ازدواج اجباری|SUGA

124 5 0
                                    

     این یک ازدواج اجباری بود ولی من دوستش داشتم اون حتی بهم توجه نمیکرد و حس میکردم تو این عمارت به این بزرگی اضافه بودم و من باعث میشدم تا تو نتونی
به زندگی که همیشه دوست داشتی برسی و این خیلی ناراحتم میکنه و بلخره تصمیم گرفتم برم آمریکا پیش دختر عموم یه بلیط آنلاین برای 4 ساعت بعد گرفتم وسایل هام رو جمع کردم و آماده شدم یه مداد و برگه برداشتم و برای بهترین کسی که تو زندگیم داشتم نامه نوشتم و گذاشتمش سر میز و از خونه زدم بیرون سوار ماشینم شدم و سمت فرودگاه رانندگی میکردم گوشیم رو یه نگاه کردم که ساعت رو ببینم که با عکس یونگی که روی بکگراند گوشیم بود اشک هام سرازیر شدن و سرم محکم به فرمون خورد و سیاهی

یونگی*      بعد 5 ماه زندگی با مینجی تازه فهمیدم که دوستش دارم داشتم میرفتم خونه میخواستم بهش احساسمو بگم بعد چند مین رسیدم و دیدم لامپ ها خاموشه و عمارت مثل قبل هیچکس نیست چندبار مینجی رو صدا زدم ولی کسی جواب نداد رفتم اتاق دیدم یه نامه سر میزه بازش کردم

نامه :
سلام یونگی میدونم الان داری این نامه رو میخونی و بهت بگم خیلی متاسفم که اومدم تو زندگیت و باعث شدم یه بار اضافه تو خونت باشم دارم از زندگیت برای همیشه میرم دوستت دارم از طرف مینجی.

چی مینجی داشت میرفت که صدای زنگ گوشیم تو خونه ی به این بزرگی به صدا در اومد جواب دادم
دکتر: آقای یونگی
یونگی : بله خودم هستم شما
دکتر: خانم پارک مینجی تصادف کردن و خون زیادی از دست دادن

گوشی رو قطع کردم و با تمام سرعتم سمت بیمارستان حرکت کردم و بدن بی جون ات رو دیدم که دکتر اومد سریع ازش پرسیدم حالش چطوره
دکتر : ایشون ممکنه امروز یا یک سال بعد شایدم هرگز بیدار نشن

خیلی ناراحت بودم و به دکتر گفتم میتونم ببینمش و اونم این اجازه رو داد

1 سال بعد*         هر روز میومدم بیمارستان تا مینجی رو ببینم اون خیلی لاغر شده بود تو این 1 سال و منم نا امید

یونگی: مینجی عزیزم منو ببخش میدونم تو اون لحظاتی که باهات بودم خیلی بهت بی توجه ی میکردم « داره گریه میکنه » تروخداا فقط چشماتو باز کن تا منم احساسمو راجب به تو بگم « سر شو آورد پایین »

Minji*      چشمام رو باز کردم داشتم تار میدیدم تا بهتر شد دیدم تو بیمارستانم و کسی که واقعا دوستش داشتم الان داشت برای من اشک میریخت بهش گفتم
مینجی: یونگی گریه نکن

که  با تعجب زود سرشو آورد بالا و دید چشمامو باز کردم و در آغوشم گرفت و بهم گفت دوستت دارم و دیگه تنهات نمیزارم

BANGTAN|تک پارتیWhere stories live. Discover now