part40

13 0 0
                                        

سوم شخص :
چکش رو تنظیم کرد و محکم رو میخ کوبید
باید هرچه زودتر سفارش رو تکمیل میکرد
و سراغ سفارش بعدی می‌رفت
زنش پا به ماه بود و دیگر زمانی نبود تا صدای گریه نوزاد در جای جای خانه شان شنیده شود
اولین فرزندش بود اونم بعد از ۷ سال انتظار
ذوق پدر شدن و چشیدن یک عضو جدید مانع از رها کردن چکش آهنی میشد بالاخره پدر شدن کم چیزی نبود
با شنیدن صدای جیغ زنش بدون مکث چکش رها کرد و به افتادن چکش آهنی روی پاش توجهی نکرد
اصلا حسش نکرد نه وقتی که زن پایه ماهش جیغ بلندی می‌کشد
و او از ترس از دست دادن هر دویشان نفسش بند می آید
اونقدر درگیر رسیدن به زنش بود که حتی نفهمید چطوری بهش رسیده و به بازوهای همسرش که بخاطر بارداری کمی تپل شده بودن چنگ زده و او را به آغوش کشیده تا جسم لرزونش رو آروم کنه اما هیچ کلمه ای توان خارج شدن از دهانش ندارد و فقط اون را محکم به تر آغوش می‌کشد و فقط خدا را صدا میزند
تو یک روستای دورافتاده که حتی بهیار هم نداره چه برسه به پلیس باید به کی پناه می‌برد جز خالقش که حداقل بگذارد زن و فرزندش در امان بمانند
زنش لرزان و با صدای گرفته از ترس گفت :
ـ رضا.. رضا فکر کنم آسیبی نمیزنه
رضا با شنیدن صدای آسیب دیده زنش مکثی کرد و لعنتی به خودش بابت امنیتی که فراهم کرده بود فرستاد و آروم جواب داد :
+ زن حسابی اگه آسیبی نمیزنه پ چرا داد زدی ؟
راحله اخمی کرد و با سرتقی جواب داد :
ـ مرد حسابی ، حامله ام میفهمی حامله
یهو دیدمش ترسیدم
چکار میکردم خو با مگس کش میزدمش ؟
رضا از لحن بانمک زنش خندید
اما از آشوب دلش هیچ چی کم نشد
آخر تا به حال چنین چیزی را ندیده بودن
موجودی سبز رنگ که انگار ژله است و و اگر چشم های درشت مشکی نداشت و تکون نمی‌خورد می‌گفت حتما ژله است ، یه ژله زیادی بزرگ و چندش فک کنم
ـ هیچ حرکتی نکرده
وقتی جیغ زدم انکار اون بیشتر ترسید تا من
حس میکنم هیچ کاری بهمون نداره آخه ببین از چشماش معلومه اونم ترسیده
رضا نمی‌دونم چرا ولی به حسی بهم میگه باید ازش مراقبت کنیم
+ عزیز من مگه ما تا حالا از اینا دیدیم که بفهمیم واقعا خطر دارن یا نه
اصلا چجوری توی دو دقیقه فهمیدی باید ازش مراقبت کنی
مگه همین الان جیغ نزدیک تو زن !
بعدشم تو حامله ای
بچمون چی اصلا ؟ اکه یه لقمه چپش کنه ؟ اکه بهت آسیب بزنه
تا حالا هر موقع به حست اعتماد کردیم کلا برعکس شده
بیا بندازیمش بیرون بره
راحله اخمی کرد
حالا که مدتی گذشته بود ترسش کامل از بین رفته بود
و فقط یه صدا توی ذهنش می‌گفت باید از این موجود مراقبت کنی
خودش هم نمی دونست چرا اما انگار حس میکرد درکش میکرد
انکار داره به همجنسش نگاه می‌کنه که مورد آزار فراوانی قرار گرفته و الان نیاز داره بهش کمک شه
با همون اخم از آغوش شوهرش بیرون آمد و به تقلای شوهرش توجهی نکرد
به سختی روی پاهاش ایستاد و دستی به شکمش گرفت
ماه اخرش بود و حسابی سنگین شده بود
آروم آروم سمت اون موجود سبز رفت و به داد رضا که میگفت وایسا توجهی نکرد
موجود سبز رنگ با دیدن نزدیک شدن راحله بهش تکونی به خودش داد و لرزون چشماش رو بست
دیگه طاقت درد رو نداشت و دلش میخواست بمیرد و عمیقاً خواهان مردن به دست این زن و شوهر بود
چند سال بود که زیر خونهشان زندگی میکرد ؟
صد سال ؟
پانصد سال ؟
هیچی نمیدونست فقط هر روز شاهد لحظات خوش این زوج بود و دلش میخواست آخرین لحظاتش توسط اونها گرفته شه
تا شاید خوشبختی این زوج بتونه توی دنیای دیگه اون رو کمی خوشحال کنه !
اونقدر غرق فکر بود که متوجه دستی که به سمتش می‌اومد نشد
و ناگهان
لمس شد
به لمس آروم اما
درد داشت
لمسش درد داشت
خیلی درد داشت
کافیه
نکن
نه ، نه
و راحله بود که شاهد دیدن چشمان دردناکش شد و اشک های که بیمهابا روی زمین می‌ریختند
فورا دستش را عقب کشید
نمیدونست چرا اما انگار متوجه حالش میشد پس ناخودآگاه گفت :
ـ ببخشید ، درد داری نه ؟ معذرت می‌خوام فقط میخواستم نازت کنم تادیگه نترسی
باشه ؟
ما بهت آسیبی نمی‌زنیم !
رضا با تعجب به زنش نکاه کرد
خل شده بود ؟ با توهم زده بود
اصلا هردویشان توهم نزده بودن ؟
ممکنه غذای ظهرشان که کنسرو لوبیا بود فاسد شده بود ؟
آخه که اگر راحله هوس نکرده بود حتی یک دونه نمیخرید چه برسه به ۵ تا قوطی که همشون در معده مبارک زنش و البته خودش هستن
آروم صدایش زد:
زن چی میگی ؟
از کی داری معذرت میخوای ؟
گفتم لوبیا نخوریم دیدی حالا خل شدی
راحله با بعضی ناخواسته برگشت سمت مردش و گفت :
اقامی ، شورمی درست
پدر بچمی
اولا بچم دلش لوبیا خواست
دونا فاسد نبودن مرد حسابی تاریخشون رو نگاه کرده بودم
برگردیم سر بحث
منم زنتم
و می‌دونم چکار کنم برای بچه ای که ۹ ماه تو شکمم پرورش دادم
پس فکر نکن که تو بیشتر نگرانی
اما من با تمام حواسم به عنوان یک زن و مادر میتونم بهت بگم این موجود بهمون آسیبی نمیزنه
رضا حسش میکنم
انکار همجنسمه
میتونم بفهمم چی میگه یا چی میخواد
اون ترسیده
حتی بیشتر از ما
رضا بیا نگهش داریم و مواظبش باشیم
بخدا که می‌دونم آسیبی بهم نمیزنه !
رضا مکثی کرد
شک داشت
هم میدونست اون موجود بیخطره و هم شک داشت که نکنه نباشه
نمیتونست ریسک کنه
زنش
بچش
و خودش
باید ریسک میکرد ؟
.............
اینم از پارت جدید
لذت ببرین 🤗🩷

Du hast das Ende der veröffentlichten Teile erreicht.

⏰ Letzte Aktualisierung: Nov 29, 2025 ⏰

Füge diese Geschichte zu deiner Bibliothek hinzu, um über neue Kapitel informiert zu werden!

 death beat Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt