مرد از حضور ناگهانیم یکه خورد
از لباساش مشخص بود روستایی نیست
شمشیری که دور کمرش بسته بود عمرا مال یه مرد کشاورز نیستاهسته بهش نزدیکتر شدم و روبه روش قرار گرفتم
چششماش پوزخند میزد
" تو کی هستی ؟"
" خودت کی هستی ؟ توی این جنگل تاریک چی میخای امگا کوچولو ؟"
با یه نگاه به هیکلش میتونم بگم الفاس
لازم نبود زیاد زور بزنم" از لباسات مشخصه روستایی نیستی و این شمشیر …"
نگاه مشکوک و خشمگینش رفت سمت غلاف شمشیرش
قبل از اینکه انگشتاش غلاف شمشیرو لمس کنن تیغه برنده شمشیرمو روی گردنش گذاشتم" فکرشم نکن منو امتحان کنی "
" میخوام امتحان کنم ببینم چی میشه "
انعکاس نور ماه روی تیغه تیز شیئی درست زیر گوشم توجهمو جلب کرد
مردی که پشت سرم بود گفت
" شمشیرتو بنداز تا گلوتو نبریدم "لعنتی
بزاق دهنمو قورت دادم و شمشیرمو اوردم پایین
مرد رو به روم نیشخند حرص درار دیگه ای زد
و شمشیرمو برداشتمرد پشت سرم حالا روبه روم و درست کنار مرد اولی ایستاده بود و همچنان تیغه تیزی که کمان مانند بود توی مشتم گرفته بود و درست نوک بینیم نشونه رفته بود
لعنتی هردوشون الفان
مرد اولی دستشو کوبید پشت مرد دومی
مرد اول " تازه داشتم خوش میگذروندم ییبو "هردوشون خندیدن
الان من توی موقعیتی هستم که بهش میگن خطر مورد تعرض قرار گرفتن ؟مرد دوم " از لباساش معلومه جزو گارد سلطنتیه "
قدم بلندی سمتم برداشت و زل زده توی چشمام دستشو فرو کرد توی لباسم
این لعنتی داره چه گوهی میخوره !!خودمو کشیدم عقب ولی با دستای عضلانیش بازمو نگه داشت و نیشخند زد
نشان یشمیو از توی لباسم کشید بیرونلنتی هیچ یادم نبود زِرِهَمو در اوردم
پس از کجا فهمیدن من کیم ؟
"ببین چی پیدا کردم ... نشان یشم قشنگیه "
مردک بی سلیقه
مرد دومی که حالا فهمیدم اسمش ییبوعه گفت و باز نیشخند زد
سینمو دادم جلو
"هی شماها .. نشانمو پس بدید و از سر راهم برید کنار اگر میخواید زنده بمونید"مرد مشت نسبتا محکمی توی شکم اونیکی کوبید و هر دو قاه قاه زدن زیر خنده
الفاهای جلف لوس"چیز خنده داری گفتم ؟ "
" مثل اینکه نمیدونی کجایی افسر کوچولو ؟ "در کسر ثانیه چشمای خندونش سرد شد
بهم نزدیک شد و از یقم گرفت و بدنمو کوبید به تنه زبر درخت

YOU ARE READING
HINATA_روبه خورشید
Fanfictionکاپل:ییژان (ییبو تاپ) ژانر: رمنس،فلاف، امگاورس، تاریخی .. وقتی که خورشید از سمت شرق طلوع میکنه ، هنگامی که اغوش گرمشو بر روی قله های دور دست باز میکنه و نسیم صبحگاه سبزه هارو به رقص درمیاره ؛ من اونجا خواهمبود . شیائوژان امگای بازیگوش و سرکشی که...