منتظرت میمونم

163 31 40
                                    

بخش چهاردهم: منتظرت میمونم

تا آخر دنیا هم که شده منتظرت میمونم؛ فقط کافیه ثابت کنی چه احساسی به من داری!!!

******************

ییبو حرف‌های دل خودش رو به جان گفته بود. وقتی آهنگ تموم شد متوجه شد جان محکم‌تر دستش رو فشرد و بعد صدای آروم مرد توی گوشش پیچید:

نمیتونیم دوباره شروع کنیم؟

ییبو احساس میکرد قلبش نمیزنه. آروم آروم دستش شل شد تا جایی که دیگه جان توی آغوشش نبود. جان این احساس رو دوست نداشت. از اینکه ییبو ازش فاصله گرفته بود خوشش نیومد.

به سمت پسر برگشت و به چشم‌هاش نگاه کرد. می‌خواست مثل همیشه نگاهش رو بخونه؛ اما نمی‌تونست. نگاه پسر گنگ بود. جان قصد گرفتن دست ییبو رو داشت؛ اما برای اولین بار ییبو ازش دوری کرد.

ییبو نمی‌دونست هدف جان از پرسیدن این سوال چی هست؛ اما به یک چیز ایمان داشت: در حال حاضر هیچ چیزی مثل قبل نمیشد.

بدون اینکه به جان نگاهی کنه، از روی زمین بلند شد. پتوی جان رو از روی تخت کنار زد و گفت:

باید استراحت کنی. فردا روز سختیه.

جان با ته‌مونده جونی که براش باقی مونده بود، گفت:

نمی‌تونیم ییبو؟ میشه بهم جواب بدی؟

ییبو هیچ جوابی نداشت بده. مگه منتظر همین لحظه نبود؟ متوجه بلند شدن جان شد. ناخودآگاه یک قدم به سمت عقب برداشت و همین باعث تعجب بی‌نهایت جان شد؛ طوری که به طرز غیرقابل باوری خندید. دستی به صورتش کشید و گفت:

ییبو!

ییبو بدون اینکه به جان جوابی بده، نگاهش کرد. چرا انقدر خسته بود؟ منتظر بود جان به حرف بیاد. هر چند خودش هم خیلی خسته بود؛ اما اون همیشه برای جان وقت داشت. مطمئن بود اگه جان تا صبح هم حرف نزنه همونجا بدون هیچ حرکتی میمونه.

جان نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه. انقدر حالش خراب بود که حتی نمیتونست روی پاش بایسته؛ اما باید با ییبو حرف میزد. اگه چیزی نمیگفت مطمئن بود این حرف‌ها توی قلبش تبدیل به یک زخم بزرگ میشد که هیچ چسبی قابلیت پوشوندنش رو نداشت.

جلو رفت. بدون اینکه حرفی بزنه، آروم هر دو دستش رو روی شونه‌های ییبو گذاشت و سرش رو پایین انداخت. به مرور فشار دست‌هاش بیشتر میشد. ییبو می‌تونست بفهمه جان قصد گفتن چیزی رو داره؛ اما نمی‌خواست با فشار یا دخالت، به مرد چیزی رو تحمیل کنه.

فقط بهش نگاه کرد و با چشم‌هاش خواهش کرد چیزی به زبون بیاره. جان معنای نگاه ییبو رو می‌‌فهمید؛ برای همین دوست داشت سریع‌تر به حرف بیاد. با صدایی که می‌لرزید، گفت:

ییبو... من...

ییبو نگاه منتظرش رو به جان دوخت. جان بدون اینکه تغییری توی لرزش صداش به وجود بیاد، ادامه داد:

𝑊ℎ𝑒𝑛 𝑌𝑜𝑢 𝐿𝑒𝑓𝑡 𝑀𝑒Where stories live. Discover now