دکتر پاه عینکش رو روی بینیش جا به جا کرد و به زوج رو به روش چشم دوخت. گویی در تئاتر هستی بود. تئاتری که بارها شرکت کرده بود و دیگه حالش از آن تئاتر بهم میخورد.
_ متاسفم بابت پرسیدن این دسته از سوالات ولی... بازگشته به درمان پسرتون هست.
چهیونگ لبخند کمرنگی زد: _خواهش می کنم.
دکتر پاه متقابلا لبخند کمی زد که به سرعت محو شد، سرش رو پایین انداخت و شروع به نوشتن -با دستانی چروک انداخته- کرد. آدری پاه، زنی با پوستی شیری، چشمانی که دردهای دریا رو در خود پنهان کرده بود، لبهایی نازک، گونه هایی برجسته و صورتی کشیده.
_ وضعیت روابط شما در خانه چطوره؟ منظور دارم...
بعد از کمی مکث، سرش رو بالا آورد و اول به تهیونگ و بعد به چهیونگ خیره شد: به اختلافی میرسید؟ اگر جوابتون مثبته، چطور حلش میکنید؟
چهیونگ بزاقش رو قورت داد و نگاهی به مرد خنثی کنارش انداخت و تهیونگ به محض اینکه حس کرد همسرش چشم انتظارِ ملاقات چشمهاشونه، چهیونگ رو به خواستهش رسوند.
_ما... ما خوبیم. اما.. مگر زوجی روی این کره خاکی وجود داره که به اختلاف نرسه؟
چهیونگ کمی سرش رو کج کرد و ابروهاش رو بالا برد. بدون اینکه اجازه بده استرس به چشمهاش راه پیدا کنه -هرچند باقی عوامل صورت و بدنش حاکی از غرق بودن در استرس بودن- در صورتی که حس میکرد اکنون بیآبروترین زن دنیاست.
دکتر پاه جواب داد: _بله، متوجهـم. ابحاث شما، شامل درگیری فیزیکی، فریاد یا...
دکتر پاه بعد از لمس پلکش و تلاش برای به یاد آوردن کامل سوالات، ادامه داد: شکستن عوامل اطراف هم میشه؟
دکتر پاه به قدری این سوالات رو نه تنها بر زبان، بلکه بر اذهان آورده بود که دیگه به سختی به یاد میآورد موظفه چه چیزی بر گوشهای والدین نجوا کنه.
کاسه صبر تهیونگ کم کم داشت لبریز میشد و این نشونه خوبی نبود. اخمی روی صورتش نشست، سرش رو بالا آورد، دستهاش رو به حالت سلطهگر روی میز گذاشت و بالاخره به خودش اجازه داد احساس ناراحتیش رو ابراز کنه:
_عذر من رو بپذرید ولیکن گمان نمیکنم هیچ یک از این سوالات مربوط به پسرم باشه.
چهیونگ دستش رو مثل یک منجی روی دست تهیونگ گذاشت و بهش خیره شد ولی طبق معمول، واکنشی دریافت نکرد. میشه گفت تهیونگ بسته به موقعیت میتونست آدم صبوری باشه. ولی وای از اون روزی که صبرش به اتمام برسه چون تا زمانی که خشمش رو به طور کامل تخلیه نکنه، هیچکس قادر به سد کردن مسیرش نیست.
دکتر پاه با صبوری پاسخ داد: _سِر کیم، خیلی از اشخاصی که در سن کم به این بیماری دچار میشن، از خاطر احساس خطر و ناامنی مبتلا میشن. پس احتمال بالایی هست که فرزندتون با مشاهده کردن رفتارهای شما و همسرتون، دوشیزه کیم، احساس خطر و ناامنی کرده باشه و مغزش به طور طبیعی شرایطی برای حفاظت از خودش طراحی کنه. پس ازتون تقاضای همکاری دارم.
تهیونگ دستی به صورتش کشید و نفسش رو با صدا بیرون داد.
_ بله شامل مواردی که پیشتر گفتید میشه.
بعد از اینکه لمس دست و صورتش تمام شد، خودش رو روی صندلی جا به جا کرد، دست به سینه شد و با اخمی کمرنگ شاهد باقی اون مکالمه شد.
چهیونگ دوباره جواب داد: _بله.. ولی.. با تعدادی معدود.. و حتی اگرهم پا به اون درجات بگذاریم، تلاش میکنیم دور از چشم جونگین باشه و به آلمانی سخن نگیم.
دکتر پاه دستی به ابروش کشید و دوباره شروع به نوشتن کرد.
_متوجهم. به یاد دارید جونگین چندبار شاهد درگیری های فیزیکیتون بوده؟
_ تعداد دقیقش رو به یاد ندارم.. فقط میتونم حدس بزنم بالای 10 بار و زیر 15 بار . در این حدودها باید باشه
تهیونگ بالاخره به چهیونگ چشم دوخت. جفتشون میخواستن همون لحظه اون مکان بی آبرو رو ترک کنن ولیکن چه چاره ای بود جز تحمل برای دلبندی که از گوشت و خون خودشون بود؟ ولی دکترپاه به مقداری که زوج کیم گمان میکردند، به حرفهاشون اهمیت نمیداد. در واقع، اصلأ اهمیت نمیداد.
دکتر پاه این دفعه حرفش رو کش داد.
_که اینطور...
چهیونگ به سمت دکتر پاه متمایل شد و با چشمانی ملمتس به زن مسن رو به روش خیره شد.
_دکتر پاه.. پسرم درمان میشه؟
_حتما دوشیزه کیم! لطفا هیچگونه نگرانی به دلتون راه ندید.
_ همین الان هم از تحصیلاتش چند سال عقبه... دکتر پاه، راهی هست که به روند درمانش سرعت بخشید؟
_ راه که بله، راه هست.
دکتر پاه عینکش رو روی میز گذاشت و دستانش رو تکیهگاه چونهش قرار داد و به چهیونگ خیره شد. چشمهای چهیونگ چه چیزی داشتن که اکثریت آدما از خیره شدن بهش لذت میبردند؟: _فقط اگه تعداد جلسات درمانی رو بالا ببریم.
چهیونگ نگاه نگرانی به تهیونگ انداخت. رضایت تهیونگ الزامی بود .
تهیونگ اهی از سر کلافگی کشید و رضایت داد. هرچند هیچ رضایتی در ان دیده نمیشد. اجباری بود به نام "حس و مسئولت پدری".
_مشکلی نیست هزینه رو پرداخت میکنیم.
_بله، پس من تعداد جلسات رو به سه روز در هفته تغییر میدم. فعلا تا همین تعداد کافیه، اگر روند رضایت بخشی رو شاهد بودیم، بیشترش میکنیم.
چهیونگ لبخند گرم اما خسته ای زد. خسته از خاموش کردن مداوم قلبی به گرمای خورشید، خسته از دوری کردن از ستارگان بختش، خسته از مهر دروغین ورزیدن بر ماهی که حتی درخشش هم دروغین بود و خسته از قدم گذاشتن در راهی تیره و تار بدون هیچگونه راهنما. انتهای این راه نوری بود پنهان از دیدگان سون چهیونگ، اما این نور دست کی بود؟ سراب بود؟ استفاده از این نور، چه ردپایی بر زندگیش رها میکرد؟
_بله دکتر پاه، متشکرم.
تشکر میکرد اما دودل بود، دودل بودن چهیونگ تقریبا هیچوقت اتفاق نمیافتاد، اگر هم اتفاق میافتاد به این شدت نبود. اما حیف! حیف حیف حیف که مسیری پر پیچ و خم انتظار این زن درمانده رو میکشید...
------------------
_جونگین! جونگین! منو ببین!
جونگکوک همزمان با صدا زدن جونگین، رو به روی چشمهای پسرک دست زد تا توجهش رو به خودش جلب کنه. اما جونگین خیلی مشغول کتاب مصوری بود که چند دقیقه پیش برای مشغول کردنش، بهش داده بودن.
لامپی به درخشانی خورشید بالای سر جونگکوک -از شدت طلایی بودن ایدهش- روشن شد . شاید متغیری که جونگین بهش واکنش میده، جدایی از سرگرمیش باشه؟ جونگکوک، کتاب جونگین رو از بین دستاش به بیرون راهی کرد و انتظار کشید برای داد و فریاد های بسیار.
اما تنها واکنش جونگین نگاه کردن به جونگکوک و تلاش برای پس گرفتن کتابش بود. نه خشمی، نه فریادی، نه شکستنی و نه هیچ گونه علائم دیگری.
جونگکوک آهی کشید و سرش رو پایین انداخت. همه چیز رو امتحان کرده بود، بهم ریختگی، احساس ناامنی، صداهای بلند، تاریکی، سرما و رنگهایی که باقی بیماران بهشون واکنش نشون میدادن. جونگین به هیچکدوم واکنش نشون نداده بود... هیچکدوم! پس متغیر جونگین چی بود؟
جونگکوک از جونگین کمی فاصله گرفت، بلند شد و به سمت در رفت و شروع کرد به صدا زدن والدین جونگین.. به زبان کرهای.
و این شروعی بود برای همه چیز.
«سِر کیم، دوشیزه کیم، فکر کنم این جلسه درمانی-»
جونگین حتی به جونگکوک فرصت اتمام سخنش رو نداد! شروع به صدا زدن مادرش کرد، با این تفاوت که جونگین در راهی قدم میگذاشت بس متفاوت از باقی همسن و سالانش: «چهیونگ! به من نگاه کن!»
چشمهای جونگکوک جمع شدن. جونگکوک لحظه ای بخاطر هجوم افکارش نتونست به عقب برگرده ولیکن بالاخره در نبرد بین افکارش و بدنش پیروز شد و به سمت جونگین برگشت.
خم شد و به آلمانی از جونگین علت کارش رو پرسید. جوابی دریافت نکرد. اولین چیزی که به ذهن خستهش خطور کرد این بود دوباره کارش رو تکرار کنه. همانطور که چشمهاش حرکات جونگین رو دنبال میکردند، آروم آروم به سمت در رفت و کنار چارچوب در ایستاد.
-سِر کیم_
نفسهای جونگین سنگین و سنگین تر میشد و چشمهاش خونین تر؛ فریاد زد و شروع کرد به بهم ریختن اسباب بازی های کنارش، حتی کتاب عزیز کردهاش رو پاره کرد: «چهیونگ! خوب گوشاتو باز کن! این دفعه آخره که همچین رفتاری رو تحمل میکنم»
- هاه...؟
جونگکوک چشماش رو ریز کرد و سعی کرد رفتارهای پسرک رو حفظ کنه تا بعداً گزارشش رو بنویسه .
جونگین همه چیز رو بهم ریخت و درست همون لحظه ای که به قصد ضرب و شتم به سمت جونگکوک دویید، پدر و مادرش آوایی که شنیده بودن رو دنبال کردن و وارد اتاق شدن.
تهیونگ به محض دیدن نزدیک شدن پسرکش به مرزهای جنون به سمت جونگین رفت، مسیرش رو متوقف کرد، شونه هاشو گرفت و چند بار تکون داد.
- جونگین؟! جونگین؟! کیم جونگین؟!؟!؟!؟
و بالاخره جونگین چشماش رو از رو طعمهش - روانآموز لیم جونگکوک- برداشت و به پدرش خیره شد، خون دماغ شد، اطرافش رو با چشمهای از حدقه بیرون زده نگاه کرد انگار نه انگار که خودش منشأ تمام اون بهمریختگی بود.
بعد دوباره به پدرش خیره شد و تو چشماش اشکی بود چنان مظلومانه که هر کسی اونجا بود باور نمیکرد این همان دیو چند ثانیه پیش باشه. جونگین حین گریهاش طوری حرف زد که فقط پدرش میشنید و از اونجایی که جونگکوک فقط چند واژه محدود رو فهمید، متوجه شد که جونگین متاسفه و از پدرش درخواست میکرد خشمش رو کنترل کنه، جونگین طوری رفتار میکرد انگار ترسیده بود و گمان میکرد پدرش تمام اون بینظمی ها رو ترتیب داده.
جونگکوک به چهیونگ نگاه کرد و چهیونگ هم متاقبلا به جونگکوک خیره شد، انگار جفتشون حالا فهمیده بودن متغیر خردسال اشکریز رو به روشون چیه... چهار چشم ماهر در بازی احساسات در بهت به یکدیگر خیره شدند، انگاری یک جفت از آن چشمها میخواند احساسات دیگری را... کدامیک؟
------------------------
در اتاق رو باز کرد، کتش رو روی تخت انداخت و پشت میزش نشست. جفت دستاش رو زیر چونهش گذاشت و جوری به کتابها خیره شد گویی که آنها مجرم و جونگکوک قاضی بود. نفسش رو با صدا بیرون داد و چندین بار انگشتانش رو روی چشمانش حرکت داد، کاری که همیشه موقع مرتب کردن ذهنش میکرد، اما تو اون شب سرد و شلوغ، حتی ترفند همیشگیـش هم کمککننده نبود.
کاغذی پاکیزه برداشت و شروع به نوشتن کرد:
«سِر کیم و دوشیزه کیم عزیز؛
آغازین، دوست دارم از شما به علت سپردن دوره درمان کودکتان به من از صمیم قلب تشکر کنم، جلسه اول بر این پیشفرض رفت که اطلاعاتی ابتدایی از وضعیت کودکتان بگیرم. دکتر پاه مرا مطلع کرد که خواستار دارید پس از هر جلسه از وضعیت کودک خود آگاهی کسب کنید. شرح ذیل، خواستار شماست که پیشتر نوشته شد:
کودکتان نسبت به سایر پروندههایی که بررسی کردهام، در وضعیت بهتری به سر میبرد و علائم بیماری هنوز در ذهنش تار نبسته. پی بردم که خردسال شما، یک متغیر دارد و بس. ولیکن موردی هست حائز نگرانی، واکنش بیش از حد او به زبان کره، تنها متغیرش.
علائم او را یادداشت میکنم، کوشا هستم در جلسات بعد، دنبال درمانی برای علائم او باشم. تا آن زمان، در صورت بروز علائم، آغوش پدر -سِر کیم- گزینه خوبی برای آرام گرفتن اوست. علائم: پرخاشگری، میل به ضرب و شتم، قلمرو طلبی، فریادهای متعدد و رویاپردازی ناسازگار (MD).
خواستار دارم تا حد امکان از دوری این متغیر ها و جونگین، اطمینان حاصل کنید.
لطفاً نگرانی را از دل خود راهی کنید و مارا معتمد خود قرار دهید.
- در نهایت احترام، لیم جونگکوک.»
جونگکوک نفسش رو با صدا بیرون داد و قلمش رو کنار نامهٔ گزارشش گذاشت. به صندلی تکیه داد، سرش رو به سمت عقب رها کرد و چشمانش رو بست. لحظه ای چند گذشت و جونگکوک با نفسهای عمیقی که کشیده بود کمی احساس سبکی میکرد. از پشت صندلی به پنجره خیره شد، مردم بخاطر اکران فیلم جدید در عجله بودند کما اینکه هیچ فیلمی مثل فیلمهای مرلین مونرو، اسطوره تکرار نشدنی اغواگری، به سینما پا نگذاشته بود. شاید هم این فقط یه تلقین بود. هرچقدر هم بگذره، آدمی علاقه به تلقین داره، خوب یا بد.
ناخواسته شروع به تحلیل کردن رفتارهای مردم کرد. جونگکوک میتونست ساعتها رفتارهای مردم -حتی غریبه و ناشناس- رو تحلیل کنه و خسته نشه؛ در واقع این گونه رفتار جزو علایقش به شمار میرفت! انسانها به همه دروغ میگن. به خانوادهشون، به دوستانشون، به همکارهاشون، به رسانه، به عشق زندگی و حتی به خودشون! ولیکن همه انسانها یک سری عادات خاص و به یاد ماندنی دارند، دقیقاً همون عادات رازهای پنهان پشت پرده رو برملا میکنه و جونگکوک دلباخته پرده کشیدن از بازیهای نهان بود.
شب بود... شب! شب پدیده عجیبیست! یک سری ها مهر شب رو نمیتونن از دل بیرون کنن و بقیه به قدری به شب تنفر میورزند که گاهی اوقات اهریمنها هم به زانو در میان. شب تیره و تاره، جونگکوک حس میکرد اکثر ایده ها و اختراعات در شب رخ میده. چرا؟ چون شب شرایط سختی رو برای مردم به وجود میآورد و جونگکوک معتقد بود آدم باید ناراحت بشه تا بالاخره راحت بشه.
اکنون فقط یک چیز میتونست به روح خسته جونگکوک آرامش ببخشه که الان کنارش نبود. ماتسوموتو امشب رو در استودیو سپری میکرد، فقط ژاکلین و جونگکوک امشب در اون خانهٔ شاد که البته ایزد جنون روش سایه انداخته بود، دقایق رو از سر میگذراندند.. صدالبته از این شبها زیاد سپری میشدند، ماتسوموتو اخیرا درگیر آلبومش بود.
جونگکوک مثل موش خیسی که به دنبال خشک شدن میان بادهای زمستانیه، سرش رو به طرفین تکان داد و کوشید تا صدای پایکوبی و سوگواری مردم رو از سرش بیرون کنه. دم بلندی کشید و برخاست. یکی به دو پله ها رو پایین میکرد بی اینکه حتی فکر کنه بهشون..
- ژاکلین.. فکر میکنی روزی برسه که دیوید از من ناامید بشه..؟
ژاکلین، متعجب از دو چیز سرش رو بالا آورد و به جونگکوک خیره شد: ۱. چطور جونگکوک پایین اومده بی اینکه چشمهای تیز ژاکلین -که در مرز فرسودگی به سر میبردند- اونها رو شکار کرده باشه؟ ۲.درست شنیده بود؟ ناامید؟
ابزارش رو کناری گذاشت و نگاهی پرمهر به دست آورد.
- جونگکوک! اوه، پسرم! این چه حرفیه؟
هر چند جونگکوک ژاکلین رو مادر خودش نمیدونست اما ژاکلین به جونگکوک انگار که پسر خونی خودش باشه، مهر میورزید.
- گاهی اوقات گمان میکنم اگر به اندازه او موفق نشم، دیوید از من سرافکنده میشه
ژاکلین لبخندی زد که بوی ساحل میداد. دست پسرش رو گرفت و اون رو در کنار خودش روی مبل نشاند -کوشا در آرام کردن تلاطم ذهن پسری که اوایل مسیر زندگی خود بود-.
- جونگکوک، دلبندم، مردهای ناموفق خوشبختتر از مردهای غمگین یا مردهای بی حیا هستند. من و پدرت مردهایی رو میشناختیم که اونقدر هم موفق نبودند، اما نژاده بودن آنها را نجات داده. این چیزهارو به زمان واگذار کن و تلاش کن؛ فعلا توی این خانه شاد زندگی کن و خودت رو برای زندگی آیندهت آماده کن واگر روزی توی خونه خودت خوشبخت نبودی، در این خانه همیشه به رویت باز است. یک چیز دیگر را هم به خاطر داشته باش: مادرت همیشه محرم اسرار توعه و پدرت دوستت. و هردوی ما مطمئنیم که پسرمون چه به اندازه ستاره های آسمان پنی تولید کنه چه نه، مایه افتخار و آسودگی ما خواهد بود.
افکار جونگکوک مثل یک دانشآموز فقط بخش های مهم رو در کتاب خود راه دادند و باقی مطالب رو در سطل آشغال ریختند. طبق معمول. آنها میبینند، میشنوند، درک میکنند، احساس میکنند، میسوزند، اشک میریزند، فریاد میزنند اما این احساسات رو فقط خرج مطالب مهم میکنند. گذر کردن از استانداردها و فیلترهای مغز جونگکوک، بسیار سخت -گویی گذرناکردنی- بود. اما اگر گذر میکرد، چه میرفت و چه میماند، رد پایش ابدی میشد.
-*بعد از گرفتن شماره ۷۷۷، گوشی رو بر میداره* الو؟ دارم با فرشتهای خودم صحبت میکنم؟ اوه، درود! دلم براتون تنگ شده بود! نمیدونم این چپتر داره اینجا چیکار میکنه، خیلی روش کار کردم ولی هنوز رضایتبخش نیست:( بگذریم، شما ژاکلین رو دوست ندارید؟ من که عاشقشم! راستی، اگه نظری دارید حتما حتما بهم بگید و.. ووت یادتون نره🤍❄️-

ŞİMDİ OKUDUĞUN
Insatiable
Hayran Kurguکیم تهیونگ، شهردار سابق سئول که پس از تولد فرزند بیمارش و خلع مقام شدن، به برلین مهاجرت کرد که البته جز خانواده، چیز دیگه هم در کولهباری که با خود به برلین آورد ناخواسته حمل کرد: «خدشه هایی که سیاست بر سلامت روانش انداخته بود» و جئون جونگکوک، روان...