@شبه شنبس و من واقعا هیچ کاری ندارم که بکنم.هیچ کار...
کلاریسا با من راجع به مهمونی گفت که خودش و ابی میخوان برن.
اون گفت بقیه دوستامون جان،دالیا،برندن،جسیکا و فیونا هم احتمالا میان.
راستش من عاشق مهمونی و اینجورچیزام اصلا کی میتونه عاشق مهمونی نباشه؟
چون که گوشیمو گم کرده بودم شماره خونمونو به ریسا دادم تا به اون زنگ بزنه.
شاید باید برم..بدون هیچ دلیل خاصی.
واسه ی گوشیمم،هروقت به تلفن احتیاج داشتم گوشیه یه کیو میگرفتم.امشبم احتمالا باید همینکارو بکنم.
"بابا!من امشب میرم بیرون"از پله ها گفتم.
"کجا؟"اون پرسید
"دوری بزنیم بایه سری از دوستای دبیرستانم"
"باشه.اونجا میمونی یا...؟"
"نمیدونم!بهت خبر میدم"
"باشه.خوش بگذره.من امشب شیفتم و خونه نیستم،خودت میدونی که چجور باهام تماس بگیری"
"اره میدونم.دوست دارم بابا"
"منم همینطور.خدافظ عزیزم"
"خداافظ"
بعد از اینکه مکالمه کوتاهم با بابام تموم شد برگشتم به اتاقم.
حالاوقت فکر کردن به این بود که چی بپوشم براامشب.به سمت کمدم رفتم و لباسامو ورق زدم.سخت تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم.
بالاخره یه چیزیو پیدا کردم.
حالا باید ارایش بکنم و موهامو درست کنم.برای ارایش که یه ارایش ساده میکنم که شامل ریمل و خط چشم و برق لبو سایه طلایی نقره ای میشد.
موهامم لخت گذاشتم.یه نگاه اجمالی به ظاهرم تو اینه انداختم و بعد اماده رفتن شدم.خداروشکر که پدرم شیفت شب بود مگرنه نمیدونستم میتونم خونرو اینطوری ترک کنم یانه.و به علاوه،من سعی ندارم که خودمو مغرور نشون بدم ولی فک کنم خوب به نظر میرسم.
همونطور که از سمت در به طر ف ماشینم میرفتم،دستمو کردم تو جیب پشتم تا گوشیمو بردارم و به ریسا پیام بده که نظر عوض شد و توراهم ولی یهو یادم اومد که چجور اونو روز دوشنبه گم کردم و دیگه ندیدمش.
اوف..میخوام بخاطر این همه اتفاق که تو هفته اول تو ویلمسلو برام پیش اومدن داد بزنم.
اولشم با اون هری شروع شد.منو تو پارکینگ ترسوند و بعدشم مجبورم کرد که با اون دوستاش سر میز ناهار باهاشون بشینم و بقیه بچه هام منو کشتن از بس سوال کردن که چرا اون کارو کرد.
همونطورکه رانندگی میکردم تا بتونم اون خونه با مهمونی بزرگشو پیداکنم کم کم حوصلم سررفت و رادیو رو روشن کردم.
