بیرون بودم داشتم راه میرفتم که شونه ی یکی خورد به شونه هام بهش نگاه کردم
اون چشمای آبی
3 ساله میشه که صورت زیبا شو ندیدم فقط بخاطر تو وقتی ناراحت باشم میتونستم تظاهر کنم خوشحالم
بخاطر تو وقتی آسیب دیده باشم میتونستم تظاهر کنم قوی ام فقط بخاطر تو
و بعد 3 سال دوباره قلبم نرم شدسومین : ببخشید « سر شو میاره پایین و وقتی به صورتش نگاه میکنه » عه تهیونگ تویی
ته : سلام سومین شی خوبی
سومین : مرسی مشتاق دیدار کیم تهیونگ هنوزم مافیایی؟
ته :« سرشو با تأسف میاره پایین و میگه » آره هنوزم ولی اگه تو دوباره برگردی پیشم قول میدم از باند بیام بیرونفلش بک به 3 سال قبل :
سومین* وقتی فهمیدم تهیونگ مافیاست
و مافیا ها هم قلب شون از سنگه و من نمیتونستم با مافیا بودن تهیونگ کنار بیام پس بدون اینکه بهش بگم وسایل هامو جمع کردم و رفتم فرانسه.پایان فلش بک.
سومین : راستش تهیونگ من... « نزاشت حرف شو بزنه »
ته : سومین قول میدم از باند بیام بیرون من نمیتونم بدون تو زندگی کنم تروخداا بیا مثل قبل شیم من هنوزم عاشقتم
سومین : تهیونگ یه دقیقه نفس بگیر « میخنده
ته : چی میخواستی بگی؟تهیونگ* هنوزم خنده هاش قشنگه وقتی میخنده حس میکنم همه ی دنیا برای منن
سومین : تهیونگ منم برگشتم که با تو باشم تو این 3 سالی که فرانسه بودم واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود
از بس خوشحال شده بودم میخواستم پر بزنم رو هوا و همه رو باخبر کنم رفتم به آغوشم گرفتمش
سومین: تهیونگ دارم خفه میشم
ته : باشه بریم عمارتم؟
سومین : اوهومهمینجوری پیاده تا عمارت رفتیم چون ماشین نیاورده بودم و فقط 5 دقیقه راه بود داخل عمارت شدیم که سومین گفت
- وای اینجا اصلا تغییر نکرده
تهیونگ : نه به هیچی دست نزدمکه یهو یونتان اومد و خودشو لوس کرد
سومین : تهیونگ اینو ببین سگ خریدی اسمش چیه « نشست و داشت نازش میکرد »
تهیونگ : آره بعد اینکه تو رفتی خیلی تنها بودم بخاطر همین یه سگ گرفتم اسمشم یونتانه
سومین : این خیلی نازه که یونتان کوچولو « بوسش میکنه »
تهیونگ : هوییی اینو بوس نکن « اخم میکنه و میره اتاقش »
سومین : ببین یونتان چقد این حسوده معلوم نیست تو چه جوری اینو تحمل میکنی برم و باید نازش رو بکشم خب خب یونتان کوچولو تو اینجا باش تا من برگردمسومین* رفتم بالا و در اتاق رو باز کردم دیدم رو تخت لم داده بود و با اخم بهم نگاه کرد رفتم تو تخت نشستم و بهش گفتم
سومین : تهیونگااا « کیوت
ته جوابم نداد و فهمیدم قهر کرده و گونه هاشو بوسیدم دیدم بازم هیچ واکنشی نشون نداد منم پا شدم میخواستم در رو باز کنم که تهیونگ باعث شد و نذاشت در باز بشه
ته : واقعا فک کردی من به یه بوس اونم گونه راضی میشم بعد این همه سال که تنهام گذاشتی
ات : ته کاری نکن که بازم برم هاا « میخندن
2 سال بعد :
سومین* منو تهیونگ ازدواج کردیم و یه دختر کوچولو کیوت داریم و این زندگی رو واقعا دوست دارم
•_•

VOUS LISEZ
BANGTAN|تک پارتی
Fanfictionسلام^•^ اینجا قراره تک پارتی براتون بزارم از همه اعضا* boyXgirl