"من گیام."
"ودف؟؟ بخاطراین بود که از ما دوریمیکردی؟؟؟ هری این که عیب نیست. این... این خیلی دوست داشتنیه."
"شاید در ظاهر اینطور بنظر برسه لو. ولی خودتو بزار جای من. اگه من به شماها میگفتم کوچیک ترین حرکتی که میکردم حرفای زیادی پشتم در میومد و ... "
"چرت و پرتای مغزت پس زدن و داری حسابی چرت میگی هری. این زندگی تو نه دیگران. هرطوری که عشقت میکشه لباس بپوش، زندگی کن ، تفریح کن و ... . واقعا ازت بدم اومد که سر این موضوع به این کوچیکی انقدرترس داشتی.
چرا ما باید پست بزنیم یا تردت کنیم؟ هیچ با خودت فکر کردی؟ معلومه که نه. آه، الانم برو حاظر شو میخواییم بریم.""من نمیام."
لویی به سمت هری حجوم برد. هری سریع از جاش بلند شد و از لویی فاصله گرفت.
"برو حاظر شو تا نیومدم بزنم تو فکت."
"بیا بزن ولی من نمیام."
لویی با اخم ساختگی ای نزدیک هریمیشه.
"تو یک احمقی هری ازت متنفرم ولی در عین حال دوست دارم برو (bro) . اصرارت نمیکنم. هرجور راحتی. فعلا."
لویی این رو گفت و از خونه رفت بیرون. هریاحساس عجیبی داشت. احساس سبکی ؛ احساس میکرد روحش سبک شده و میتونه راحت ترنفس بکشه. خوشحال بود از اینکه لویی خیلی معمولیبا این قضیه برخورد کرد. شاید هری یکم زیادی شلوغشکرده بود اما مهم اینه که الان به لوییگفته و فقط آنه مونده که اون رو در جریان بزاره.
..........
فردای اون روز وارد دانشگاه که شد تونست سنگینی نگاه تمام بچه ها ی اون جارو روی خودش احساس کنه. سرشو انداخته بود پایین و بدون مکث وارد کلاس شد و خودش رو با کاغذ و خودکار سرگرم کرد. بعد از چند دقیقه تنهایی لویی هم وارد کلاس میشه.
"هی چطوری."
"بدنیستم."
"پسر دیشب حسابی جات خالی بود تو مهمونی. میدونی چیه هری تو الکی نگران این بودی که توسط ماها ترد شی. من دیشب همه چیو گفتم و همه استقبال کردن و .... "
"چی داریمیگی تو؟"
"من به همه گفتم که تو ... "
"لو چی داری به من میگی؟ تو به همه گفتی؟ یعنی نمیتونی 5 ثانیه یه چیزی و تو دهنت نگه داری؟ وای خدایمن لو چیکار کردی؟ من تو رو نگه دار رازهام میدونستم. "
"شلوغش نکن. عوض تشکرت که کارتو راحت کردم."
"ببند دهنتو. حالا فهمیدم چرا هنوز نیومده همه به من خیره شدن و... "
"هری من.... "
"دهنت رو ببند لویی. نمیخوام هیچ چیز دیگه ای بشنوم."

YOU ARE READING
kraken 《 By: Sarah.Styles ~ [ Z.S ] 》
Fanfictionکراکِن! اصلا کراکن چی بود؟ یه وسیله؟ یه شخص؟ نمیدونم، هرچی که بود زندگیمو تغییر داد، خاطرات خوب و بدی و برام رغم زد و از همهمهم تر هم اونو بهم رسوند هم از من گرفتش!