22_رویاهای صادقانه

401 70 8
                                    

قبل از شروع این پارت،این پارت ی اتفاقی میفته که من علاوه بر پارت۱۷این پارت هم دوست دارم
لطفن بترکونیدش😂♥

_______________________________

داستان ازدید لیز

تو جنگل همین طور میدویدم صدا توپ وخمپاره میومد...
رسیدم ب وسط جنگل ،تو یک لحظه ی عالمه سرباز از پشت درخت ها بیرون اومدن.لباس فرم های سیاه تنشون بود.(لباس اس اس های نازی ها)
چشم های آبی داشتن اکثرشون که توش سنگدل بودن موج میخورد کم کم ب سمتم اومدن.
من عقب عقب شروع کردم ب قدم گذاشتن... یکی شون اسلحه اشو سمت من گرفت؛ماشوروچکند با صدا شیلک از خواب پرید شروع کردم به جیغ زدن.

یهو‌در اتاقم باز شد ولیام اومد تو گفت: هعی هعی لیزا اروم باش فقط خواب بود.
به سمتم اومد و منو بغل کرد و رو تخت کنارم نشست.
هق هق گریه میکردم ،لیام موهامو نوازشی کردوکمرم رو میمالند تا اروم شم وگفت:ششش تموم شد ی خواب بود...میخوای بهم‌ بگی؟
_یسری سرباز میخواستن منو بکشن تو جنگل...

_اووو خواهر کوچولو من....همش تاثیر اون عکسا ودفترچه...ششش
اروم کمرمو مالوند تا اروم شم.

یکم که اروم تر شدم ب ساعت نگاه کردم ساعت چهار صبح بود.لیام هم بد خواب کرده بودم.

با خجالت نگاهش کردمو گفتم: ببخشید...بیدارت کردم.
لیام گفت:ششش...همیشه رو من  حساب کن...
بعد اروم پیشونیمو بوس کرد و منو رو تخت خوابوند پتو را روم کشید وگفت:سعی کن ب چیز های خوب فک کنی...مثلن هری!
یهو قیافه اشو کج وکوله کرد منم محکم زدم ب بازوشو گفتم: لیییییییی!
خندید وگفت:خب! حالت خوبه پس من برم...خوب بخواب عزیزم.
از اتاق بیرون رفت.
هری؟!من از عصر بود ازش خبری نداشتم.
گوشیم رو از میز کنار تختم برداشتم و چکش کردم هیچ خبری ازش نبود نه تکسی نه میس کالی.
چشم هامو روی هم گذاشتم سعی کردم بخوابم.
نمیدونم چند ساعت گذشته بود که دیدم ؛سر وصدا میاد.
یکم توی جام جا بجا شدم وسعی کردم بخوابم اما صداها نمیذاشت.
با چشم های بسته  تو تختم نشستم که بین صدا هایی که از پایین میومد صدای خاله آنه رو تشخیص دادم.
از حرفی که زد یهو چشم ها بازشد، سریع بلند شدم صورتمو شستم موهامو شونه زدم با همون لباس خواب که یک تاپ وشلوارک بود رفتم طبقه پایین.

آنه‌نشسته بود پیش مامانم تو اشپزخونه ونگران بود،لیام هم ایستاده بود هعی با گوشیش شماره میگرفت.
نگاهشون کردم وگفتم:چ خبره؟

لیام تا منو دید انگار جون گرفته باشه گفت:لیزا... هری از دیشب رفته از خونه بیرون‌برنگشته خاله نگرانشه، تلفنش هم جواب نمیده!
لیام داشت با چشماش بهم میفموند که بهش زنگ بزنم.
دیدم مامان و آنه دارن منو نگاه میکنن؛ گفتم:بذار منم ی زنگ میزنم،گوشیم تو اتاقمه.

They Don't Know About Us[H.s]Donde viven las historias. Descúbrelo ahora