داستانِ " جئون را بین"
625 سال قبل...
قسمت سی و هفتم – خداحافظ کیم تهیونگ
تهیونگ خودش رو به جلوی پرده ی ابریشمی رسوند و با دیدن را بین پرسید:" خدای من! راب! حالت خوبه؟"
را بین که اشک توی چشم هاش جمع شده بود قدمی جلو گذاشت:" آره... تـ..ـو و اسپارک چطورید؟"
" خوبیم." با بغض پنهانی گفت و سعی کرد شوخی کنه:" اسپارک اینجا کلی دوست پیدا کرده." این رو گفت و به یک سِنتور که احتمالا در مدتی که توی دنیای بیگانه بود باهاش آشنا شده بود اشاره کرد، بنظر می اومد صمیمت کمی هم بین شون شکل گرفته چون وقتی تهیونگ این رو گفت خندید.
را بین هم بی اختیار لبخند زد اما ناگهان تهیونگ چیزی رو پرسید که را بین آرزو کرد کاش نمی پرسید:" از جونگ گوک و نوتیرن خبر داری؟"
" آ... خب... اونا..."
اما همون لحظه پادشاه الف وارد شد و را بین رو -موقتا- از جواب دادن به اون سوال نجات داد.
با ورود مرد دانا، همه در هر دو طرف تعظیم کردن. پادشاه الف مرد بسیار با فراست و عاقلی بنظر می رسید و این از تمام حرکاتش مشهود بود.
پادشاه با آرامش نگاهی به جمعیت انداخت و شروع کرد:" سلام و درود به همه ی شما. ارتباط ناگهانی ای که رخ داد، زمان رو در دنیای ما کاملا متوقف کرده و هر چقدر ما این ارتباط رو طولانی تر کنیم دیوار ها ضعیف تر میشن و ما نمی خوایم اونا فرو بریزن... پس ناچارا باد خیلی زود این تماس رو قطع کنیم."
بانو الف شروع کرد:" باعرض احترام عالیجناب. اگه شما می گید که زمان متوقف شده شکی در اون نیست. گذر زمانِ ما هم بسیار کند شده... حالا باید چیکار کنیم؟ سعی کردیم دیوار رو باز کنیم اما اتفاقی نیافتاد."
پادشاه تایید کرد:" ما هم تلاش کردیم اما بی فایده بنظر می رسید، حالا که ارتباطی از جنس جادو برقرار شده، بیایید از هر دو طرف تلاش کنیم. " بعد چشم غره ی کوتاهی رفت:" من حرف هایی با پسرانم دارم که دوست دارم وقتی در دسترسم هستند زده بشه."
را بین ب اختیار از این تهدید پدرانه لبخند زد و به پسران پادشاه نگاه کرد.
همه موافق تلاش مجدد بودن، پس پادشاه گفت:" همه جمع بشید. اگر ما نتونیم این کار رو انجام بدیم پس این کار فقط میتونه به وسیله ی توتم دیگه ای که جناب تهیونگ برامون گفتن انجام بشه و این شمایید که باید به دستش بیارید. . . دنیای بزرگی دارید ولی همه چیز به اون جسم کوچیک بستگی داره."
در سمت دنیای الف ها، همه ی دارندگان جادو جمع شدن و در دنیای انسانها هم را بین و بانو الف به همراه سه الف کنار توتم ایستادن.
الف ها چیزهایی زمزمه کردن و بانو الف و سه الف جوان در زمزمه شون شریک شدن... اما بعد از چند دقیقع تلاش اتفاقی نیافتاد.

YOU ARE READING
Last Keeper + Season 3 updating 🔰
Mystery / Thrillerخونه رو ترک کردم. تمام چیزی که اون روز با خودم داشتم کوله پشتی و تخته اسکیتم بود، به علاوه ی مبلغ نسبتا قابل توجهی پول که پدر بزرگم برام به ارث گذاشته بود. خوشبختانه سن قانونی در مورد وراثت تو کشور من 16 سال بود و وقتی دو ماه پیش پدر بزرگ ما رو ترک...