسپرتم رو پوشیدم و سوییشرتم رو پوشیدم و کلتم رو توی جیبش گذاشتم و بعد پوشیدن کلاهم ماسک مشکی هم زدم و گوشی مخفی که داشتم رو برداشتم و با یکی از افرادمون تماس گرفتم.سر دومین بوق برداشت که بی وقفه لب زدم:
احمر خیلی زود یه بلیط و پرواز سمت دبی رو برام اوکی کن و یکی رو بفرست ماشینی که دم خونه ام پارکه رو با خسارتش برگردونه به صاحبش...فهمیدی؟!میدونست وقتی اینجوری صحبت میکنم یعنی نمیخوام دلیلی برای کارهام بیارم و با چشمی گوشی رو قطع کرد.
توی خونه نموندم.
سریع با آژانسی تماس گرفتم که یه راست ببرتم فرودگاه.درد قلبم نفسم رو بریده بود و چشام دو دو میزد اما من فقط رفتن به اون خراب شده و کشتن اون مرتیکه ی حرومزاده برام مهم بود!
وقتی رسیدم دم در آژانس رسیده بود و پیامک خرید بلیط اینترنتی برام اومد.
