#پارت89
دیزی بیخیالش نمیشد، حالا که این بازی را شروع کرده بود قصد نداشت راحت تمامش کند
تیغ دوباره بین سینه هایش کشیده شد و خون دوباره به خورد اِما داده شد
سیلی محکمی در گوشش زد و با حرصش حرف میزد: دوست داری اینطوری خوار و خفیف شی
به زور خون به خوردت بدم ها؟؟؟
تیغ اینبار راهش را نزدیک نیپلش پیدا کرد، عجیب بود که اِما دیگر مقاومت نمیکرد؟
ساکت و با نفس نفسی ارام خیره ی حرکت تیغ میشد
و وقتی تیغ نزدیک دهانش میشد مطیعانه روی آن زبان میکشید، چهره اش از طعم خون جمع میشد و باز مشتاقانه خیره ی دیزی میشد
دست دیزی هم از فشردن تیغ در دستش خونین شده بود و به نفس نفس افتاد
تیغ را به کناری انداخت و روی تخت کنار اِمای زخمی دراز شد
خیره ی چهره اش شد که خیس عرق بود و دور دهانش خونی
زخم های بدنش توی ذوق میزد و اِما به طرز عجیبی ساکت بود
خیره ی سقف سفید بود و فواصل میان پلک زدنش طولانی بود
بلند شد و در اتاق کمی رژه رفت
حس میکرد زیاده روی کرده است اما مطمئن نبود
منتظر نشانه ای از اِمای مسکوت بود
دست زیر هیکل سبکش برد و اورا بلند کرد و به حمامشان برد
در حمام وان نداشتند ناچارا اورا روی دستشویی نشاند و لباسش را خارج کرد: چرا چیزی نمیگی؟
نگاه اما در چشمانش زوم شد، بین نگاه گرمش و بدون واکنش بودنش تناقض عجیبی بود
دستش را خیس کرد و روی صورت اِما کشید، حرکتش را چندبار تکرار کرد تا لکه های خون پاک شود
محتاج کوچک ترین حرف معشوقه اش شده بود
گونه اش را بوسید و مشغول تیمار کردنش شد
در دل خود را سرزنش میکرد. با او چه کرده بود؟
بدنش را با اب گرم شست و در حوله ای سبز رنگ پیچاند
خواست اورا در اغوش بگیرد که آرام لب زد: خودم میتونم
فاصله گرفت و پشتش از حمام خارج شد در حالی که نگاهش به او بود لباس هایش را روی شوفاژ اتاق گذاشت و وسایل پانسمان را روی تخت گذاشت
زخم هایش بجز چندتای روی سینه زیاد عمیق نبود
ضدعفونی و بعد پانسمانشان کرد: حالت خوبه؟
سرش را تکان داد و باعث شد دیزی باز به خود لعنت بفرستد بابت این حال اِما
لباس های گرمش را در تنش کرد و معذب روی تخت نشست، نمیدانست حال باید چه کند؟
گوشه ی لپش را داخل دهانش کشید: میخوای که... امم میخوای بغلت کنم؟
اِما فاصله گرفت و مردد نگاهی بهش کرد: من باید یه چیزی بگم
مشتاق لبخند کوچکی زد: بگو اِمای من
قطره اشکی از چشم چپش پایین امد: من میخوام جدا شم!
لبخند روی صورتش ماسید: چی؟؟
اِما به سختی ادامه داد: امشبو دوست داشتی؟
دیزی کلافه دست روی صورتش کشید: این حرفت بخاطر امشبه؟
من متاسفم اِما من شرمندم دیگه این اتفاق امشب نمی افته
این چرتو پرتارو ادم بخاطر یه دعوای ساده میگه؟
اِما لبش را با زبان خیس کرد: فرق ما اینه
شبی که تو بابتش معذرت خواهی میکنی باعث شد من به بالاترین حد لذتم رسیدم!
دیزی گیج شده بود؛ اگر اِما لذت برده بود پس دلیل این حرفش چه بود: من نمیفهمم!
اِما معذب شده حرف میزد: امشب فهمیدم ما هیچوقت نمیتونیم باهم به لذت برسیم
معلوم نیست من چه حرفایی برای عصبی شدن بهت بزنم تا حاضر شی سالی یکبار اینکارو بام بکنی
بغض کرده ادامه داد: تازه بعدش هم به گریه میوفتی
بلند شد و دوباره نشست
چشمانش را بست: ما باید جدا شیم
دیزی هنوز متحیر بود و نمیفهمید چه اتفاقی دارد میافتد
زبانش بند امده بود، تنها چیزی که انتظارش را نداشت این حرف اِما بود
اِما گویا مدت ها بود به این موضوع فکر کرده بود: میتونم از لنارد بخوام جابه جام کنه
تو مگه نمیخوای بری از مجموعه؟ ها؟
اینطوری خوب میشه!
دیزی فریاد کشید: یعنی چی که اینطوری خوب میشهههه؟!!!!
اِما دهانش را نمی بست: از لنارد میخوام بزارتم پیش اون دختره
اسمش چی بود؟ اها ژاکلین!
میرم اونجا تا از خواهرت اطلاعات دستم بیاد
توهم میتونی ازین جا که برات جهنمه بری
خوب میشه
من کمکت میکنم
امیدوار جلوی دیزی زانو زد: مگه نه؟؟
دیزی صدای شکسته شدن قلبش را شنید: خیلی وقته روش فکر کردی اره؟
خیلی وقته برات تموم شدم؟ووت و کامنت یادتون نره عشقا💜

VOUS LISEZ
Fingers
Roman d'amourدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...