پارت صفر

98 19 0
                                    

آه لعنتی چرا بین اینهمه ادم بیکار و علاف اون باید من باشم؟
یه جوری با خباثت غبغبشو باد کرد و دستشو گرفت سمت من بدبخت انگار اونی ک اون چیزو وسط پاهاش نداره منم*(منظورش خواجه هاست)
لعنتی
اسبمو کشیدم کنار جاده خاکی و تکیه دادم به درخت
این زره کوفتی داره کمرمو خورد میکنه
وقتی با کاروان پادشاه میرفتیم سمت مرز خبر رسید راهزنا کمین‌ کردن،  اونوقت از بین همه این ادمای علاف  و ملازم ، من بدبخت باید کل مسیری که سه روز  طی کردیم برگردم سمت قلعه تا درخواست نیروی کمکی کنم

اون شاهزاده از خود راضی  یه الفا بود که اگر بمیره ام به جاییم نیست حیف که وظیفم بود
من افسر گارد بودم
نه اینکه ریاست چه سپاهی دستم باشه ها نه ! در واقع افسر سلطنتی یکی دیگست که از ته دلم امیدوارم بمیره بلکه جاشو بگیرم
سه سال آزگار توی دربار و بخش نظامی قصر کونمو پاره نکردم که اخرشم مثل یه پیغام رسون ناچیز بنظر بیام
کم کسی نبودم
من ازخاندان پر اوازه و افتخار شیائو  بودم
پدرِ پدرِ پدرِ بزرگم توی تصرف این کشور نقش داشته
پدر خودمم فعلا طبیب سلطنتیه ولی اونی که قراره افتخارشو برگردونه منم

صورتمو برگردوندم سمت اسبم ، با اون یالای قهوه ای روشنش خوب زیر نور مهتاب میدرخشید
"چیه مثل بز زل زدی بهم؟ نکنه توام میگی یه امگا نمیتونه افسر گارد باشه ؟ اسب خر "

با چشمای ور قلمبیدش همچنان زل زل نگام میکرد بلند بلند انگار که میفهمه چی‌میگم ، گفتم : 
" هر وقت گشنم شد سرتو میبرم و سوپ گوشت اسب درست میکنم"

شیهه نکره ای کشید ، بی اهمیت بهش از خورجین اب بیرون اوردم

(خورجین=جیب کوچیک که روی زین‌ حیوان چهارپا میبندن* )

خدایا وقتی شانس تقسیم میکردی من کجا بودم؟ 
اگر دایه فای نق نقامو میشنید حتما ازش تَرکه میخوردم
من یکم بد دهنم .. فقط یکم ..
الانم چون توی این تاریکی جنگل تنهام و مثل سگ ترسیدم با خودم حرف نمیزنما اصلا
بازم شاهزاده و همراهانشو به فوحش کشیدم
افسر سلطنتی یه کاره دستور داد :

:هوی شیائو  برو قلعه و درخواست نیرو کن "

با یه نشان یشمی بیریخت زدن در کون اسبم و الان سه روز درحال برگشتم هنوزم نرسیدم
بماند که دوبارم گم شدم
امیدوارم نشه سه بار

چون الانشم حس میکنم مسیری که توشم با وقتی که میومدیم متفاوته

بیخیالی طی کن ژان

شمشیرمو توی بغلم فشردم  و روی زمین سرد دراز کشیدم
بلند بلند سوت میزدم
اسمون شب قشنگه
اصلنم سرد نیست
از بین درختا ام صدا نمیاد
چقد من خوشحالم !

شیهه دوباره اسب منو به خودم اورد انگار که توی ذهنم باشه بهم گفت کمتر حرف مفت بزنم
موهای مزاحمو از جلوی چشمام زدم کنار و سر جام نشستم
باید حداکثر تا فردا برسم  دهکده کوچیک اونطرف رود
اگر نرسم پخ پخ
پادشاه یه الفای جوون بود با بوی گند
ینی میدونین من از اون امگاهای اویزون و حشری نبودم تا نزدیک یه الفا میشم شق کنم
شایدم بودم؟ نمیدونم
به هرحال بوی گند شاهزاده و افسر سلطنتی حالمو به هم میزد
از شبای طولانی که جلوی در عمارت پادشاه کشیک‌ میدادم میتونم‌بگم واقعا الفای حشریه ایه ، تقریبا با همه خدمتکارای قصرش رابطه داشته و فکر کنم گوشام شاهد تک تک صداها بودن و بوی  فورموناشو خیلیا باید شنیده باشن
من تنها امگای قصر و گارد نیستم خیلیا هستن در واقع وقتی سال سوم امپراطوری یه امگا پادشاه شد ، یه جورایی برای همه جا افتاد که احمقا !ما امگاهاام میتونیم قوی باشیم
ولی خب ادمایی مثل همین رییس گارد جزو اوناییه که هنوزم امگاهارو دست کم‌میگیره
و دسته بتاها همیشه بودن
ینی یه جورایی نقش مکمل دارن
انقدری که بتا ها تو حلق الفاها رفت و امد میکنن امگاها هَوَل نبودن
با من ندیدم ؟ نمیدونم
با اینکه  ۱۹ بهار از زندگیم گذشته بود ولی هنوزم به اون زمانی که امگاها از درد به خودشون میپیچن نرسیدم

پدرم میگفت به مادرم رفتم ، اونا دختر عمو و پسر عمو بودن و پدرم تعریف میکنه تمام امگاهای خاندان مادرم خیلی دیر به زمان هیت میرسن

مادرم وقتی من به دنیا اومدم فوت کرد و دایه فای که یکم پیش گفتم منو بزرگ کرده

با شنیدن صدای سوت ملایمی توی جام پریدم

لعنتی ژان  وقتشه تو مردی!

با صدای لرزونی لب زدم " خودتو نشون بده "

شمشیرمو از غلاف کشیدم و دو دو زنان به تاریکی جنگل چشم دوختم
برگا تکون میخوردن و صدای هو هوی باد  و سوت ملایم توی گوشم زنگ میزد
با اینکه از تنها بودنم توی این تاریکی واهمه داشتم اما همچنان یکی از بهترین اعضای گاردم   خواهم بود
شمشیرمو بیشتر بین مشتم فشردم و به جلو قدم برداشتم
اسب شیهه سومشم کشید انگار بهم هشدار داد
بی توجه بهش جلوتر رفتم
صدای سوت بلند تر شد
با دیدن قامت مردی که پشت بهم ایستاده بلافاصله تیغه براق شمشیرو سمتش نشونه رفتم

" جرئت نکن تکون بخوری "

HINATA_روبه خورشیدWhere stories live. Discover now