خب..ما تقریبا نصفه هفترو گذروندیم،یعنی امروز چهارشنبس و من هیچ جا هری رو ندیدم.حتما واست عجیبه که من دنبالش میگردم درسته؟
خب..گوش کن.من اون روز توی تخت اون بیدار شدم اونم فقط با یه تی شرت که برای اون بود.فکر نمیکنی من برای این توضیحی بخوام؟
شاید اون داشت طفره میرفت.اما چه دلیلی داره که بخواد طفره بره؟مگه اینکه دروغ گفته باشه و واقعا چیزی بین ما اتفاق افتاده باشه وقتی که من مست بودم.
هیچ دلیلی نداره که بخواد از من دوری کنه.گذشته از این اون باید به من بگه هرچیو که اتفاق افتاده.میدونی،بعدا باید راجع این نگران بشم الان باید تمرکز کنم و ببینم چجور باید به کلاس ریاضیم برسم.
همونطور که تو سالن راه میرفتم دنبال کلاس میگشتم.کجا میتونه باشه؟
اتاق موسیقی رو دیدم که اون ته بود،شاید آقای برند میتونست بهم کمک کنه.
وقتی که نزدیک اتاق شدم،صدای گیتاری رو شنیدم و صدای کمی از کسی رو که داشت میخوند.نمیتونستم بگم صداش خوب بود یانه چون که خیلی صدا ضعیف بود.
باخودم گفتم که حتما آقای برنده که داره واسه یکی از کلاساش تمرین میکنه.دستگیررو کشیدم پایین و درو باز کردم.
واسه اینکه اون زهره ترک نشه گذاشتم در با صدای کمی بسته شه.
صدای گیتار فورا متوقف شد.به شدت گیج شدم.
"هری؟تواینجا چیکار میکنی؟"پرسیدم
"من باید اینو ازت بپرسم.نباید الان کلاس باشی؟"وقتی که داشت گیتارو میذاشت زمین و به دیوار تکیش میداد گفت.
"ببین کی داره اینو میگه"بامسخرگی گفتم"ازاین گذشته،اومدم اینجا که ببینم چجور میتونم کلاسو پیداکنم"
"ازاتاق برو بیرون،پایین سالن،بپیچ به چپ،درهای سمت راست در دوم"
"فکرشم نکن که اینجوری میتونی طفره بری.میخوام بدونم که اونشب تو مهمونی چه اتفاقی افتاد...چرا وقتی بیدارشدم لباس تو تنم بود.."
"مطمئنا وقتی بگم از خودت متنفر میشی،جید"
"خدایا،چیکارباید بکنم که بهم بگی؟رقص میله بکنم برات؟"
"وسوسه برانگیزه"
"جدی نبودم"
"خب،خیلی بود بود.فک کنم هیچ وقت نمیفهمی"
"هرییییی"نالیدم.فقط بهم نیشخند زد.کله خر!
"واقعا هر کاری که بگی برات میکنم اگه بهم بگی"
"هرکاری؟"با وسوسه گفت.
"هر کاری"اوه..خدای من.خودمو توچه بدبختی انداختم.
