ادوارد😐👆 بزنین رو عکس تا کامل شع
د.ا.ن آمایا مالیک
شت!این پسره دیگه داره زیاده روی میکنه...اما واقعا خوشم میاد وقتی یکی با زین اینجوری حرف میزنه
زین پوزخند زد و گفت"نشنیدم...میشه یه دفعه دیگه بگی؟"
اون پسر لبش رو برد سمت گوش زین و زمزمه کرد"مگه کری"
زین بلافاصله دستاش رو مشت کرد و چشماش رو روی هم فشار داد
اون پسر رو هل داد عقب و پسره با کون اومد روی زمین
دستم رو گزاشتم روی دهنم و با کم ترین صدایی که میتونستم،خندیدم"اگه یه بار دیگه ببینمت قسم میخورم زندت نمیزارم!"زین رو به اون پسر گفت و بعد با سرعت از این منطقه خارج شد
رفتم جلو و نشستم روی زمین
دستم رو گزاشتم روی موهاش و سرش رو نوازش کردم
اون پسر لبخند بزرگی زد و بهم خیره شد
"خب...اسم این پسر پررو چیه؟" گفتم و آروم خندیدم
"اگه پرنسس میزاشت زودتر خودم رو معرفی میکردم!به هرحال،من لیامم" اون گفت و نیشخند زداسمش خیلی عادی بود...معمولا خدمتکارا اسم های غیر عادی دارن...
"پس...مگه تو خدمتکار امپراطوری نیستی؟"
لیام سرش رو خاروند و به پایین خیره شد
"خب...عاممم...نمیدونم..."لیام گفت و با لبخند بی جونی بهم نگاه کرد
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم"اصلا به من هیچ ربطی نداره...ببخشید سوال کردم"از روی زمین بلند شدم و به سمت لیام برگشتم
دستم رو به سمتش دراز کردم تا با کمک دستم از روی زمین بلند شه
دستش رو گزاشت توی دستم و خودش رو به سمت بالا کشید
"ممنونم"گفت و حالا شلوارش که خاکی شده بود رو تکوند"کاری داری توی امپراطوری؟...منظورم اینه که...اگه کاری داری من میتونم کمکت کنم"لبم رو بردم سمت گوشش و زمزمه کردم"هر کاری!"
لیام بعد از حرف من،با دندوناش افتاد به جون لبش و اصلا متوجه نبود که لبش پر خون شده
"عاممم...هرکاری؟"اون گفت و خونی که روی لباش بود رو با آستینش پاک کرد
لبخند زدم و گفتم"هر کاری!"
اون سرش رو مثل بچه ها کج کرد"هر کاری؟" گفت و چشماش برق زد
"هر کاری! میدونی؟من بعضی وقتا نقشه هایی که برای دشمنامون میکشیدیم رو میبردم براشون،پس میتونی بهم اعتماد کنی!" گفتم و دستم رو گزاشتم روی موهاشلیام دستم رو از روی موهاش برداشت"اگه یه بار دیگه دستت رو بزاری روی موهام..."ادامه حرفش رو نگفت و فقط اخم کرد
"باشه کیوتی" گفتم و آروم خندیدم"خب...من میخام دوستم رو از زندانتون نجات بدم..."گفت و چشماش رو سریع بست"حالا میخای منو بکشی؟"
از این کارش خندیدم و دستم رو گزاشتم روی شونه اش"میتونیم با هم دوستتو نجات بدیم،بدون هیچ جنگی"
چشماش رو باز کرد و لبخند بزرگی زد"مرسیییی"جیغ زد و پرید توی بقلم
"خواهش"گفتم و اون بعد از چند ثانیه به خودش اومد و منو ول کرد

ESTÁS LEYENDO
Life is pain, so is death[ziam]
Fanficالان من بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم میتونی الان صدامو بشنوی؟ چون که ما میخایم اونو با صدای بلند بگیم حتی اگه کلماتمون بی معنی باشن آرزو میکنم که یه جایی،به یه نوعی هر کدوممون رو نجات بدم اما حقیقت اینه که من فقط یه پسر معمولیم