[The imperial gate]

232 33 5
                                    

د.ا.ن لیام پین

در زندان رو به سختی باز کردم و اومدم بیرون
از پله ها اومدم پایین و حالا روی زمین نسبتا خونی جنگل ایستاده بودم

"باید آموزش ببینی!"ادوارد یهویی گفت و از پله ها اومد پایین
یکی از ابروهام رو دادم بالا و بهش نگاه کردم"چی؟من؟"

ادوارد دستاش رو پشتش قفل کرد و شروع کرد به قدم زدن
"تو حتی بلد نیستی یه چاقو بگیری دستت"گفت و نیشخند زد

"از کجا میدونی؟"دستام رو مشت کردم و با اخم بهش نگاه کردم
جوابی نداد و فقط شونه هاش رو انداخت بالا

"حالا که اینجوریه..."روی زمین جنگل نشستم و ادامه دادم"من خستم!باید استراحت کنم"
ادوارد هوفی کشید و جلوی من،روی زمین نشست

"مثل اینکه از یه ومپایر،برای آزاد کردن من کمک گرفتی،هوم؟"
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم"من هیچوقت از یه ومپایر کمک نمیگیرم!"
"هیچوقت؟"
"هیچوقت!..."چونه ام رو خاروندم و ادامه دادم"به جز بعضی مواقع اضطراری!"
ادوارد با لحن بدی گفت"آهان!"

چند ثانیه بینمون سکوت بود و هردومون داشتیم به زمین نگاه میکردیم
ادوارد از روی زمین بلند شد و بعد از اینکه چند قدم از من دور شد داد زد"بلند شو"
من ناخوداگاه از روی زمین بلند شدم و یکم از ادوارد دور شدم

"دیگه هیچوقت اینکار رو نکن!"ادوارد بدون اینکه برگرده و به من نگاه کنه گفت
قبل از اینکه بخام بگم-برای چی؟- یا -دوست دارم اینکارو بکنم- ادوارد داد زد"هیچوقت!مگر اینکه قصد خودکشی داشته باشی که خودم،کارت رو تموم میکنم!"

اون برگشت سمت من و چند قدم اومد نزدیک تر
با لحن آروم تری گفت"چی گفتی بهش؟"

دستام رو پشتم قفل کردم و بدنم رو تکون دادم که یکم از استرسم کم بشه
"عاممم...چیزه خاصی نگفتم..."
"هر اتفاق کوچیکی که افتاده رو برام تعریف کن!"
"خب اول که یه دختر و پسر بودند. بعد من با پسره دعوام شد و اون قهر کرد و رفت.بعدش من اسمم رو به اون دختره گفتم،اونم گفت..."
"اسم و فامیلت رو گفتی؟"ادوارد وسط حرفم پرید

یکم فکر کردم و گفتم"یادم نیست!"
"خب؟"
"آهان!کجا بودم؟...به هرحال چیزی که مهمه اینه که اونا،نمیدونن من انسانم"
ادوارد یکی از ابروهاش رو برد بالا و گفت"چی؟چطوری؟"
لبخند بزرگی زدم و گفتم"من دیگه رباتم!..."لبخندم محو شد و ادامه دادم"البته یه ربات خدمتکار..."
ادوارد خندید و گفت"از اون ربات خنگا؟"
چشمام چرخوندم و جواب دادم"من استثنایی ام.ربات باهوش!"

"خب ربات باهوش،نمیخای برم سر اصل مطلب؟"
"مگه این اصل مطلب نبود؟"
ادوارد زیر لب گفت"چه ربات باهوشی!"
دست به سینه شدم و گفتم"شنیدم چی گفتی!"
شونه هاش رو انداخت بالا و جواب داد"مشکلی نداره..."
هوفی کشیدم و گفتم"پس برو سر اصل مطلب"

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Feb 09, 2018 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Life is pain, so is death[ziam]Where stories live. Discover now