الان حدودا یه ماه از برگشته ته میگذره. روز قبل تعطیلات کریسمس رقص رو انجام دادن که اتفاقا خیلی خوب پیش رفت البته اگه قسمتی که توی مدت رقص ته بازیش گرفته بود برای اینکه کوک رو اذیت کنه مثل چی هورنیش کرد و بعد از اینکه رقص تموم شد و همه رفتن، جونگکوک ته رو توی اتاق پرو گیر اورد و مثل یه حیوون وحشی به جونش اوفتاد.
کلا ته از یه چیزی هم که افسوس میخورد این بود که اونا نتونستن تا حالا یه بار رابطه ای مثل آدم بدون استرس داشته باشن. دفه ی اول که اصلا بیاین درموردش صحبت نکنیم و دفعه ی دوم هم که اینجوری توی عمومی ترین جای ممکن که هر لحظه ممکن بود یکی بیاد و مچشون رو بگیره.
بقیه ی این مدت هم تعطیلات خسته کننده ی کریسمس بود. چرا خسته کننده؟ چون که ته اونقدر تنبل شده بود توی این مدت دو بار کلا از خونه بیرون رفته بود و حتی یه بار هم دوستاش و جونگکوک رو ندیده بود. توی این مدت همش توی دنیای رمان هاش غرق شده بود.
امروز قرار بود که از طرف مدرسه با دوستاشون دو روزه برن مسافرت. الان دیگه چله ی زمستون شده و هوا تا منفیه ۲۵ درجه هم رسیده. تازه مدرسه میخوان ببرنشون لاپلند اون بالا بالا ها که قراره سردتر از اینجا هم باشه. ته همینجور که داشت وسایلش رو جمع میکرد با خودش غر میزد:
_آخه چرا نمی تونن اونا رو ببرن مثلا یه جای گرمتر مثلا اسپانیا ایتالیا حتما اینا باید ما رو ببرن شمالیترین نقطه ای که آدم های عادی میتونن برن ببرن؟ته بلاخره بعد از ساعت ها چص چص کردن وسایلش رو همه توی یه چمدون سایز متوسط جا کرد. کلا ته زیاد آدم قرتی ای نبود که یه عالمه وسیله با خودش بار کنه و ببره. اکثرا خودش هم میبرد زحمت میکشید حالا خیلی میخواست منت بذاره یه شورت مینداخت کف یه کوله و میرفت. این دفه ولی از ترس کونش که سرما نخوره حسابی لباس گرم برداشته بود که البته همشون یه هودی با یه شلوار سادس.
چمدونش رو برداشت با لیسا خداحافظی کرد و رفت سمت مدرسه که سوار اتوبوس بشه.
_____
دیگه ته رفته بود و لیسا خونه دو روز تنها بود. اون اونقدرا آدم اجتماعی ای نبود برای همین دوست زیادی هم نداشت که دعوتش کنه و دوست پسر هم که... لیسا یه عقاب بود. (مثل من).
لیسا هم برای این که حوصلش سر نره پا شد رفت کلاب تا یکم مست کنه. آخه این مدت هم اونقدا اوضاع خوب نبوده.
لیسا نشست پشت پیشخون و یه آبجوی کلاسیک سفارش داد. نمی خواست زیاد مست کنه فقط اومده بود با الکل یکم این ذهن شلوغش رو آروم کنه.
یه لیوان شد دوتا و دوتا شد سه تا و سه تا شد پنج تا و همینجوری ادامه داد که دیگه شمارشش از دستش در رفت.
لیسا اومده بود ذهنش رو آروم کنه ولی بدتر دیگه نمی تونست اونا رو از ذهنش بیرون کنه. از اون روز که به خاطر اون دلیل از اون شرکت نفرین شده بیرون اومده برای هر کاری که درخواست میداد اول میگفتن آره ما به همچین نیرویی نیاز داریم و از همین فردا میتونی بیای سر کار حتی یکی از کمپانیها گفت که میخوان اونو دوباره رییس یکی از بخش ها کنن اون کمپانی فقط یکم از کمپانیه قبلیشون کوچیکتر بود ولی اون هم هنوز یکی از بزرگترین کمپانیهای کشور بود.

YOU ARE READING
jälkiistunto (Detention)
Fanfictionعجیبه امروز با پسری که اصلا فکرشو نمی کردم کار خلافی توی مدرسه بکنه، توی تنبیه بودم... این فیک هم یکی از همون کلیشه های مدرسه ای همیشگی هست ولی اکثر فیکای مدرسه ای توی فضای دبیرستان های کره یا آمریکا اتفاق میوفته. ولی ما قراره یه سفر کوتاهی به دبیر...