دفترچه چهارصد برگ بود؛ اما پر نشده بود. انگار دیگه به آخرهاش رسیدم.
کتاب قوانین کیم تهیونگ بودن، صفحهی 260،اصل 300
- من تا به حال سیصد اصل گفتم و حس میکنم این مهمترینشونه؛ حداقل در این بازهی زمانی: هیچوقت نذارید کراشتون تبدیل به عشق بشه؛ نه دقیقا وقتی که بفهمید طرف شوگرمامی داره. ازت متنفرم جئون جونگ کوک.مغزم اون لحظه هندل نمیکرد. کراش؟ عشق؟ شوگرمامی؟ این وسط اسم من توی این جمله چیکار میکرد؟
اون قدر هیجانزده، مضطرب، خوشحال و درعین حال همهچی شده بودم که فقط دفترچه رو چنگ زدم، از روی میز کامپیوتر شیرجه زدن و از پلهها به سمت طبقهی پایین پرواز کردم تا بتونم اون نوشته رو به مامان نشون بدم. که البته معلومه انسانها بال پرواز ندارن؛ چون
همزمان با شیرجه زدنم از پلهها، در آسمانها صعود کردم و بدون اینکه کسی باشه که سوپرمن من باشه، با صدای محکمی پایین پلهها افتادم.
و ملاقاتمون چیشد؟ افتاد فردای اون روز؛ وقتی که با یه جعبه پیتزای پپرونی به ملاقات کسی اومده بود که قرار بود بخاطر جملهی ازت متنفرم، تا چند هفته پای خودش رو نداشته باشه.
وقتی مامانم رو دید، تعجب کرد؛ اما لبخند پرمحبتی زد و پیش من نشست. قلنج گردنش رو نشکونده بود و میدونستم لبخندش فیکه. از مامان خوشش نیومده بود و اینکه چرا، درکش نمیکردم.
این رفتار عجیب بود! وقتی چندماه پیش هم مامان رو توی دانشگاه دیده بود، گفته بود کار داره و قبل از اینکه فرصتی برای معرفیشون به هم داشته باشم، رفته بود.
اون تعظیمی کرد و رفت؛ و لی مامان همونجا عاشقش شد.
وقتی مامان با لبخند جملهی تنهاتون میذارم، راحت باشید! رو به زبون آورد و از اتاق خارج شد، خیلی سریع و بیتوجه به پای دردناکم روی تخت شیرجه زد و با گرفتن یقهم چیزی شبیه به بازجویی رو آغاز
کرد:
- هی جئون، بگو ببینم! اون واقعا شوگرمامیته؟ چند دفعه اومده بود دنبالت و بچهها هردفعه اینطور صداش میزدن.و من اونجا بود که فهمیدم منظور از شوگرمامی کیه، و ازت متنفرم واقعا از روی عشق بوده.
براش توضیح دادم که مامان وقتی نوزده ساله بود جین هیونگ رو به دنیا آورد و بعد از، از دست دادن همسرش، دو سال بعد عاشق جئونِ خجالتیِ کتابخانهدار میشه و وقتی ازش خواستگاری میکنه و جواب مثبت میگیره، همون موقع منِ جذاب رو باردار میشه و بدون جشن
ازدواج، میان توی خونه ی عشق و لانهی کفتریشون.
وقتی همه چیز_بجز اینکه عاشقشم_رو براش توضیح دادم، دستم رو به پایهی سروم گرفتم، طرفش خم شدم و اونقدر سریع لبم رو به لبش چسبوندم که فرصت هیچ عکسالعملی رو پیدا نکرد.
اشتباه نکنید! مثل کتابها هیچ جریان خوشایندی از بدنم عبور نکرد؛ چون محکمیِ سیلیای که نثارم کرد که حتی عشقم رو هم برای چند لحظه از سرم پروند.
و وقتی جریان رو برای نامجین هیونگهای مشاور تعریف کردم، از سمت برادر عزیزم هم یه سیلی دیگه خوردم؛ دقیقا همون سمت، و اونجا بود که نامجون هیونگ با نصیحتی عاقلانهتر از دوستپسرش بهم گفت:
- یه چیزی هست به نام حریم خصوصی. تو اون رو ناراحت کردی جونگکوک.

ŞİMDİ OKUDUĞUN
summery semester | KookV / Taekook - vers
Hayran Kurgu[تکمیل شده] جئون جونگکوک همیشه تنهای دانشگاه حالا عاشق پسر معروف دانشگاه شده که بهترین پسرها باهاش دوستن و بهترین دخترها چشمکشون رو حوالهی اون میکنن. جونگکوک فکر میکنه قرار نیست هیچوقت از احساسش به تهیونگ بگه؛ اما اون توی ترم تابستانه دفتری پ...