training

361 50 8
                                    

دوتا زنگ آخر قرار بود که رقص رو داشته باشن و اون زنگ رسید. کلا سالن ورزش بیرون مدرسه اس چون فضای خیلی بزرگی نیاز بود. پس همه بچه ها خودشون باید می رفتن به یه سالن ورزش که حدود ۵ دقیقه پیاده راه بود.

پس با جیمین تصمیم گرفتن ۱۰ دقیقه قبل اینکه زنگ تفریح تموم بشه را بیفتن به سمت ورزشگاه.

توی ورزشگاه اتاق پرو جداگونه برای دخترا و پسرا گذاشته بودن. تهیونگ و جیمین رفتن توی اتاق پرو کاپشن و ایناشون رو در اوردن و منتظر موندن که کلاس شروع بشه. تو اون تایم هم جونگکوک، یونگی و چا اون هم رسیدن.

هر دوتاشون با اینکه دلشون نمی خواس انکار کنن ولی مثل اینکه استرس داشتن یا  هیجان‌زده بودن؟
با اینکه معلوم نبود چه حسی دارن ولی هر دوتاشون یه گوشه نشسته بودن و توی افکار خودشون غرق شده بودن. حتی جیمین که یه لحظه هم آروم نمی گیره.

تهیونگ هیچ ایده ای نداش که این رقصه قراره چطوری باشه. فقط وسط شوخی های جیمین فهمیده بود که قراره اون رقص کلاسیک که پسر یه دستشو میزاره رو پهلوی دختر و دختر دستش رو میزاره روی شونه ی پسر، باشه.

 فقط وسط شوخی های جیمین فهمیده بود که قراره اون رقص کلاسیک که پسر یه دستشو میزاره رو پهلوی دختر و دختر دستش رو میزاره روی شونه ی پسر، باشه

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.


بعد یه مشت فکر دری وری کلاس شروع شد.
دوتا معلمای ورزششون که یکیشون خانوم و اون یکی آقا اومدن و گفتن که پسره یه ور سالن و دخترا اونور سالن به صورت یه صف وایسن.

معلم خانم که اسمش هانا بود شروع کرد به حرف زدن:
"خب همینطور که می دونین ما امروز برای تمرین رقص برای روز استقلال جمع شدیم. ما قراره سه نوع رقص رو تمرین کنیم و انجام بدیم. برای رقص ما خودمون براتون یه پارتنر به صورت رندم انتخاب میکنیم. ما در اواخر چشن اجرا داریم و بعدش تاییم رقص ازاده. و اینکه اصلا دلم نمی خواد ببینم توی مراسم، وقتی تایم رقص آزاد میشه یکی اون وسط هلیکوپتری بزنه و اون‌یکی موتوری. این جشن مهمه و مثل پارتی هایی که برا هالوین و اینا میگیریم نیس که دیسکو باشه و بزن و بکوب. باید سر و سنگین باشید."

تهیونگ فقط به تیکه ی کوتاهی از حرف های هانا گوش داد و بقیش رو داشت توی دنیا خودش سیر می کرد.
خیلی هم حوصلش سر رفته بود. وقتی به بقیه ی بچه ها نگا می‌کرد شوق و هیجان رو میشد توی چشماشون دید. حتی جیمینم اونقد ازش بدش نمیومد. مثل اینکه تهیونگ تنها کسی بود که دلش می‌ خواست هرچه زود تر تموم شه یا اصلا اتفاق نیوفته.

jälkiistunto (Detention)Where stories live. Discover now