آخر داستان یه رای گیری مهم هست بی زحمت شرکت کنید.
برای کسانی که براشون سوال شده داستان وی.کوک هستش یا کوک.وی... باید بگم من معتقدم اسم کاپلا ریتمیه... نه اینکه هر کی تاپه اسمش اول بیاد اما اگر براتون انقدر مهمه... باشه، کوک تاپ داستان ماس هر چند من بیشتر ورس می بینم شون... هر چند که این داستان رمنس نیست پس بیشتر روی تخیلاتش تمرکز کنید.نیروانا، زمان حال
قسمت پنجاه – خداحافظ نیروانا
لگد خشمگینی به نیمکت کنار دیوار زدم اما وقتی شانس به جهت من نباشه پام به کناره ی نیمکت خورد و خیلی وحشتناک تیر کشید...
تازه روی نیمکت نشسته بودم و داشتم توی دلم و زیر لب به خودم فحش می دادم که کریس وارد سالن شد:" آه بالاخره پیدات کردم!" این رو گفت و نزدیکتر اومد:" دنبالت می گشتم... هرجا می رسیدم تازه از اونجا رفته بودی!"
سعی کردم عادی بنظر بیام:" من تازه الان فهمیدم باهام کار داری..." اگر من قرار بود چنین گروهی رو رهبری کنم باید مراقب می بودم مسائل شخصیم و ناراحتی های خودم وارد مسائل مهم دیگه نشه.
" اشکالی نداره. این عجله کردن داره همه مون رو دیوونه می کنه. حالا بیا..."
به سالنی که درست کنار سالن تمرین بود رفتیم... اونجا هم به بزرگی سالن تمرینات ورزشی و رزمی بود اما با دکوری متفاوت، اونجا سالن تیراندازی بود.
کریس برای شروع اسلحه هایی رو نشونم داد که حتی تصورش رو هم نمی کردم... خوش ساخت، سبک و کاملا راحت موقع استفاده.
حدس می زدم که به احتمال زیاد همه شون اختراع جونگده و تیمش بودن.
کریس شروع کرد:" انتظار زمان بیشتری رو داشتم و تمرینات اینجا قرار بود امروز شروع بشه و تا سه روز ادامه داشته باشه اما بخاطر تغییر توی برنامه ریزی زمان ما برای تمرین فقط بقیه ی امروزه..."
کریس بر خلاف ظاهر جدیش آدمی بود که میشد نسبتا راحت باهاش صمیمی شد. رفتار خاص خودش رو داشت اما میتونستم حس کنم اون جدیتی که تو نگاه اول ایجاد می کنه، تمام بعد های شخصیتش رو تعریف نمیکنه.
تا زمان شام اونجا بودم... و میتونستم بگم اصلا احساس خستگی نمی کردم!! به علاوه، این کار اونقدر جالب بود که گاهی می تونست چند دقیقه ذهنم رو از تهیونگ جدا کنه... که در نتیجه، هر لحظه کمتر دلم می خواست ساعت تمرینم به آخر برسه...و در آخر کریس تقریبا مجبور شد تا من رو بزور از اونجا بیرون بکشه!
اما حق با اون بود. باید برای فردا استراحت می کردم. تو راه برگشت پرسیدم:" فردا چه ساعتی میریم؟ میدونی؟"
" فقط میدونم که باید ساعت 8 تو تالار توتم باشیم و فکر کنم بیدار باش اصلی ما ساعت 6 باشه."

DU LIEST GERADE
Last Keeper + Season 3 updating 🔰
Mystery / Thrillerخونه رو ترک کردم. تمام چیزی که اون روز با خودم داشتم کوله پشتی و تخته اسکیتم بود، به علاوه ی مبلغ نسبتا قابل توجهی پول که پدر بزرگم برام به ارث گذاشته بود. خوشبختانه سن قانونی در مورد وراثت تو کشور من 16 سال بود و وقتی دو ماه پیش پدر بزرگ ما رو ترک...