9. روستایی در اسپانیا

1.3K 295 286
                                    

داستان علمی تخیلیه، با چرخش های زمانی بالای چند صد سال. لطفا با دقت بخونید. من با دلیل و منطق قوانین دنیاهام رو می سازم و براشون ریزه کاری می چینم. پس لطفا اگر می خوایید ازشون ایده بگیرید، مشکلی نیست به شرطی که اونقدر شهامت داشته باشید که ذکر کنید و قوانین رو به اسم خودتون تموم نکنید.

لطفا دوستان تون رو تگ کنید.

قسمت نهم – روستایی در اسپانیا

چای آرامش بخش بود و من رو آرام کرد اما نتونست از کابوس نجاتم بده چون...

چشم هام رو که باز کردم تو اون کلبه ی لعنتی بودم. این بار تصمیم گرفتم همونجا بمونم. می بایست میتونستم کنترلش کنم! تقریبا به اندازه ی بیداری هوشیار بودم! دیگه نمی خواستم اون اشخاص ترسناک رو ببینم هرچند وقتی اون مرد من رو گرفت من توی چشمهاش نگاه کردم، اونا چشمهای یک قاتل نبودن اما ترسی که بهم وارد شد نمیتونستم انکار کنم.

چیزی به سقف کلبه خورد و بعد از یک ثانیه کلبه ی چوبی شروع به سوختن کرد. لعنت! من به بیرون دویدم اما یادم اومد که فراموش کرده ام تا اون عروسک خیمه شب بازی یا همون طلسم رو بردارم، شاید اون می تونست نجاتم بده!! همه چیز بنظر می اومد در مورد اون باشه!!

داخل کلبه ی درحال سوختن برگشتم، بین دیوار های چوبی فرو ریخته و اثاثیه در حال ذغال شدن گشتم اما وقتی که اون رو پیدا کردم راه برگشتم با آتش بسته شده بود. چیزی نمونده بود که سقف روی سرم بریزه و از شدت گرما در حال ذوب شدن بودم...

برای کمک فریاد زدم. برام اهمیتی نداشت که با خوناشام ها یا هرچیز دیگه ای روبرو شم، فقط می خواستم از اونجا خارج بشم... اما هیچ اتفاقی نیافتاد. شاید اونا رفته بودن... می تونستم سوهو رو صدا کنم که بیاید و بیدارم کنه!!

فکر کردم" شاید این عملی بشه!" اما قبل از اینکه دهانم رو باز کنم سقف روی سرم خراب شد.

احساس سرما و سرزندگی کردم.

سوهو با یک لیوان خالی تو دستش کنارم ایستاده بود که مشخصا آب توی لیوان روی من پاشیده شده بود. اما اونقدر بدنم داغ بود و عرق کرده بودم که خیس شدنم با آب بنظر نمی اومد چندان به چشم بیاد.

اون کمکم کرد بنشینم و گفت:" تو باید بری سراغ روانپزشک... بدجوری داغ بودی."

برای لحظاتی نمی تونستم چیزی بگم اما بعد شروع کردم:" امروز این رو متوقف می کنم. آقای ویلسون میتونه کمکم کنه." سعی کردم به خودم اطمینان بدم.

" بهتره که بتونه وگرنه بزودی کارت ساخته س." شونه ام رو کمی ماساژ داد:" ساعت 5 صبحه. سعی کن یکم دیگه بخوابی مطمئن باش امروز دیگه خواب نمی بینی."

وقتی تایید کردم رفت و من سعی کردم بخوابم. همونطور که تلاش می کردم به چیزی فکر نکنم به ساعت زل زدم. آخرین چیزی که یادم میاد ساعت 6:10 بود.

Last Keeper + Season 3 updating 🔰Donde viven las historias. Descúbrelo ahora