لو یکم پیش هری موند تا بلکه هری زبون باز کنه و حرفی بزنه. اما خب، بیفایده بود. بعد از حدود نیم ساعت لو از هری خدافظی میکنه و میره. افتاب غروب کرده بود و هوا روبه تاریکی میرفت. هری همونجا نشسته بود و به یه نقطه ی نامعلومی خیره شده بود. سکوت حکم فرما بود و تنها صدایی که شنیده میشد صدای نفس کشیدنای هری بود.
ویبره ی گوشی هری رو هوشیار کرد.گوشی و از تو جیبش دراورد و به صفحه ش نگاه کرد.
جما!"الو جما."
"سلامهری خوبی؟"
"سلام تو خوبی؟"
"مرسی، کجایی؟"
"بیرونم دارم میرم خونه."
"نه بیا اینجا، شام پیش منین."
"مرسی ولی من خستم ترجیح... ."
"ترجیح میدی ساکت شی و بیایی پیش خواهرت. میبینمت خدافظ."
قبل از اینکه هری کلمه ای بگه جما تلفن رو قطع کرد. اون اصلا حوصله ی مهمونی و نداشت. دلشمیخواست تنها باشه. به ناچار از جاش بلند شدو حرکت کرد و بعد از حدود 20 دقیقه به خونه ی جما رسید. زنگ خونه رو زد. جما با خوش رویی درو به روی هری باز کرد.
هری جمارو بغل کرد و گفت:
"میدونم بی معرفتم و بهت سر نزدم اما تو مهربون تر از اون چیزی هستی که بخوای منو نبخشی. اینطور نیست جما؟""چاره ای جز این ندارم."
هری خوشحال بود از اینکه جما از دستش دیگه دلخور نیست.
"چخبر، مایکل کجاست؟""از طرف شرکتشون رفته ماموریت."
"و توام از موقعیت سو استفاده کردی و ماهارو دعوت کردی."
"هم اره هم نه. بیشتر دلتنگتون بودم."
"اها، پس کو مامان؟"
"زنگ زدم گفت خودش یکم دیر تر میاد. هری؟ میخوام باهات حرف بزنم."
"ببین جما من انقدر خستم که حوصله ی نصیحت ندارم."
"کی خواست نصیحت کنه حالا."
"چرا دیگه، الان میخوای بگی تاکی میخوای نگهبان شب باشی، کی میخوای یه شغل ابرو مندانه داشته باشی و و و. خودمم خسته شدم. دو سه ماه دیگه درسم تموم شه بهتر میتونم یه شغل خوب پیدا کنم."
جما انگار که جواب سوالاشو از هری گرفت یه لبخند بهش زد و به سمت اشپزخونه رفت.هری هم پشت سرش راه افتاد. جما همونطور که مشغول اشپزی بود با هری صحبت میکرد.
"مامان میگه جدیدا یه چیزیت شده."
"مثلا؟"
"نمیدونم. مثلا اینکه خیلی خود دار شدی، حرف نمیزنی و... کلا از بقیه فراری ای."
"من چیزیم نیست."
"میدونم راستشو نمیگی اما هرچی که هست میتونی به من بگی. بهت قول میدم که بجای ترد کردنت کمکت کنم هری."
خب، هری حرفا و مشکلات زیادی و داشت که توی خودش ریخته بود و دلش میخواست که
اینارو به یکی بگه. اما خب اون درون هری یه حس ترس وجود داشت و باعث میشد هری سکوت کنه.بعد از خوردن شام، انه پیش جما موند. خیلی به هری اصرار کردن که بمونه؛ اما اون درس و دانشگاهشو بهونه کرد و راهی خونه شد.
وقتی که بخونه رسید تازه یادش افتاد که صبح سوزان اومده بود به دیدنش ولی اون خواب بود. تصمیم گرفت که فردا بعد از تموم شدن کلاسش حتمن باهاش قرار بزاره و به دیدنش بره.
"لعنتی.فردا دانشگاه، لویی، سوالای پی در پی و.. . اوه خدای من."
هری این جمله رو با خودش تکرار کرد و با یاداوری اینکه فردا قراره مورد هجوم سوالای لو و رفیقای دیگش قرار بگیره یه غم بزرگی سراغش اومد.
خودشو رو تخت پرت کرد و سعی کرد که بدون هیج افکار مزاحمی یه خواب راحت داشته باشه.
.......
باشه باشه، کم بود، خوبم نبود چون کلا پارتو عوض کردم. و اینکه تاکید میکنم
نظر نظر نظر نظر
همین دیگه
Love sarah♥️

STAI LEGGENDO
kraken 《 By: Sarah.Styles ~ [ Z.S ] 》
Fanfictionکراکِن! اصلا کراکن چی بود؟ یه وسیله؟ یه شخص؟ نمیدونم، هرچی که بود زندگیمو تغییر داد، خاطرات خوب و بدی و برام رغم زد و از همهمهم تر هم اونو بهم رسوند هم از من گرفتش!