با تاریک شدن هوا نقشه ای که کشیده بودیم رو بلاخره عملی کردیم با احتیاط وارد اردوگاه دشمن شدیم
دفعه پیش یادم اومد وقتی همراه شیائوژان امگاهای روستای پونگ رو نجات دادیم
اونبار رو هیچوقت از یاد نمیبردم .. همون موقع بود که ژان بلاخره نرم شده بود و برای اولین بار نگرانی رو توی چشم هاش دیدم" عالیجناب ؟"
از فکر در اومدم و جواب جد رو دادم" طبق نقشه پیش برید "
جد با سر تکون دادن همونطور که برنامه ریخته بودیم همراه چند نفر دیگه به سمت جایی که سلاح هاشونو نگه میداشتن رفت و چند دقیقه بعد دود غلیظی کل دره رو فرا گرفت
" هایکوان الان وقتشه "
با دیدن بهم ریختگی اردوگاه به سرعت به سمت جایی که اسیر هارو نگه میداشتن رفتیم
چون نمیخواستیم جلب توجه کنیم افراد کمی همراهمون بود و قبل از حرکتمون هایکوان علنا ذکر کرده بود دیوونه شدم ولی چاره ای نداشتیم، از این بیچارگی هر روزمون خسته بودم
باید بلاخره یه خبر خوش به پایتخت میرسوندم
وقتی از شر نگهبانای جلوی در خلاص شدیم هایکوان قفل درو رو با ضربه شمشیرش باز کرد و بلاخره وارد شدیم
پیرمردی از گوشه دیوار بلند شد و جلوتر از همه فریاد زد " کی هستیییین ؟"هایکوان دستاشو به علامت سکوت بالا داد " هیشش اومدیم نجاتتون بدیم "
با سرو صداهای ایجاد شده، مرد و زن هایی که خوابیده بودن کم و بیش بیدار شدن
پیرمرد دستاشو به نشانه دفاع باز کرد و گفت " نه ما حرفاتونو باور نمیکنیم ما هیچ جا نمیایم "
همینو کم داشتم.
با ندیدن هیچ عکس العملی از پیرمرد ، گفتم" وقت نداریم خودمونو به شما ثابت کنیم فقط همراه ما بیاین قبل از اینکه اونا متوجه بشن .. میخواید تا ابد اینجا سنگ حمل کنین ؟ میدونین به زودی زن ها و بچه هارو به عنوان برده میبرن و امگاهاتونو به مسافرخونه ها میفروشن؟"
چند ثانیه نگاه هاشون باهم رد و بدل شد
بلاخره زنی همراه بچه چهارپنج ساله ای از بین جمعیت بلند شد و گفت " ارباب زاده لطفا لطفا مارو از اینجا ببرید "
پیرمرد با مخالفت داد زد " اگر مثل دفعه قبل به بهونه ی ازادی ببرنمون و بکشنمون چی ؟ "
هایکوان عصبی دست توی موهای پریشونش کشید
گفت" دو ثانیه بهتون وقت میدم اگر همراه ما نیاین اینجارو بدون شما ترک میکنیم "
" قربان باید بریم اونا متوجه شدن آتش سوزی عمدی بوده "
جد با صورت دوده گرفته درحالی که نفس نفس میزد وارد شد و گفتهایکوات بلاخره با ندیدن حرکتی ازسمت اون ادم های ترسیده ، نگران گفت " باید بریم قربان زودباشید "
دلیل مخالفتوشون چی بود ؟ چرا هیچی طبق نقشه پی نمیرفت؟!
" لعنتی "
" نمیتونیم اینجا تنهاشون بزاریم "
نشان سلطنتی رو از توی زره ام در اوردم و به پیرمرد که انگار سر دسته اون ها بود
نشون دادم
" اگر به من اعتماد نمیکنید این نشان رسمی پادشاهی رو ببنیید . من جون افرادمو بخاطر نجات شما به خطر انداختم این تنها فرصتیه که دارید "
ثانیه ها به سرعت میگذشت و هیچ حرکتی از اونا نمیدیدم
بلاخره پیرمرد با چشم های گریون به مردم گفت " منتظر چی هستید ؟ یا میمیریم یا این مرد نجاتمون میده اون از طرف پادشاه اومده "
هایکوان نفس آسوده ای کشید و عصبی مردم رو به صف هدایت کرد
توی تاریکترین قسمت به سمت مسیر اضطراری ای که داشتیم حرکت کردیم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای فریاد دردناک یکی از افرادی که اخر صف گذاشته بودیم به گوشم خورد

VOCÊ ESTÁ LENDO
HINATA_روبه خورشید
Fanficکاپل:ییژان (ییبو تاپ) ژانر: رمنس،فلاف، امگاورس، تاریخی .. وقتی که خورشید از سمت شرق طلوع میکنه ، هنگامی که اغوش گرمشو بر روی قله های دور دست باز میکنه و نسیم صبحگاه سبزه هارو به رقص درمیاره ؛ من اونجا خواهمبود . شیائوژان امگای بازیگوش و سرکشی که...