You Are My Tired Flower

89 17 1
                                    

و از بین تمام گل‌ها تو را چیدند و بردند

*****************

برف با شدت زیادی در حال بارش بود. هیچ منطقه مسکونی رو نمی‌تونست ببینه! اگه بنزینش تموم میشد، عملاً هیچ کاری نمی‌تونست انجام بده. با تمام سختی که بود، رانندگی میکرد. حتی چراغ ماشینش هم خوب کار نمیکرد. این دیگه آخر بدشانسی بود. 

جاده لغزنده بود و مرد نمی‌دونست چطور میتونه از پس این جاده بر بیاد. درست زمانی که قصد داشت بپیچه احساس کرد فرمون ماشین به درستی کار نمیکنه، با این حال تمام تلاشش رو کرد تا کنترل ماشین رو به دست بگیره و در آخر به یک تنه درخت کوبوند. شانس آورده بود کنترل خوبی روی ماشینش داشت؛ وگرنه الان سرش توی شیشه بود و مشخص نبود زنده هست یا مرده!

با وجود برف شدیدی که در حال باریدن بود، مرد از ماشین پیاده شد. سوز زیادی در جریان بود و مرد نمی‌دونست میتونه توی این وضعیت دووم بیاره یا نه. حتی شارژ گوشیش هم تموم شده بود و نمی‌تونست از چراغ‌قوه‌ش استفاده کنه. با عصبانیت ضربه‌ای به چرخ ماشین وارد کرد و گفت:

لعنت بهت! 

دست‌هاشو ها کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. هیچ چیزی وجود نداشت تا بتونه به کمکش بیاد. حتی توی مسیر هیچ حیاتی ندیده بود. با این حال نباید ناامید میشد. اگه تا صبح توی ماشینش میموند، قطعاً از سرما یخ میزد. درست زمانی که در ماشین رو بست و قصد حرکت داشت، متوجه نور کم‌رنگی شد که از راه دور داشت بهش نزدیک میشد. دست خودش نبود؛ اما ناخودآگاه بلند گفت: 

هی!!!!

و بعد دستش رو بالا برد و اون رو تکون داد. می‌خواست از این راه نشون بده که اونجاست. فرد فانوس به دست کم کم بهش داشت نزدیک میشد، این یعنی می‌تونست به نجات امیدوار باشه! 

ناخودآگاه لبخندی روی لب‌هاش نشست. قصد داشت مسیر باقی‌مونده رو خودش طی کنه تا هر چه سریع‌تر به اون مقصد برسه؛ اما انگار نمی‌تونست. انگار نیروی کافی برای تکان خوردن نداشت. صدای اون فرد توی گوشش پیچید: 

هی حالت خوبه؟ 

مرد سری تکون داد و گفت: 

ماشینم خراب شده، شارژ تلفنمم تموم شده! اینجا جایی هست من بتونم شب رو بمونم؟

پسر فانوس رو به سمت مرد روبه‌روییش گرفت. حالا چهره هر دو مشخص بود. مرد با دیدن چهره پسر یک لحظه نفس کشیدن رو از یاد برد. به شدت خاص بود و حالا که فکر میکرد می‌تونست عطر شدید گل رو ازش حس کنه. صدای پسر اون رو از رویا بیرون کشید: 

تا فردا هم بمونی کسی اینجا نمیاد. 

برای مرد سوال پیش اومد و بدون اینکه کمی فکر کنه، اون رو به زبون آورد: 

پس تو چطور اومدی؟

پسر این بار فانوس رو دقیقاً روبه‌روی خودش گرفت؛ طوری که مرد واضح‌تر از هر زمانی تونست چهره‌ش رو ببینه: 

Sunflower's CollectionsWhere stories live. Discover now