پارت سی و ششم

12 4 0
                                    

«چند روز قبل  »

با صدای فو که میگفت وزیر اعظم درخواست ملاقات با من رو داره از روی تخت ییبو بلند شدم و لباسمو صاف  کردم
این روزا این مرد زیاد اینجا می اومد
دو هفته ای از رفتن ییبو میگذشت و وزیر اعظم تازه داشت فردا کاروان آذوقه رو میفرستاد
هربار با فرستادن نامه ،ییبو و ارتش ِمنتظر رو بیشتر ازار میداد
با گفتن هنوز اماده نیست..  هنوز بعضی از وزرا موافقت نکردن و دلایل مزخرف دیگه  ارسال کاروان رو به تاخیر مینداخت

ولی وقتی دیروز پناهنده های شهر اشغال شده ی هوا به فرماندهی جد ،  به سلامت به قصر رسیدن و با  شادی و رضایت مردم و بعضی از وزرا و اشراف همراه شد،   وزیر اعظم دیگه نتونست دروغ سرهم کنه و مجبور شد کاروان رو اماده کنه

با ورود اون الفای پیر لبخند کمرنگی زدم " خوش امدید وزیر اعظم "

دوباره با بی میلی تمام تعطیم کرد . میدونستم هنوزم منو قبول نداره و فقط از اجباره که چیزی نمیگه

" امیدوارم حالتون خوب باشه لونا . شنیدم بی اشتها شدید .  دستور میدم پزشک سلطنتی معاینتون کنه و برای بی اشتهاییتون دارو تجویز کنه "

اره دونه دونه نفسایی که توی قصر میکشیدم از زیر دماغ وزیر اعظم رد میشد معلومه که خبر داشت

" ممنون از نگرانیتون .  مشکلی  نیست  فقط بخاطر  نگرانی هام بابت سلامت عالیجنابه! "

با حالت خب به درکی سری تکون داد
" سرورم میدونید که مقام وزیر خزانه هنوز خالیه لازم دیدم دریاره کاندید های انتخابی با شما مشورت کنم حالا که  عالیجناب در پایتخت نیستند شما میتونید کمک کنید "
با اشاره دست به فو که تمام مدت کنارم ایستاده بودگفتم " برام اب بیار "

محتوای معدمو که تا گلوم بالا اومده بود قورت دادم

" عالیجناب فکر نمیکنم من مناسب باشم که درباره همچین مسئله مهمی نظر بدم .. به علاوه اینکه سر رشته و تجربه ای ام ندارم "

لبخند ملایمی زدم و ادامه دادم"   خودتون هرکسی رو که مناسب میدونید منصوب کنید.  مطمئنم عالیجناب هم  همینطور فکر میکنن"

دیوونه نبودم
فقط پدرم بهم تاکید کرده بود هرچی هم وزیر اعظم ازم خواست توی مسائل دربار دخالت کنم انجامش ندم  و انگار این تصمیم خیلی خوبی بود
اینجوری لااقل خیالم راحت بود دراینده بخاطر شایعات مزخرفی مثلِ دخالت لونا توی مسائل سیاسی و  عطش حکومت داشتن، سرزنش نمیشدم .
ییبو میتونست هر وقت برگشت منصوبات رو عوض کنه

وزیر اعظم با رضایت نیخشندی زد و دوباره کمرشو تا دو درجه خم کرد و با شادی انکار نشدنی ای گفت " لونا به بنده لطف دارن . از اعتمادی که بهم  دارید ممنونم...  بیشتر از این مزاحمتون نمیشم لطفا استراحت کنید عالیجناب شمارو دست من سپردن نمیخوام وقتی برگشتن ضعیف و بیمار شده باشید "

HINATA_روبه خورشیدDonde viven las historias. Descúbrelo ahora