یه کاتولیک خوب

281 14 2
                                    

#پارت86

اریس کنار یکی از دیوارهای اتاق نشست و منتظر چشم به دیزی دوخت: میشنوم
نفس عمیقی گرفت
از کجا شروع میکرد؟
لب تر کرد: من توی یه خانواده ی بسته متولد شدم
پدرم یه کشیش بشدت معتقد بود و خیلی خیلی روی رفتارای ما حساس بود
اریس میان حرفش امد: ما؟
دیزی بیجان نگاهش کرد: من یه خواهر بزرگ تر هم داشتم
اما....
با غم نفس گرفت: مسیرش از ما جدا شد
اون هیچوقت کسی نبود که پدرم میخواست و طبق معیارهاش زندگی نکرد
تمام تابوهای خانواده رو شکست و برای خودش جایگاه دستو پا کرد تا حدی که به راحتی میتونست روی پای خودش بایسته
من سن کمی داشتم وقتی خودشو از خانواده جدا کرد
پوزخند زد و با تلخی ادامه داد: حتی چهره‌اشو هم به خاطر ندارم
اریس بی طاقت و خسته سر خود را به دیوار کوبید: برس به جایی که برای من فایده داشته باشه!!
دیزی ادامه داد: بعد از رفتنش که با دعواهای زیادی انجام شد فشار پدرم روی من دوچندان شد
میترسید که مثل خواهرم یه کافر بشم و با یه کاتولیک موجه به انتخابش ازدواج نکنم
حتی میترسید من یه همجنسباز از اب در بیام که توی مسیر شیطان قدم برمیداره
از تلخی زندگی اش خنده اش گرفته بود
سری تکان داد: انقد روم فشار بود که حتی نمیتونستم خونه ی دوستای صمیمیم برم
یا با خیال راحت از خونه بیرون برم
اریس دهان باز کرد اما به سرعت پشیمان شد و اجازه داد دیزی داستانش را بگوید
شاید اینطوری تکه های پازل درست کنار هم قرار میگرفتند: وقتی به قدر کافی سنم بالا رفت فهمیدم میتونم جوری ک میخوام زندگی کنم
و اونطور که پدرم میگه زندگی سیاه و سفید نیست
اشک حسرت از چشمانش چکید: عاشق شدم!
به اریس نگاه میکرد اما چشمانش گذشته را میدید: یه دختر بغلی و ریزه میزه با موهای چتری دار و صورت کک مکی
تمام چیزی بود که میخواستم داشته باشم
نفسش گیر کرد با بیاد اوردن اینکه دیگر وصله ی جانش را ندارد
اریس چشمانش را بسته بود: ادامه بده
دیزی نفس گرفت و با سینه ی سنگین گفت: جونمون رو برای هم میدادیم اما نمیتونستیم باهم باشیم
با نفرت گفت: همش بخاطر پدر احمقم
برای همین فرار کردیم
خندید و گفت: یه روز گفتیم دست همو بگیریم و با یه کوله پشتی فرار کنیم
به اریس خیره شد: اونم خانواده ی خوبی نداشت
پدرش که رفته بود و از دار دنیا یه مادر الکی براش مونده بود که هرشب به مردای مختلف سرویس میداد
اریس حس همدردی میکرد، خنده دار بود
دیوانه ای ک چندی پیش جان دیزی را به لبش رسانده بود اکنون برای دخترک دل میسوزاند
شاید چون خودش هم از خانواده ای امده بود که اورا این گونه به لجن کشانده بودند
خانواده ای پر از فلاکت و بدبختی بدون ذره ای اهمیت به فرزندشان
صدای دیزی اورا از فکر خارج کرد: وقتی فرار کردیم اولین کاری ک میخواستم بکنم پیدا کردن خواهرم بود
بلاخره دوتا دختر جوون بی سرپناه توی جایی مثل مارسی عاقبت خوبی ندارن
دوباره غم روی صدایش سایه انداخت: اواره شدیم و هیچ نشونی ای ازش پیدا نکردیم
کم کم پولمون تموم شد و از متل مسخره و کثیف هم بیرونمون کردن
بغض راه گلویش را بست: هیچکس حاضر نبود به دوتا دختر مثل ما کار بده
و کم کم ذوق باهم بودنمون کنار میرفت و سیاهی حقیقت سیلی میزد توی صورت هامون
به خفت و خواری افتاده بودیم طوری که شکم هامون رو با ته مونده غذای مردم سیر میکردیم
اریس ارام پرسید: بعد چیشد؟
بعد این داستان پر فراز و نشیب؟
دیزی حالا به وضوح اشک میریخت: اخر داستانمون تلخ بود میسترس اِریس
اخر داستان با شخصی به اسم لنارد اشنا شدیم
آهی کشید و زمزمه کرد: که ای کاش نمیشدیم
ای کاش توی همون خونه های تنگ و پر عذابمون میموندیم
مثل دخترای خوب با یه کاتولیک حوصله سر بر ازدواج میکردیمو براش بچه می اوردیم
اما هیچوقت توی این مسیر نمی افتادیم

FingersDonde viven las historias. Descúbrelo ahora