پارت یکم

58 16 0
                                    

مرد از حضور ناگهانیم یکه خورد

از لباساش مشخص بود روستایی نیست
شمشیری که دور کمرش بسته بود عمرا مال یه مرد کشاورز نیست

اهسته بهش نزدیکتر  شدم و روبه روش قرار گرفتم

چششماش پوزخند میزد

" تو کی هستی  ؟"

" خودت کی هستی  ؟ توی این جنگل تاریک چی میخای  امگا کوچولو ؟"

با یه نگاه به هیکلش میتونم بگم الفاس
لازم نبود زیاد زور بزنم

" از لباسات مشخصه روستایی نیستی  و این شمشیر …"

نگاه مشکوک و خشمگینش رفت سمت غلاف شمشیرش
قبل از اینکه انگشتاش غلاف شمشیرو لمس کنن تیغه برنده شمشیرمو روی گردنش گذاشتم

" فکرشم نکن منو امتحان کنی "

" میخوام امتحان کنم ببینم چی میشه "

انعکاس نور ماه روی تیغه تیز شیئی درست زیر گوشم توجهمو جلب کرد
مردی که پشت سرم بود گفت
" شمشیرتو بنداز تا گلوتو نبریدم "

لعنتی
بزاق  دهنمو قورت دادم و شمشیرمو اوردم پایین
مرد رو به روم نیشخند حرص درار دیگه ای زد
و شمشیرمو برداشت

مرد پشت سرم حالا روبه روم و درست کنار مرد اولی ایستاده بود و همچنان تیغه تیزی که کمان مانند بود توی مشتم گرفته بود و درست نوک بینیم نشونه رفته بود

لعنتی هردوشون الفان

مرد اولی دستشو کوبید پشت مرد دومی
مرد اول " تازه داشتم خوش میگذروندم ییبو "

هردوشون خندیدن
الان من توی موقعیتی هستم که بهش میگن خطر مورد  تعرض قرار گرفتن ؟

مرد دوم " از لباساش معلومه جزو گارد سلطنتیه  "

قدم بلندی سمتم برداشت   و زل زده توی چشمام دستشو فرو کرد توی لباسم
این لعنتی داره چه گوهی میخوره !!

خودمو کشیدم عقب ولی با دستای عضلانیش بازمو نگه داشت و نیشخند زد
نشان یشمیو از توی لباسم کشید بیرون

لنتی هیچ یادم نبود زِرِهَمو در اوردم

پس از کجا فهمیدن من کیم ؟

"ببین چی پیدا کردم ... نشان یشم قشنگیه "
مردک بی سلیقه
مرد دومی که حالا فهمیدم اسمش ییبوعه  گفت و باز نیشخند  زد
سینمو دادم جلو
"هی شماها .. نشانمو پس بدید و از سر راهم برید کنار  اگر میخواید زنده بمونید"

مرد مشت نسبتا محکمی توی شکم اونیکی کوبید و هر دو قاه قاه زدن زیر خنده
الفاهای جلف لوس

"چیز خنده داری گفتم ؟ "
" مثل اینکه نمیدونی کجایی افسر کوچولو ؟ "

در کسر ثانیه چشمای خندونش سرد شد
بهم نزدیک شد و از یقم گرفت و بدنمو کوبید به تنه زبر درخت

HINATA_روبه خورشیدWhere stories live. Discover now