من تو کارهایی که به من مربوط نبود؛ درخواست کمک و قبول میکردم و این باعث شد ه که من اینجا باشم شاید وقتش رسیده دست از اینکار هام بردارم میدونین مثل چی؟درسته مثل ه سرک کشیدن تو کار نایل و اون دخترا..اون دخترا حتما یکیشون دوست دختر اش؟ممکنه این به نظر قابل قبول ه....لعنتی من هنوزم دارم همون کار و انجام میدم!!!!!
"چارلی؟"
نایل کنار من وایستاده بود و من نفهمیدم؟این باعث شده من از جام تکون بخورم و یکم بترسم:
"اوه ب بله.من و ترسوندی"
"متاسفم فقط میخواستم بگم خوب میدونی اون دخترا دوستا های من و اندرو ان و همیشه اینجا هستن فقط یکم از دیدن تو تعجب کردند "
نایل چشماش و هرجایی جز چشم های من چرخوند و اینها رو گفت....من نمیخوام دوباره اون کار و تکرار کنم ولی چرا نایل باید این حرف ها و به من بزنه؟
چارلی احمق احمق احمق البته که چرا چون تو به هرزه های اون ا کار نداشته باشی باشه من فهمیدم
"اوه اره باشه"
من یه هرزه خنگ هستم واقعا هستم!بار کم کم داشت شلوغ میشد... منظورم از شلوغ این هست که لیام امد و اندرو هم خیلی زودتر از چیزی که گفت اینجا رسید..و
آدم هایی که اینجا بودن حتی یه ذره هم به ظاهر بار شبیه نبودند
من فکر میکردم اینجا جای ه هرزه هایی که بد جور کونشون سوخته و مرد هایی که یه کت میپوشند با یک پیراهنی که رنگ و روش رفت ه(شما تیپ سم و دین:))و احمدی نژاد و تصور کنید)
ولی اون ها اوه اون مردا اون ها همه کت شلوار تنش ون بود با زن هایی که لباس رسمی کت شلوار تنشون بود.
اینجا چه خبر بود این یه بار قدیمی بدون هیچ جذابیتی پس این آدم ها اینجا چیکار میکند؟؟؟؟من با لبخند از کنار لیام رد شدم و پاستایی که لیام آماده کرد ه بود داخل سینی بذارم و سمت میز 7رفتم.
"بفرمایید اینم پاستا ی شما"
اون خانم هایی که من حتی فکرشم نمیتونم بکنم که اینجا چیکار میکنند با مرد هایی که انگار نمیدونستن یک خانم رو باید کجا ببرند رد شدم و پشت بار ایستادم ..
..اینجا جدا عجیبه چرا کسی اینجا نشسته؟ یعنی اینجا همیشه اینجوری میشه....
"بببخشید خانم"
دستمالی که دستم بود و داشتم باهاش یک بار دیگ پیشخوان و دستمال میکشیدم یه گوشه گذشتم و به اون صاحب صدای بم نگاه کردم
"چه کمکی میتونم بکنم؟"
"شما میدونید اندرو کجاست؟"
اون یه مرد با موهای قرمز بود....و اره زیاد خوب نبود اما اونم کت شلوار تنش بود....و چیزی که خیلی عجیب هست این ه که این اولین نفر تو روز نبود که میخواست اندرو و ببینه بلکه من حسابش از دستم در رفت ه بود
"اندرو تو اتاق شیشه ای"
من فک کنم حداقل 6نفر اونجا باشند...یعنی اندرو چیکار میکنه؟اونها باهم-نه نه نه من دوباره دارم همون کار و میکنممن میدونم میدونم نباید این کار و بکنم اما یکم سرک کشیدم فقط یکم عیبی نداره که داره؟
اون اتاق شیشه ای تو دید ادمای بار نیست شما اون و تو یک راه رو یی که قسمتیش به دستشویی ختم میشه میتونین پیدا کنید...
اون بعد از دستشویی درحالی که شما از اول راهرو نمیتونید اون رو ببینید چون اون یکم تو تاریکی هست من سمت اتاق شیشه ای قدم بر میداشتم و صدای باز شدن در دستشویی و اون خانم هایی که داشت باهم حرف میزدن خارج شدن؛ به من و پیشبندی که به اصرار اندرو بستم نگا کردند و به روشنایی رفتن.
من براهرو ال مانند که بالاخره به اتاق شیشه ای ختم میشه و تموم کردم. اونجا شکل بیمارستان شده بود اون چراغ های سفید و دیوار های سفید و اون میزی که حالا اون وسر بود و چند نفر دورش نشسته بودند...میز گرده؟یا نمیدونم یه جور دور همی دوستانه خصوصی؟

YOU ARE READING
Daze(H.S.Fanfiction)
Fanfictionچیزی و نگه داشتیم که دیگه بهش نیاز نداریم. (harry styles fanfiction) by me