Part11

313 56 11
                                    

هری تا جایی که چشماش میدید به رفتن زین نگاه کرد. ماشین زین دور تر و دور تر شد ؛ ریز و ریز تر شد تا موقعی ای که کاملا از دید گاه هری خارج شد.

به سمت در خونه حرکت کرد و به آرومی در رو باز کرد. وارد خونه شد و در پشت سرش بست. نوری که از لای درز اتاق آنه میومد نشون دهنده ی این بود که آنه هنوز بیداره.

هری تقه ای به در زد و وارد اتاق مادرش شد‌‌.
آنه روی تخت نشسته بود و زیر نور کوچیکی مشغول کتاب خوندن بود. آنه که متوجه ی ورود هری شد سرش و اورد بالا و همونطور که عینکش رو از چشماش برمیداشت به هری لبخند زد.

هری تو چارچوب در وایستاده بود و معصومانه به مادرش خیره شده بود.
"چرا نخوابیدی مامان؟"
"هم نگرانت بودم، هم خوابم نمیبرد."
هری نزدیک تخت آنه شد و پایین تخت نشست.

دستای گرم مادرش رو تو  دستای سرد خودش قفل‌کرد. اونشب دلش میخواست مثل دوران بچگیش خودش رو تو بغل آنه جا کنه ؛ طوری که اغوش آنه مثل یه دیوار محافظ برای اون باشه.
اون روحیه ی لطیفی داشت و تنها کسی که از این روحیه ی لطیف مراقبت میکرد مادرش بود.

هری سرش رو به زانوی آنه تکیه داد. آنه با یک دستش دستای هری لمس میکرد و با دست دیگه ش موهای هری و نوازش میکرد. اتاق غرق در سکوت بود و این صدای نفس کشیدن اون ها بود که به گوش میرسید‌.

بغض سختی تو گلوی هری نشسته بود. کنار اومدن با مرگ دوستش یکم بیش از اندازه برای  اون سخت بود. بغض گلوشو ول کرد و راهشو به سمت چشماش تغییر داد. چشمای سبزش پر شد از اشک. اشکای خیس و داغی که جاری میشدن صورتش رو میسوزوند. اون بی صدا اشک میریخت بدون اینکه آنه این رو بفهمه.

آنه ساعت ها موهای هری رو نوازش کرد. دستای آنه برای هری رنگ سفیدی بود که با هر بار  نوازش سر اون سیاهی هارو به خودش میگرفت.
انرژی های مثبتی که آنه به هری انتقال داد هری و اروم کرد‌. حالا اون درست شبیه پسر بچه ی مظلومی شده بود که اروم ، روی پاهای مادرش به خواب رفته بود.

...........
ویبره ی گوشیش اونو از خواب عمیق و دوست داشتنیش بیدار کرد. گوشیو از تو جیبش دراورد. 3 تماس بی پاسخ از لویی! ساعت کوشی 10:30 رو نشون میداد. کش و قوسی به خودش داد و به ارومی از جاش بلند شد و از اتاق انه خارج شد.

بدنش کوفته شده بود و لباساش تو تنش سنگینی میکردن. به سمت حموم حرکت کرد و یک دوش آب گرم گرفت. از حموم بیرون اومد. پیرهن و جین مشکی ش رو پوشید‌. طبق عادت دکمه های اخر پیرهنش رو باز گذاشت. کت مشکیش رو هم پوشید و برای اخرین بار تو آیینه به خودش نگاه کرد. از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه کرد. طبق معمول هوای ابری و بارونی. تو هر موقع از سال شاهد همچین هوایی تو لندن بود.

از اتاق بیرون رفت سوییچ ماشینش رو برداشت و به سمت قبرستون حرکت کرد.

بعد از 10 مین به اونجا رسید.ماشینش رو گوشه ای پارک کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. جمعیتی رو دید که فهمید باید به سمت اون جمعیت حرکت کنه. از بین اون افرادی که تجمع کرده بودن فقط بابای سوزان رو میشناخت. چند تا مرد تابوت سوزان و برداشتن و داخل گودالی که کنده بودن گذاشتن.

هری به تابوتی که حالا چند متر زیر زمین فرو رفته و اروم اروم روش خاک میریزن خیره شده بود و بی صدا اشک میریخت.

بارون ریزی درحال بارش بود. مراسم خاکسپاری سوزان به ارونی برگذار شد. هری به سمت بابای سوزان رفت و با اون سلام و احوال پرسی کرد.
نگاهی به سر تا پاهای اون انداخت. بابای سوزان سرحال تر از همیشه بود ؛ فقط چشماش به خاطر گریه ی زیاد کبود شده بودن.

این وضعیت  باعث شد که سوالای بی پاسخ و گیج کننده ای سراغ هری بیان. اما اون سعی کرد اهمیتی نده. اما موفق نشد. حرفای زین درمورد پدر یوران تو سر هری اکو شد و هری بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای گیج شده بود.

بعد از تموم شدن مراسم هری به سمت ماشینش حرکت کرد و بین راه زین و دید.

کت و شلوار مشکی و به همراه پیرهن یقه داری پوشیده. سر تا پا مشکی! و این باعث شده بود که چشمای زین بیشتر از قبل‌جلوه داشته باشن.

هری به ارومی و زیر لب به زین سلام کرد و زین با لبخند خاصی جوابشو داد‌. زین از هری درخواست کرد که ناهار رو باهم باشن اما هری بی حوصلگی و درس هاش رو بهونه کرد و زین رو همراهی نکرد.

اون خسته بود ؛ خسته ی جسمی نه. خسته ی روحی. اون توانایی این همه اتفاق عجیب به همراه سوالای متعدد و بی پاسخ رو نداشت و این موضوع هری و کلافه میکرد‌.
دلش میخواست بره خونه و خودش رو با جزوه ها مشغول کنه تا بلکه از اشفتگی در بیاد....

.................
ووت و کامنت فراموش نشه

Love, Sarah❤

kraken   《 By: Sarah.Styles ~  [ Z.S ] 》Where stories live. Discover now