I met you again in Canola Field

102 26 0
                                    

 𝐼 𝑀𝑒𝑡 𝑌𝑜𝑢 𝐴𝑔𝑎𝑖𝑛 𝐼𝑛 𝑇ℎ𝑒 𝐶𝑎𝑛𝑜𝑙𝑎 𝐹𝑖𝑒𝑙𝑑
𝑇𝑦𝑝𝑒: 𝑁𝑜𝑛_𝑇𝑜𝑝
𝐺𝑒𝑛𝑟𝑒: 𝑅𝑒𝑎𝑙𝐿𝑖𝑓𝑒, 𝑅𝑜𝑚𝑎𝑛𝑐𝑒, 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓

دوباره تو را در مزرعه کلزا ملاقات کردم

نخ سرنوشت به یک سر انگشت من وصل شده بود، وقتی دنبالش کردم به تو رسیدم. به گمونم نباید از دستت بدم!

************************

همیشه خیلی از افرادی که اطرافش بودند، اون رو دلسرد می‌کردند؛ چون اون نسبت به آیدل‌های دیگه دیرتر وارد صنعت سرگرمی شده بود؛ ولی شیائو جان یک هدف داشت: می‌خواست روزی تبدیل به بهترین بازیگر چین باشه. 

با این حال از علایقش عقب نمی‌موند. این روزها به یکی از گروه‌های کره‌ای-چینی علاقه نشون داده بود. آهنگ‌هاشون رو دوست داشت و بیشتر از همه دنسر اصلی گروه توجهش رو جلب کرده بود؛ یعنی وانگ ییبو! 

برای همین تمام تلاشش رو کرده بود تا توی فن‌میتینگی که توسط گروه یونیک برگزار میشه شرکت کنه. با اینکه پسر خیلی ازش کوچک‌تر بود؛ اما همیشه تحسینش میکرد. اون وقتی سیزده سالش بود کشور رو ترک بوده بود؛ چیزی که شیائو جان شاید جرات انجامش رو نداشت. 

با اینکه ییبو ازش شش سال کوچکتر بود؛ اما در نظرش می‌تونست یک الگوی خوب برای شجاعت باشه. همین باعث شده بود جان بدون اینکه به حرف اطرافیانش توجه کنه برقصه، بخونه و مهارت‌های بازیگریش رو تقویت کنه.

وقتی به محل برگزاری فن‌میتینگ رسید، خیلی ذوق داشت. کاغذی که با خودش آورده بود رو آماده کرد و اون رو جلوی ییبو گذاشت. اون می‌خواست حتماً امروز از ییبو یک امضا داشته باشه. 

ییبو وقتی کاغذ رو گرفت، سرش رو بالا آورد. کاغذ بقیه رو بدون زوم شدن امضا میکرد؛ اما انگار جان فرق داشت. چند لحظه بهش خیره شد و بعد لبخندی روی لب‌هاش نشست. این اولین امضایی بود که خودش هم از دادنش راضی بود. 

دیگه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد؛ اما اگه جرات داشتند، قطعاً حرف می‌زدند. شاید هر دو می‌دونستند یک کشش خاص بین هر دوشون اتفاق افتاد؛ اما تصورشم نمیکردن این کشش فقط برای چند لحظه کوتاه باشه. 

اون‌ها یک سر نخ قرمز رو گم کردن و برای پیدا کردنش به چند سال زمان نیاز داشتند. 

************************

دی‌دی‌آپ یکی از بهترین شانس‌‌های زندگی ییبو بود. اون توی این برنامه با آدم‌های مختلفی آشنا شده بود و از همه بهتر برادرهاش بودند. اون‌ها هواش رو داشتند و ییبو به اون‌ها به چشم یک خانواده نگاه میکرد. هرچند ارتباط گرفتن با آدم‌های غریبه برای ییبو راحت نبود؛ اما انگار قضیه برادرهای دی‌دی‌آپ فرق میکرد. 

امروز فیلمبرداری داشتند و ییبو نمی‌دونست چرا انقدر استرس داره. سعی کرد به خودش مسلط باشه. حتی از مهمون‌های امروز خبر نداشت؛ چون دیر به صحنه فیلمبرداری رسیده بود و فقط برای چند دقیقه کوتاه فرصت گریم داشت. 

Sunflower's CollectionsWhere stories live. Discover now