لونا بین اوپا هاش بالا و پایین و میپرید و به لباس هایی که پوشیده بودن میخندید.
به سمت سونگمین رفت و گفت : '' سونگمین اوپا، شبیه وقت هایی شدی که توی تلویزیونی. مثل اون بار که داشتی با اون خانومه حرف میزدی. ''
چان به سمت لونا رفت و توی بغلش گرفتش و پرسید : '' سونگمین با کدوم خانوم داشته حرف میزده؟ ''
لونا خندید و جواب داد : '' یه خانومی بود که خیلی خوشگل بود و خیلی هم جوون. من مطمئنم سونگمینی اوپا ازش خوشش میاد. ''
پسر بزرگتر به سونگمین نگاه کرد و پرسید : '' این خانوم کیه؟ به من خیانت کردی؟ ''
سونگمین به پیشونیش زد و پرسید : '' تو واقعا حرف این بچه رو قبول میکنی؟ ''
لونا اخم کرد و گفت : '' من بچه نیستم تو زیادی پیری، اوپا. ''
مینهو حرفشون رو شنید و با خنده به سمتشون رفت و گفت : '' وقتی بهش حرف بد یاد میدی همین میشه، آقای بازیگر. ''
سونگمین آهی کشید و گفت : '' اون خانومی که داره میگه، مجری آخرین مصاحبه ای بود که داشتم. همونی که همگی باهم دیدیمش. ''
لونا که دید نقشش جواب نداده، دست هاش رو به طرف مینهو باز کرد و گفت : '' میخوام برم بغل مینهو اوپا. ''
چان لپ دخترک رو بوسید و اون رو به بغل مینهو داد. لونا در گوش مینهو زمزمه کرد : '' بریم یه جایی که کسی صدامون رو نشنوه. ''
مینهو ابرویی بالا انداخت و به گوشه ی اتاق نشیمن رفت و دخترک رو روی زمین گذاشت و روی زانوش نشست و پرسید : '' چی میخوای، وروجک؟ ''
لونا دستش رو جلوی مینهو دراز کرد و گفت : '' اول شکلاتم رو بده. ''
مینهو لپ دخترک رو کشید و گفت : '' اول باید ثابت کنی که چیزی که داری به درد بخور هست یا نه. ''
لونا اخمی کرد و دست به سینه به مینهو نگاه کرد و گفت : '' جیسونگی داشت در مورد اینکه از یکی خوشش میاد با جونگین اوپا حرف میزد. مگه نگفتی که تو میخوای باهاش ازدواج کنی؟ ''
مینهو خندید و موهای لونا رو به هم ریخت و گفت : '' برو، بچه. اطلاعاتت به درد نمیخوره. جیسونگی همین الانش دوست پسر منه. ''
لونا مشت کوچیکش رو به سینه ی مینهو زد و به دنبال جیسونگ رفت. مینهو هم که مشتاق دیدن اتفاقات آینده بود دنبالش راه افتاد.
'' جیسونگی هیووووونگ! جیسونگی هیونگ کجایی؟ چرا بهم دروغ گفتی؟ آهای جیسونگی هیووووونگ! ''
جیسونگ برگشت به وروجک کوچیکی که اسمش رو صدا میزد نگاه کرد و پرسید : '' چی شده، پرنسس؟ ''
لونا لب هاش رو آویزون کرد و جواب داد : '' تو من رو رد کردی و رفتی با مینهو اوپا ازدواج کردی. تو بهم گفتی که من رو از همه بیشتر دوست داری ولی دروغ گفتی. ''

KAMU SEDANG MEMBACA
Save Me | نجاتم بده
Fiksi Penggemarپادشاه جهنم یا گدای بهشت؟ - : اسمم هان جیسونگه. مامور مخفی سازمان اطلاعات کره هستم. - : من از طرف سازمان مامور شدم به اینکه تو رو دستگیر کنم، لی مینهو. - : من دیگه نمیخوام به اون سازمان برگردم. تو الان میتونی هر بلایی که میخوای سرم بیاری چون من هویت...