🐞118🐺

44 1 0
                                    


🐞اترس🐞

عدنان مرد مهربونی بود.
کلی بگو بخند کرد تا روحیه ی گرفته ام رو باز کنه.

وقتی بهش گفتم پدرم با زندگی من و عشقم چیکار کرده کلی دلش گرفت.
حتی بغض هم کرده بود و نشون میداد خودش هم درد کم ندیده توی زندگیش!

سرم رو روی بالشتی که روی مبل بود گذاشته بودم و ارس توی بغلم خوابیده بود.

عدنان هم رفته بود دوش بگیره.

با احساس حالت تهوه ای و پیچش شکمم آروم از کنار ارس بلند شدم.

خواستم سمت سرویس برم که نمیشد!
سرویس توی حموم بود و عدنان هم هنوز داشت با خوندن آهنگ عربی دوش میگرفت!

با احساس بالا اومدن محتویات شکمم یهو دوییدم سمت سینک ظرف شویی و فقط سرم رو خم کردم و هر چی خورده بودم رو بالا آوردم!

با نشستن دستی روی کمرم به خودم لرزیدم.

عدنان بود که نگران دم گوشم لب زد:
هیچی نیست پسر خوب...شاید نوشیدنی اذیتت کرده...استرس هم داری...

واقعا عین یه پدر یا برادر بزرگ تر برام نگران شده بود!

خدایا چرا غریبه هات باید از همخون هامون بهتر باشن واقعا؟!

وقتی سرم رو بالا آوردم به عدنانی که با یه حوله دور کمرش کنارم وایساده بود چشم تو چشم شدم و با بغضی لب زدم:
من...من حامله ام...

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now