پارت۴

12 0 0
                                    

......

🔸️الیو•
بلاخره یه نفس عمیق و راحت کشدم.. آخییشش، خوب شد که بعد از اون همه حرص و جوش زدن به موقع رسیدیماا تونستم یکم با معلم السی صحبت کنم(من الیاس رو عادت دارم اینجوری صدا بزنم)
یادمه قبل ازینکه بابا فوت بشه و ما به خونه ی مامانبزرگ، تو یه روستای حومه شهری نقل مکان کنیم، ما اینجا بودیم.. خواهر بزرگترم به همین مدرسه میمومد و حتی من دو سال اول ابتداییم رو اینجا گذروندم! کاش میتونستم برگردم به حال و هوای لون دوران؛ زمانیکه همه چیز آروم‌تر بود و بابا هنوز زنده بود!
_هی پسر خوشگله..
انقدر درگیر افکارم شده بودم و داشتم تو حیاط مدرسه قدم میزدم که حواسم به منظره ی دور ورم نبود..
سرمو رو به صدا چرخوندم که به فاصله ی نزدیکی از خودم، یه پسره قد بلند و گنده رو دیدم که با چهره ی طلبکاری بهم چشم دوخته بود. نگاهم رو چرخوندم به بقیه ای که کنارش بودن. هر چهار نفرشون کت چرم مشکی پوشیده بودن، نکنه جزوی از فرممونه که من رعایتش نکردم؟؟
باز همون پسره با لحن بد تری گفت: هی.. میگم به چی نگاه میکنی؟! نکنه دنبال دردسر میگردی تازه وارد؟!!
و دو قدم اومد جلوتر و دو نفر دیگم همزمان باهاش شروع کردن به خندیدن و نزدیک شدن.. که متاسفانه صدای پچ پچای ریزشون ازون فاصله به گوشم نمیرسید..  
تو همین گیر و دار سعی داشتم تحلیل کنم که اصن قضیه چیه پس با تعجب لب زدم: با.. بامن هستین؟
دوباره همون جواب داد: پ ن پ. با خواهر و مادرتم هستم..
اینو که گفت ناگهان خشم تمامی وجودمو فرا گرفت..
صدای شوخی و خنده ی دوستاش بالا گرفته بود که انگار داشتن تشویقش میکردن: دیوید بکوبش.. بگیرش؛ همین عروس امروز توئه.
فقط از بین اونا یه نفر بود که زِری نمیزد. به دیوار پشتش تکیه داده بود و داشت به دقت چهره ی من رو تماشا میکرد.. برای یلحظه بنظرم چهرش خیلی آشنا اومد؛ اونقدر که حاضر بودم قسم بخورم قبلن باهاش حرفی زدم یا بیشتر از یکی دوبار دیدمش.. اما الان بقدری عصبانی بودم که مغزم کار نمیکرد بخوام به کِی و کجاش فکر کنم.

Love for Life • عشق برای زندگیWhere stories live. Discover now