انگار نه انگار که من کسیم که قراره بلندت کنم و تو داری غر می زنی؟ آخه خرس کوچولو تو رو میشه با یه دست هم بلند کرد نگران نباش نمیدازمت البته بهت قول نمی دم"
با این حرفا تهیونگ حتی بیشتر مضطرب شد. یعنی واقعا قرار نبود که جونگکوک به خواطر اون قضیه هایی که با هم داشتن اونو بلند کنه و بندازتش زمین؟ تهیونگ کاری هم نمی تونست بکنه فقط می تونست خدا خدا کنه که جونگگوک آدم باشه و همچین کاری نکنه.
هانا گفت:
"خب وقتی به پارت a cross my memories که رسیدیم و پسر دختر رو بلند کرد، دختر دستاشو باز کنه توی هوا یا میتونه دستاشو بزاره روی شونه ی پارتنرش."جونگکوک یهویی غیر منتظره گفت:
"دستت بخوره میندازمت زمین شوخی نمی کنم. به اندازه کافی دستمالی کردیم همو دیگه بیشتر نمی خوام.""جور میگی انگار من میخوام بذارم..."
آهنگ شروع شد و حرف تهیونگ نصف نیمه موند. از اول شروع کردن به رقصیدن و به اون تیکه که رسید جونگکوک دستشو گذاشت روی هر دو پهلو های تهیونگ و اونو بلند.
جونگکوک تا تهیونگ رو بلند کرد متوجه شد که اون حتی از چیزی که فکرش رو هم می کرد سبک تره. و جونگکوک به راحتی اون تیکه ی رقص رو می تونست انجام بده. ولی نمی تونست بدون اینکه کرمش رو بریزه تمومش کنه و وقتی تهیونگ بیشترین فاصله رد یا زمین داشت شردع کرد ادای اینو در آوردن که نمی تونه وزنش رو تحمل کنه و داره تهیونگ از دستش میوفته.
تهیونگ واقعا هر دور که جونگکوک اونو بلند میکرد دلش میریخت. وقتی که جونگکوک اونجوری نزدیک بود بندازتش میخواست جیغ بزنه ولی جلوی خودشو گرفت و برای اینکه نیوفته دستشو گذاشت روی شونه های پسر بزرگتر و ناخوناشو فرو کرد توی شونش.
جونگکوک وقتی پسر رو آورد پایین توی گوشش زمزمه کرد:
_مگه بهت نگفتم که دستت به من نخوره؟جوری که جونگکوک توی گوش تهیونگ زمزمه کرد باعث شد بدنش مور مور بشه. صداش بم و خش دار بود. تهیونگ سعی کرد که آروم باشه و توی لحنش تاثیری نذاره و یه جورایی هم موفق شد و گفت:
_داشتی منو مینداخی اونوقت تو طلب کاری؟_یکم شوخی داشتم میکردم حوصلم سر رفته آخه خیلی این رقصا خسته کنندس.
تهیونگ دیگه نمی خواست جونگکوک اونجوری توی گوشش زمزمه کنه چون یه جورایی بی قرارش میکرد برا همین دنبال یه دلیل گشت که این جونگکوک رو یه جوری خفه کنه.
_حوصلت به چپم. دیگه داره این کابوس تموم میشه. بهتره تو هم خفه شی نمی خواهم غر زدنای هانا رو بشنوم._اوف مثل اینکه خرس کوچولو مون هم اونقدا پاستوریزه نیس.
تهیونگ با این حرفی جونگکوک زد کلافه شد و مث اینکه داره رپ میکنه این جملات رو پشت سر هم گفت:
_خفه میشی یا یه مشت دیگه میخوای؟ محض رضای خدا همین الان داریم تنبیه میشیم و هنوز هم jälkiistunto مون رو نرفتیم. ول کن. فک نکن نمی زنمت چون میترسم فقط چون دیگه از این تنبیها نمی خوام دارم جلوی خودمو میگیرم مگرنه خیلی دلم میخواد اونور صورت خوشگلت...تهیونگ از بس داشت پشت سر هم و سریع حرف میزد یه دقیقه هرچی توی ذهنش بود رو بیرون ریخت و وقتی به خودش اومد که دیگه کار از کار گذشته بود.
جونگکوک همونجا خشکش زد. یه لحظه اصلا قید رقصیدن هم زد. نمی تونست به گوشاش اعتماد کنه. باورش نمی شد تعیونگ همچین چیزی بگه. خودشو سریع جمع کرد نمی خواست تهیونگ بفهمه که یه جورایی خوشش اومده بود. برای همین با یه لحن شیطنت آمیز ساختگی گفت:
_چی؟ خورشید از کدوم ور در اومده که ما خوشگل شدیم؟تهیونگ که هنوز باور نمی کرد اون چیزی رو که مدت ها بود دلش میخواست تکذیب کنه رو به زبون آورده، نمی دونست چی بگه.
_من... من که واقعا منظور...م این نبود که خوشگلی یه جور کنایه بود میدونی...جونگکوک توی گوش های تهیونگ زمزمه کرد:
_بعله از میزان دست و پاچه شدن شما معلومه.تهیونگ واقعا نمی دونست چجوری جمعش کنه فقط شانس آورد که موزیک تموم شد و هانا شروع به صحبت کردن کرد.
تهیونگ و جونگکوک از هم یکم دور شدن و به حرفهای آخر هانا گوش دادن.
هانا گفت:
_خب کار همه خوب بود و همه همکاری کردین برای اجرا هم همهی پسرا باید کت و شلوار و دخترا باید پیراهن های مجلسی بپوشن که بهتره بلند باشه چون قشنگتره و به این رقص بیشتر مباد.بعد از یه سری نکات تکمیلی دیگه برای روز رقص و اینا بالاخره این کابوس تموم شد.
تا هانا گفت یو آر فری تو گو تهیونگ مثل چی پرتاب شد توی یکی از دستشویی های اتاق پرو و شروع کرد به صورتش آب زدن اصلا دیگه روش نمیشد با جونگکوک چشم تو چشم بشه.
بعد اینکه تهیونگ از دستشویی اومد جیمین تندی بهش پرتاب شد و گفت:
_چطور بود رقصیدن با عشقتتتت؟جیمین هرچی به تهیونگ دقت میکرد نمی تونست بفهمه چه حسی داره. تنها چیزی که میفهمید اینه که خوشحال نیس. البته هم که نباید باشه.
_ولم کن جیمین ولم کن نپرس که خیلی بد ریدم.
∆∆∆∆∆∆∆∆
خب اینم از این پارت
تمام تلاشمو کردم که دیروز برسونم ولی نشد.
به هر حال بلاخره این رقص تموم شد خیلی سخت بود یه جورایی نوشتنش.سی یو تا پارت بعد خدافظظظ

YOU ARE READING
jälkiistunto (Detention)
Fanfictionعجیبه امروز با پسری که اصلا فکرشو نمی کردم کار خلافی توی مدرسه بکنه، توی تنبیه بودم... این فیک هم یکی از همون کلیشه های مدرسه ای همیشگی هست ولی اکثر فیکای مدرسه ای توی فضای دبیرستان های کره یا آمریکا اتفاق میوفته. ولی ما قراره یه سفر کوتاهی به دبیر...