5.قناری

28 6 11
                                    

"چارلی با من بحث نکن"
"مامان این کارو از من نخواه من نمیتونم انجامش بدم تو خودت میدونی"
"عزیزم متاسفم من میدونم اما این یک بار و ما مجبوریم لطفا بیا لیدز "
"مامان چرا این کارو با من میکنی؟.من  هنوز یک هفته است اومدم نیو"
"چارلی تو 6ماه داری میری و میای.6ماه تو این مهمونی شرکت نکردی باید زود بیای"
"مامان من فقط یک روز فقط یک روز براش وقت میذارم و دوباره بر میگردم"
من نمیخواستم برگردم لیدز حداقل تا کریسمس.امیدوارم چاک چندتا از شوخی های مسخرش و آماده کرده باشه چون من نمیخوام با اون ادما برخورد داشته باشم.
"چارلی عزیزم تو فرشته ی منی میدونستی که"
البته ماما!!!

"چارلی خوبی؟؟"
صدای امیلی از پشت سرم شنیدم به سمت امیلی برگشتم
"البته خوبم"
"اون مادرت بود؟"
"اره اون ازم میخواد برای یه دورهمی مسخره به لیدز برگردم اون خوب میدونه که من نمیتونم دورهمی مسخره رو تحمل کنم اما اون کلی برام دلیل آورده و ازم خواست برم من میدونم چقدر واسش مهم و نمیخوام بابت اش آسیب ببینه"
"تو خیلی مادرت و دوست داری.کاش منم همچین حسی راجب مادرم داشتم"
"اوه" بعد از مکث ادامه دادم"به نظر خوب نمیاد"
"اره افتضاح ه اون عوضی پدرم و ول کرد و از اینجا رفت"
"متاسفم امیلی"
"نباش "
"بیا من میرسونمت"
"فکر کردم ماشین نداری"من با تعجب به امیلی گفتم
"اه اره داشتم تو تعمیرگاه بود تو نمی دیدیش"
" باشه"
من سمت اتاقم رفتم تا حاضر شم
 
من تو ماشین امیلی نشسته بودم و سرم و به پنجره تکیه دادم و بیرون و تماشا کردم
"چارلی تو دوست پسر داشتی وقتی انگلیس بودی؟"
امیلی درحالی که دستاش روی فرمون بود به من گفت و نیم نگاه کوچکی بهم انداختیم
"اوه آره"
با یاد آوری پیتر و روزایی که باهم داشتیم باعث شد بیشتر بخوام برگردم به عقب و زندگیم و تو مسیر درست بندازم من رابطه های جدی زیادی نداشتم جز پیتر هیچ کی و نداشتم .
"اسمش پیتر ترویز بود.من  پیتر و از 16 سالگی میشناختم و من وقتی 18 سالم بود عاشقش شدم"

"این خیلی خوب اون الان کجاست؟"

اون الان کجاست؟اون به خاطر من رفت درسته چارلی به خاطر تو مرد اون جز تو هیچ کس و نداشت و تو بهش پشت کردی تو یک تیکه آشغالی که حتی نمیشه بازیافتت کرد.
یاد آوری پیتر همیشه باعث میشه یادم بیاد که چقدر عوضی بودم..و چطور تونستم دل تنها کسی و که فقط من و میخواست بشکونم.
"آخرین بار که ازش شنیدم رفته بود عراق نمیدونم هنوزم اونجاست یا  برگشته انگلیس"
"اوه متاسفم شما دیگه باهم نیستین؟"
"نه مشکلی نیست من و پیتر از وقتی من خواستم بیام نیویورک از هم جدا شدیم" لبخند کوتاهی که بعد از حرفم زدم فقط باعث شد امیلی بیشتر برام دل بسوزونه اما این اهمیت نداره.
"حتما خیلی دوسش داشتی چی شد که عاشقش شدی."بعد از مکثی که انگار فهمید چی گفت "چارلی میتونی نگی من فقط میخوام بهم نزدیک شیم"

"نه امیلی منم همین طور،خوب پیتر یه دانش آموز جدید بود که تازه اومده بود لیدز...منم تو مدرسه یک دانش آموز خرخون بودم که زبون اش دراز بود من دوستای خوبی داشتم اما زیاد تو جمع پسرا مورد توجه نبودم چون باهوش  بازی در میاوردم
 اما وقتی پیتر اومد.
 من روز اول که دیدمش بهم لخند زد و گفت تی شرت خوشگلی دارم
اما اون خوشگل نبود چون به لطف بچه ها پر از رنگ بود چون منم بازم زبون درازی کرده  بودم اونم به هرزه ی مدرسه.
...من یادمه که سریع رفتم  جلو آینه  و سعی کردم ببینم واقعا تی شرت من خوشگله من بعد از اون با دیدن صورت رنگی و چشمام که گریه کرده بود.فهمیدم من واقعا نمیتونم دل کسی و ببرم.
 اما پیتر با اینکه یه سال اخری بود که اومده بود مدرسه ما اما خیلی راحت باهم صمیمی شدیم اون پسر فوق العاده ای بود...اون خیلی راحت از من دفاع میکرد حتی با وجود داشتن زبونه تیزم که دعوا رو راه مینداخت.
بعد از مدرسه که رفت من بازم میرفتم پیشش اون تو خوابگاه بود که  من میرفتم اونجا و همه ی تکالیفم رو اونجا پهن میکردم و هر وقت دوستاش من و میدیدند با اصرار من و بیرون میکرد اما من فرداش بر میگشتم با بشینم با پیتر حرف بزنم.
این یک سال ادامه داشت تا اینکه من از مدرسه فارغ تحصیل شدم و تصمیم گرفتم برم دانشگاه پیتر خیلی کمکم کرد حتی بیشتر از مادرم.
پیتر بعد از این که به من گفت دوسم داره.
من از دوستام شنیده بودم که راجب نگاهای پیتر چی میگن تما هیچ وقت متوجه اش نبودم و خیلی دیر فهمیدم اما وقت یفهمیدم متوجه حس خودم بهش شدم و ما به مدت دوسال باهم دوست بودیم تا اینکه پیتر رفت تا تو ارتش باشه منم اومدم نیویورک" اه اره دوسال باهم دوست بودیم که 1سالش و زندگی من به طور کامل خراب شد
"تو هنوز دوسش داری؟"
من هنوزم از خودم این سوال و میپرسم
"نمیدونم"
"اما هنوز مطمئنم هیچ کس مثل اون تو زندگی من نمیاد و اون تنها مردی بود که اگر بازم ببینمش مطمئنم قلبم به تپش میوفته."
 من پیتر تو گریه هاش و عصبانیت هاش و دیدم و دیدم چطور همه چیز و بهم ریخت تا سعی کنه من و به زندگی برگردونه....و چرا تپش؟ چون اون تنها مردی بود که من و ول نمیکنه هیچ وقت این و مطمئن ام امیدوارم تو عراق بهش سخت نگذره.....

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Aug 30, 2017 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Daze(H.S.Fanfiction)Where stories live. Discover now