Part 18

249 44 22
                                    

با خدافظی کوچیکی تلفن و قطع کرد. هری خوشحال‌ بود از این که شب قراره زین و ببینه. با لبخند خاصی به یک نقطه ی نامعلومی‌خیره شده بود. اما با یاداوری اینکه
"ما فقط دوستیم نه چیز دیگه ای"
لبخند از روی صورتش محو شد و به خودش اومد. هری آنه رو صدا زد که حاظر شه و باهم دیگه برن خونه. بعد از چند دقیقه ، آنه به همراه چمدونش به سمت هری اومد.

"جما ممنونم ازت."

"کاری نکردم. خیلی زود داری‌ میبریش."

"نه خیلیم زمان مناسبیه. بازم مرسی بابت همه چی خدافظ"

هری اینو گفت و از خونه زد بیرون و منتظر شد تا آنه از دخترش خدافظی کنه.  آنه از خونه بیرون اومد و سوار ماشین شد. هری وقتی دید آنه نشسته سریع ماشین و روشن کرد و راه افتاد.

بعد از چند دقیقه به خونه رسیدن. حضور آنه خونه رو گرم و روح دار‌کرده بود. هری‌ از وجود گرم آنه تو خونه لذت میبرد.

آنه تو اتاق مشغول جابه جا کردن لباس هاش بود ؛ هری با خودش فکر میکرد که چه زمانی‌مناسب تر از الان که بخواد همه چیو به آنه بگه. دوتا فنجون قهوه درست کرد و منتظر شد تا آنه بیاد. هری قهوه هارو اورد و جلوی آنه نشست.

آنه با یه لبخند خاصی به هری‌نگاه میکرد.

"خب؟"

"چی خب  مامان؟"

"چه اتفاقی افتاده؟"

"ها؟ چیزی نشده که. من فقط خواستم دو تا فنجون... "

"هری! من بچمو خوب میشناسم بگو چی شده؟"

"عاا راستش ... "

صدای زنگ در مانع حرف زدن هری شد. هری از جاش بلند شد و رفت در و باز کرد.

"هری!"

"لویی؟ اینجا چیکار میکنی؟"

"میخواستم ازت عذر خواهی کنم بابت ماجرای بچه ها و دهن لقی من."

"کامعان اصلا مهم نیست. ولی سعی کن کمتر دهنتو وا کنی."

صدای آنه از پذیرایی اومد.

"هری ؟ کی پشت در؟"

"کسی نیست مامان لوییه."

"خب چرا نمیگی بیاد تو."

لویی از خدا خواسته هری و کنار زد و وارد خونه شد و مشغول خوش و بش با آنه شد.

"راستی آنه هری باهات صحبت کرد؟"

"راجب چی لوییس؟"

"راجب اینکه گرا ... "

هری که دید لو دوباره داره دهن لقی میکنه کتفشو و محکم گرفت و باعث شد لو از درد نفسش بره و ساکت شه.

"مامان من و لویی یکم درس داریم میریم تو اتاق."

آنه با چهره ی تعجب کرده به هری خیره شده بود و به آرومی سرشو تکون داد. هری همونطور که کتف لویی و محکم گرفته بود به سمت اتاق حرکت کردن.

kraken   《 By: Sarah.Styles ~  [ Z.S ] 》Donde viven las historias. Descúbrelo ahora