-«بکهیون؟»
بدنم لرز ظریفی بر می دارد. صدایش که در گوشم می پیچد، بیش از حد واقعی است، بیش از حد نزدیک و بشدت زنده.
مغزم قفل می شود. بی اراده گردنم را حرکت می دهم تا نگاهش کنم ولی قبل از اینکه چشمم به او بیفتد با یاد آوری چیزی یخ می کنم، وقتی که به هم نگاه می کنیم، دیگر از دلتنگی در چشم هایم خبری نیست. به جای آن یک پرسش محکم هست: “چرا؟”
صورتش خوش تراش تر و بالغ تر از گذشته، با احساسات زیادی نقاشی شده است؛ حیرت، نگرانی، ناباوری و حس دیگری که نمی توانم تشخیصش بدهم.
اما چهره ی شکسته و رنگپریده ی من فقط سه چیز را بازتاب می دهد، خستگی، خستگی و یک سوال بزرگ و مهم که مثل یک غده ی سرطانی به سرعت در حال رشد است.مغزم زنگ می زند، بدنم منقبض می شود و آماده است که از جا بپرد خود را ″خطر″ دور کند. اما خیلی خوب می شد اگر واقعا مغزم تنها فرمانروای وجودم بود.
چشمان سیاهش نگاهم را می بلعند و مستقیم روی زخم عمیق قلبم پا می گذارند. قلبم از درد جیغ می زند اما هم زمان برای این تلاقی نگاه بشدت خودش را به قفسه سینه ام می کوبد.
درحالی که نگاه های من و او در هم قفل شده است، خارج از اراده ام، لب هایم از هم فاصله می گیرند، ناله ها و جیغ های قلب زخم خورده ام راهشان را به گلویم باز می کنند و از بین همه آن شیون های پر زجر، فقط زمزمه ی گنگی از بین لب هایم خارج می شود؛ آن قدر آهسته که خودم هم به سختی می شنومش:
+«چرا؟»
این کلمه که ضعیف، ناواضح و شکننده در هوا جریان پیدا کرده است، آهسته رنگ نگاهش را تغییر می دهد.
ولی من صبر نمی کنم. با نیرویی که نمی دانم از کجا آمده است از او دور می شوم. در حالی که پاهایم می لرزند و بخاطر حرکت ناگهانیم چشمانم سیاهی می رود، از او و دردهای او دور می شوم.
هر چند هنوز رد نگاهش در پی قدم های لرزانم می آید، نمی چرخم و پشت سرم را نگاه نمی کنم. توان دیدنش را ندارم؛ همین حالا هم چشمانش آینه ی جلوی چشم هایم شده اند.
اصلا او اینجا چیکار می کند؟ بعد از این همه مدت، بعد از همه ی اتفاقات، چرا الان باید او را ببینم؟ چرا اینجاست؟ اصلا چرا رفت که دیدن دوباره اش اینقدر برایم سنگین باشد؟
با دیدن مادربزرگم که از مغازه خارج می شود دست از دویدن میکشم، خم می شوم و در حالی که زانو هایم را گرفته ام با خودم تکرار می کنم که”چیزی نیست...چیزی نیست..”
-«بکهیونا؟ عزیزم خوبی؟»
سرم را بالا می گیرم و به صورت نگران مادربزرگم نگاه می کنم؛ قدمی جلو می آید و دستش را روی شانه ام می کشد، در حالی که سعی می کنم نفس های سنگینم را کنترل کنم و زیر لب می گویم:«خوبم...»

YOU ARE READING
Air
Fanfictionاو مرا عاشق آسمان کرده است... به قدری که وقتی هوا ابری می شود دلم برای آسمان تنگ می شود. همیشه می گفت عاشق آسمان است... می گفت من شبیه آسمانم و وقتی به آسمان نگاه می کند به یاد من دلتنگیش برطرف می شود. اما حالا این منم که تشنه ی دیدن آسمانم...طوری ک...