[امیل۲]

135 39 22
                                    

د.ا.ن لیام پین

وارد اتاقی که امیل برای استراحت کردن بهم داد،شدم
دیوار های اتاق چوبی بود و یه تخت بزرگ،کل اتاق رو گرفته بود
رفتم جلوتر و روی تخت نشستم

هوفی کشیدم و به دیوار اتاق خیره شدم
صدای باز شدن در رو شنیدم اما اصلا حال نداشتم سرم و برگردونم و ببینم کیه...

امیل سرفه کرد و گفت"مزاحم شدم؟"
من در جوابش فقط سرم رو تکون دادم

اومد جلوتر و روی تخت نشست
دست کوچیکش رو گزاشت روی دستم و سرش رو اورد بالا تا بتونه منو ببینه
*اصلا نمیتونم واسه دیدن زین صبر کنم!
یه لبخند بزرگ روی صورتش بود و از خوشحالی،چشمای سبزش برق میزد

-آره من...
میخاستم ادامه جملم رو بگم که فهمیدم من اصلا نمیدونم زین کیه!
-زین دیگه چه خریه؟

امیل دستش رو از روی دستام برداشت و از روی تخت اومد پایین
اخم بزرگی روی پیشونیش بود و تازه فهمیدم...گند زدم!

امیل داد زد"چرا اینجوری درموردش حرف میزنی؟"
از روی تخت بلند شدم و سعی کردم دست امیل رو بگیرم اما خودش نمیزاشت

دستم رو گزاشتم روی سرش و موهاش رو نوازش کردم
امیل دست به سینه بود و با اخم به یه جای نا معلوم خیره شده بود...به یه جایی غیر از صورت من!

-عاممم...ببخشید؟

*میدونی چیه؟اگه بفهمه اینجوری درموردش حرف زدی، تو رو هم میبره پیش دوستت

از این حرفش تعجب کردم و چند قدم رفتم عقب
-هان؟دوستم کیه؟...
بعد از چند ثانیه فکر کردن فهمیدم امیل داره درمورد اون ناشناس فاکی صحبت میکنه
اگه اون لعنتی نبود،من الان روی تخت نرمم خوابیده بودم!

وقتی که فهمیدم امیل با جدیت بهم خیره شده داد زدم"آهاااان!"
امیل صورتش رفت تو هم و دستش رو گزاشت روی گوشاش"چرا داد میزنی؟"

خندیدم و گفتم"ببخشید"
امیل سعی کرد جلوی خندش رو بگیره اما بعد از خندیدن من،اونم شروع کرد به خندیدن

رفتم جلوتر و روی زمین نشستم تا هم قد امیل بشم
-به هرحال...زین کیه؟

امیل دوباره اخم کرد و پشتش رو به من کرد
*باید توی جملت از کلمات بهتری استفاده کنی تا جوابتو بدم
یکی از ابروهام رو دادم بالا و سرم رو یکم کج کردم"مثلا از چه کلماتی؟"

طرف من برگشت و دستش رو گزاشت زیر چونش
*مثلا از کلماتی مثل...
امیل بعد از چند ثانیه فکر کردن دستش رو از زیر چونش برداشت و نیشخندی زد"مثل عزیزم"
وقتی که به کلمه 'عزیزم' رسید لحجه[لهجه؟] و صداش رو تغییر داد

با این حرف امیل مغزم هنگ کرد و نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم
امیل یکم اومد جلوتر و دستش رو جلوی صورتم تکون داد"حالت خوبه؟"
-هان؟...آهان!آره...آره خوبم

Life is pain, so is death[ziam]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang