part 3🥀

695 142 2
                                    

وارد اتاق جلسات که شدم ساعت ۴ عصر بود. جونگ‌کوک درحال برسی کارهای جیهوپ بود و با دقت چندتا نکته رو بهش توضیح میداد و چند جایی رو که نیاز به اصلاح داشت بهش گوشزد کرد. نوبت به تهیونگ رسید که کار اون هم مشکل زیادی نداشت و فقط چند مورد کوچیک رو باید از اول محاسبه میکرد. با دیدن جونگ‌کوک که آروم بود و به کار جیهوپ و تهیونگ ایراد زیادی نگرفت استرسم کمتر شده بود و مطمئن شده بودم که قرار نیست به کار منم ایراد زیادی بگیره پس با حوصله مشغول توضیح دادن کار خودم شدم. بعد از تموم شدن توضیحاتم صدایی از جونگ‌کوک نمیومد با تعجب نگاهمو بهش دوختم که اخماشو تو هم کشیده بود و نگاهشو از طرحم بالا آورد و به چشمام زل زد، میتونستم قسم بخورم که صدای ضربان قلبم به گوش هر سه نفرشون میرسید. بعد از چند ثانیه گره بین ابروهاش کورتر شد و با صدایی که سعی داشت بالاتر از این نره گفت:«این دیگه چه آشغالیه؟» وا رفتم و ضربان قلبم انگار به صفر نزدیک و نزدیک تر میشد و نفس کشیدن یادم رفته بود. حالا جیمین ۷ ساله ای بودم که بعد از داد زدن اون مرد دلش میخواست از اون اتاق فرار کنه و اونقدر دور بشه که دیگه هیچکس نتونه پیداش کنه. با داد دومش به زمان حال پرت شدم «با توعم میگم این چه آشغالیه؟ مگه بهت نگفتم این پروژه خیلی مهمه و جای اشتباه وجود نداره؟ میخوای اعتبار چندین ساله شرکت منو زیر سوال ببری؟ بعد از اینهمه مدت اینو باید به من تحویل بدی؟» با هر سوالی که میپرسید انگار یه چکش روی استخون های بدنم زده میشد و پاهام نمیتونستن وزنمو تحمل کنن. تهیونگ و جیهوپ هم انگار شوکه شده بودن که هیچ صدایی ازشون نمیومد و صدای خرد شدن غرورِ من بلندترین صدایِ اون اتاق بود.
طرحمو لول کرد، انداخت روی میز و گفت:«الان ساعت ۵اِ، تا ۱۱ شب وقت داری یه طرح درست حسابی بهم تحویل بدی وگرنه فردا ۷ صبح میری تسویه حساب»
نمیدونم چطور اون طرح کذایی رو از روی میز برداشتم و چطور از اتاق جلسات بیرون اومدم اما همین که به راهرو رسیدم ضعف لعنتی‌ای که از اینهمه گرسنگی و فشار عصبی داشتم باعث شد سرم گیج بره و همین که خواستم روی زمین بیوفتم دستی از پشت بازو هامو گرفت و کمکم کرد به اتاق کارم برسم. صدای تهیونگ رو از پشت سر شنیدم و انگار اون مانع افتادنم شده بود «چیشد پسر؟ حالت خوبه؟ چرا بدنت یخه؟» کمکم کرد روی صندلی بشینم. سرمو با دستام گرفتم و جواب دادم:«چیزی نیست بعد از صبحانه هیچی نخوردم بخاطر همون فکر کنم که ضعف کردم» بدون اینکه از من بپرسه، با شخصی که نمیدونستم کی بود تماس گرفت و غذا سفارش داد، توان مخالفت کردن نداشتم فقط دلم میخواست برم کلبه و تا جون دارم داد بزنم. بارِ غمِ قلبم خیلی سنگین بود و چطور بعد از اینهمه زخمی که بهم زد هنوز ازش متنفر نبودم؟! اون لعنتیِ از خود راضی ....
با صدای تهیونگ به خودم اومدم«نمیدونم چرا اینطوری برخورد کرد اما من از طرفش عذر میخوام جیمین، لطفا به دل نگیر. دلم میخواد کمکت کنم اما مطمئنم که خودت باهوش تر از این حرفایی پس تسلیم نشو و بهش ثابت کن که لایق این جایگاه هستی» حرفش که تموم شد با تقه ای به در، جیهوپ غذایی تهیونگ که سفارش داده بود رو آورد. هیچ حرفی نزد و ازش ممنون بودم که با ترحم باعث نمیشد از خودم متنفرم بشم.
تهیونگ ظرف غذارو بیرون آورد و قاشق رو به دستم داد. با اینکه ضعف داشتم ولی نمیتونستم غذا بخورم. اما این بی ادبی بود اگه لطفش رو رد میکردم پس به زحمت چند لقمه زیر نگاهای خیره دوتاشون خوردم و ازشون تشکر کردم. جیهوپ دستش و روی شونه‌ام گذاشت و گفت:«نگران نباش تو از پسش برمیای، رئیس جئون خیلی بزرگش کرده، چند ساعتی که وقت بزاری درست میشه» سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم. جیهوپ و تهیونگ از بعد از خداحافظی اتاق خارج شدن.
انگار هیچکس توی شرکت نبود، تنها چیزی که سکوت رو میشکست صدای نفس های من بود. قلبم گریه میکرد اما چشمام خالی بود از هرچیزی. باید بلند میشدم و از اول همه چیز رو برسی میکردم. من پارک جیمین بودم و قرار نبود به این زودی تسلیم اون بداخلاق بشم. من از سخت ترین اتفاقات زندگیم گذشتم، بدترین روزهارو دیدم، طولانی ترین شبهارو صبح کردم و بارِ سنگین‌ترین حرفهارو روی دوشم حمل کردم پس این که مانع بزرگی نبود.
با کرختی از جام بلند شدم، تمام وسایلم رو مرتب روی میزم گذاشتم و از نو شروع کردم. بارها محاسبه کردم و اتود زدم اما متوجه اشکال کار نمیشدم. ساعت از ۹ شب گذشته بود. کنار میز سر خوردم و سرمو به پایه میز تکیه دادم. فقط به دوش آب گرم نیاز داشتم. مغزم پر از فکر بود اما نتیجه؟ هیچ!

جونگ‌کوک:
ساعت ۱۰ بود و یک ساعت باقی مونده بود به دِدلاینی که به پارک جیمین داده بودم. هیچ صدایی نمیومد و مطمئن نبودم که بعد از اون همه داد و بیداد توی شرکت مونده باشه یا اصلا دیگه بخواد اینجا ادامه بده. شاید بیش از حد واکنش نشون داده بودم اما نمیدونم چیشد که کنترلمو از دست دادم. شاید میتونستم خیلی راحت دوتا محاسبه ای که اشتباه انجام داده بود و خیلی سخت میشد پیداش کرد رو براش توضیح بدم اما این کارو نکردم. صورتش من رو یاد آدمی مینداخت که نمیدونستم کی و این منو بهم میریخت.
کارم تموم شده بود و دلم میخواست به خونه برم و درحالی که آهنگ مورد علاقمو پلی کردم مشروب دوست داشتنیمو مزه مزه کنم.
آه پارک جیمین مقصر تویی که من مجبورم هنوز این اتاق رو تحمل کنم.
از روی صندلی بلند شدم و روبه روی پنجره بزرگ اتاقم ایستادم. شهر زیبا بنظر میرسید اما فقط بنظر میرسید. این شهر پر بود از آدمهای کثیفی که شاید هیچوقت قرار نبود تاوان کارهاشونو پس بدن اما من آدمِ بخشیدن نبودم پس سخت میگیرم چون زندگی همیشه بهم سخت گرفت.
سالها بود که دنبال انتقام بودم، تلاش کردم و بزرگ شدم برای هرکسی که منو کوچیک کرد اما اجازه نمیدادم همه اون غصه ها، گریه ها و سختی ها بی نتیجه باشه.

لطفا با لمس ستاره بهم رای بدین قشنگا🦋

Antidote (1)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang