با خدافظی کوچیکی تلفن و قطع کرد. هری خوشحال بود از این که شب قراره زین و ببینه. با لبخند خاصی به یک نقطه ی نامعلومیخیره شده بود. اما با یاداوری اینکه
"ما فقط دوستیم نه چیز دیگه ای"
لبخند از روی صورتش محو شد و به خودش اومد. هری آنه رو صدا زد که حاظر شه و باهم دیگه برن خونه. بعد از چند دقیقه ، آنه به همراه چمدونش به سمت هری اومد."جما ممنونم ازت."
"کاری نکردم. خیلی زود داری میبریش."
"نه خیلیم زمان مناسبیه. بازم مرسی بابت همه چی خدافظ"
هری اینو گفت و از خونه زد بیرون و منتظر شد تا آنه از دخترش خدافظی کنه. آنه از خونه بیرون اومد و سوار ماشین شد. هری وقتی دید آنه نشسته سریع ماشین و روشن کرد و راه افتاد.
بعد از چند دقیقه به خونه رسیدن. حضور آنه خونه رو گرم و روح دارکرده بود. هری از وجود گرم آنه تو خونه لذت میبرد.
آنه تو اتاق مشغول جابه جا کردن لباس هاش بود ؛ هری با خودش فکر میکرد که چه زمانیمناسب تر از الان که بخواد همه چیو به آنه بگه. دوتا فنجون قهوه درست کرد و منتظر شد تا آنه بیاد. هری قهوه هارو اورد و جلوی آنه نشست.
آنه با یه لبخند خاصی به هرینگاه میکرد.
"خب؟"
"چی خب مامان؟"
"چه اتفاقی افتاده؟"
"ها؟ چیزی نشده که. من فقط خواستم دو تا فنجون... "
"هری! من بچمو خوب میشناسم بگو چی شده؟"
"عاا راستش ... "
صدای زنگ در مانع حرف زدن هری شد. هری از جاش بلند شد و رفت در و باز کرد.
"هری!"
"لویی؟ اینجا چیکار میکنی؟"
"میخواستم ازت عذر خواهی کنم بابت ماجرای بچه ها و دهن لقی من."
"کامعان اصلا مهم نیست. ولی سعی کن کمتر دهنتو وا کنی."
صدای آنه از پذیرایی اومد.
"هری ؟ کی پشت در؟"
"کسی نیست مامان لوییه."
"خب چرا نمیگی بیاد تو."
لویی از خدا خواسته هری و کنار زد و وارد خونه شد و مشغول خوش و بش با آنه شد.
"راستی آنه هری باهات صحبت کرد؟"
"راجب چی لوییس؟"
"راجب اینکه گرا ... "
هری که دید لو دوباره داره دهن لقی میکنه کتفشو و محکم گرفت و باعث شد لو از درد نفسش بره و ساکت شه.
"مامان من و لویی یکم درس داریم میریم تو اتاق."
آنه با چهره ی تعجب کرده به هری خیره شده بود و به آرومی سرشو تکون داد. هری همونطور که کتف لویی و محکم گرفته بود به سمت اتاق حرکت کردن.

ESTÁS LEYENDO
kraken 《 By: Sarah.Styles ~ [ Z.S ] 》
Fanficکراکِن! اصلا کراکن چی بود؟ یه وسیله؟ یه شخص؟ نمیدونم، هرچی که بود زندگیمو تغییر داد، خاطرات خوب و بدی و برام رغم زد و از همهمهم تر هم اونو بهم رسوند هم از من گرفتش!