part 39

12 0 0
                                        

هایکا
پله ها رو دو تا دوتا رد کردم تا زودتر به میز صبحانه برسم
سردرد هام و کابوس هام شدید تر شده بود و عمو‌هم به دلایل نامعلومی بیشتر ازم فاصله می‌گرفت
و این منو وادار میکرد که تیکه های پاره و محو حافظه پاک شدم رو باور کنم
دیدن یه پیرزن
یا کلبه ای که توی عمق جنگل بود
حرفای بی صدای توی کابوسام
نگرانی عمو سیا
یه خونه در از گل
و اسم پادشاه و گریه های خودم !
همشون بهم میگن باید به چیز مهم رو یادم بیارم
اونم خیلی زود تا وقتی که خیلی دیر نشده باشه
وگرنه به چیز مهم رو از دست میدم
اما متاسفانه نمی‌دونم چکار کنم و از بس فکر میکنم که چکار کنم  و از کجا شروع کنم که گشنمم میشه برای همین وقتی غذا میبینم عین خر ذوق میکنم و قطعا میخورم
زیاد هم میخورم
....
بعد از تموم شدن صبحانه نیز رو جمع کردم
میدونستم عمو خونه نیست
از وقتی که در مورد کابوسام بهش گفتم کمتر میبینمش
حتی حرف هم خیلی  نمی‌زنیم با هم
و این منو عصبی و ناراحت می‌کنه و البته  نگران !
نفسی گرفتم و فرم مدرسه رو پوشیدم
کیفمو چنگ زدم و از خونه رفتم بیرون
خونه ای که به زمانی آرزوی برگشتن و موندن جدانشدنی  بهش  داشتم کم کم برام خاموش شده و  معنیش رو داره از دست میده
آخه عمویی نیست که بهم بگه خوش برگشتی
حتی دلم واسه غرای سر صبحانه هم تنگ شده
مخصوصا واسه آرامش گفتنش
انگار شدیم دو تا آدم موازی که نه هم رو میبینن و نه اهمیتی میدن که ببینن
باید بفهمم چی شده
میرم پیش عمو سیا اون حتما یه چیزی می‌دونه
البته بعد از مدرسه
امسال کنکور داشتم و فشار درس و مدرسه هم زیاد بود به گفته بچه ها البته
چون من فشاری حس نمیکنم
نه که خیلی میخونم و تلاش میکنم واسش برای همین خیلی حس فشاری ندارم
با دیدن در مدرسه از فکر های تو مغزم دست کشیدم و سری برای نگهبان مدرسه تکون دادم
مدرسمون به لطف خانواده های پولدار دانش آموزان گرامی خودش یه پا هتل ۵ ستاره بود
همه چی داشت
از استخر بگیر تا باشگاه و کافه حتی !
رسما یه هتل شیک و باکلاسه و همه چی تمومه برای سران کشور  تا مدرسه برای دانش آموزان
همه بچه های مدرسه یا بچه های وزیر بودن یا  از اشخاص مهمی میومدن بهرحال که شهریه این مدرسه اونقدر زیاد بود که هیچ آدم عادی نتونن بپردازتش
تو اینجا نه بر اساس شخصیت و احساس بلکه بر اساس پول و قدرت رفیق میشدن و سعی میکردم این رفاقت رو تا آخر عمرشون حفظ کنن بهرحال که سود داشت واسشون
و من با افتخار طرف هیچ کی نیستم
سرعتم رو بیشتر که تا زودتر به کلاسم برسم
نیاز داشتم یذره به مخم استراحت بدم و جلوی فکر کردنش رو بگیرم و چی بهتر از کلاس زیست! اونم با معلمی که ماشالا بیشتر به استادای توی رمانا میخوره همونای که میگی دلت میخواد با چشمان قورتشون بدی از بس خوش پوش و خوشتیپ و خلاصه همه چی تمومن!
برای همین می‌خوام خودمو وقف هیکل و قیافه  استاد رمانی کنم تا فیوز مغزم نسوخته از شدت کار کردن !

.......
اینم از پارت جدید
لذت ببرین 🧡

 death beat Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang