" هایکوات"
ییبو گوشتای ظرف غذاشو جدا میکنه و میریزه توی بشقاب ژان
ژان با لبخند سرشو میندازه پایین و ییبو دوباره دستشو جلوچشم هممون میکشه روی رون پاهاش
هر دوشون یواشکی همدیگه رو نگاه میکنن . ژان تیکه نونشو میده ییبو و ییبو دوباره گوشتاشو بهش میده و این چرخه ادامه دارهنگاهمو از اون دوتا نوگل عاشق گرفتم . بین راه توقف کردیم تا شام بخوریم و استراحت کنیم ولی اون دونفر داشتن همدیگه رو میخوردن
پی یانگ سرفه مصلحتی کرد که باعث شد جد و ژنگ چهره های مشتاقشونو برگردونن
ییبو بهترین دوست و البته پادشاهی بود که بهش خدمت میکردم وگرن از تیکه انداختنای من در امان نبودن . میدونستم چقدر منتظر بوده
وقتی جوونتر بودم یانگ و پدرم ییبورو اوردن اینجا
اوایل با کسی حرف نمیزد و تو خودش بود ،خوب حقم داشت اونجور بی رحمانه تمام خانوادش کشته شده بودن اونم به دست عموی خودش
روزهای زیادی گذشت که برخلاف درجه و منصب و تشریفات ، به خاطر همسن بودنمون باهم جور شدیم . هممون همیشه میدونستیم ییبو کیه توی ذهن هممون اون همیشه ولیعهدی باقی میموند که باید روی تخت مینشوندیمش ولی ییبو گرم و صمیمی بود جوری باهامون رفتار میکرد که انگار از اولشم هیچ تفاوتی بین اشراف و رعیت نبوده همینم دلیلی شد که میخوام با جونم ازش محافظت کنم چون لیاقت پادشاه بودنو دارهوقتی جوونتر بودیم همیشه بعد از تمرینات رزمی سختی که یانگ بهمون میداد فارغ از هر چیزی میرفتیم بالای تپه ،
دقیقا همونجایی که چند شب قبل همراه هم رفته بودیممثل هر الفای دیگه ای بیشتر به فکر امگاها بودیم و اقتضای سنمون دربارش خیال پردازی میکردیم
حالا ببینش که چطوری کنار اون امگا که معلوم نیست از کجا اومده نشسته و با چشمای گرمش بهش نگاه میکنه.
یادم نمیره وقتی اون شب این پسرو توی جنگل دیده بود چطور محوش شده بود دقیقا مثل من وقتی ژوچنگ رو دیده بودم ..ناخواسته لبخندی زدم و چشمامو از ژان که گوشا و گونه هاش داشت کم کم همرنگ شعله های اتیش میشد گرفتم
انگار اومدن ماه عسل!
اینا عاشق شدن ما ام عاشق شدیم این کارارو کردیم مگه ؟
" حداقل پاشین برید جایی که نبینیمتون ، قبل اینکه هنرنمایی که توی پست نگهبانی داشتینو جلو بقیه اجرا نکردین "
گفتمو با عصبانیت از روی کُنده درختی که نشسته بودم بلند شدم
مشتی که ژان کوبید تو شکم ییبو دلمو خنک کرد
فکر کردن خیلی زرنگن . تقصیر خودمه اگر اونشب بیدار نمیشدم که اگر ییبو خسته شده جامو باهاش عوض کنم اون صحنه رو نمیدیدم و چشمای عزیزم آزرده نمیشدنمگه خواسته زیادی بود؟ چرا کسی درکمنمیکرد؟ منم شوهرمو میخواستم
دلم برای لبخندش تنگ شده .
دلم برای گونه های برجستش ، چشمای پر از ارامشش.. پوست صاف و لب های نرمش تنگ شدهنگران بودم اتفاقی براش بیفته توی اخرین پیغامی که از قصر داده بود اوضاع داخلی کاخ به هم ریخته و خیلی از خدمتکارا مخصوصا قشر ضعیفتر مثل امگاها از قصر رفته بودن
پادشاه هرروز دیوونه تر و عصبی تر میشد و نگران بودم اگر کسی بو ببره ژوچنگ توی لباس خدمتکارا و به عنوان جاسوس بینشونه بلایی سرش بیارن .
پ.ن: از شغل شریف ژوچنگ پرده برداری کردم

KAMU SEDANG MEMBACA
HINATA_روبه خورشید
Fiksi Penggemarکاپل:ییژان (ییبو تاپ) ژانر: رمنس،فلاف، امگاورس، تاریخی .. وقتی که خورشید از سمت شرق طلوع میکنه ، هنگامی که اغوش گرمشو بر روی قله های دور دست باز میکنه و نسیم صبحگاه سبزه هارو به رقص درمیاره ؛ من اونجا خواهمبود . شیائوژان امگای بازیگوش و سرکشی که...